Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آدرس جديد:

http://pedrambarani1.wordpress.com

لطفا به ديگر همگنان نيک نيز اطلاع دهيد و همچنين لينک حقير را در قسمت پيوندهايتان اصلاح بفرماييد، البته اگر قابل دانستيد! بدانيد که لينک کردن بنده، حمايت از نقطه نظرات و باورهاييست که در اينجا اشاعه داديم. 

از اين به بعد فقط در آدرس جديد آپ خواهم کرد! يعني اينجا تعطيل شده و به آدرس جديد براي خواندن پستهاي جديد مراجعه کنيد!

بار ديگر فيلتر شدم، آخرين آدرس:

http://pedrambarani2.wordpress.com/

 

خروس دلم!


خروس دلم مرا از خواب بیدار کرد. اما ای وای… هنوز سحر نشده بود. تا به کی در این تاریکی بیدار بمانم؟ این خروس بی محل، ندانست که همه باید در شب خواب باشند. زیرا مدتهاست که جغد پیر بیداری را در ظلمت شب جُرم کرده است. تهمت بیداری را به دوش کشم یا ننگ خواب آلودگی؟

پی نوشت:اهل مینیمال نیستم. اما بعضی وقتها چند عبارت ناقص کاملتر از یک متن طولانیست.


برای سهولت در امر مطالعه و احترام به بازدیدکنندگانی که حوصله مطالعات طولانی ندارند، این پست در دونسخه خلاصه و مفصّل تنظیم شده است. لطفا بعد از اینکه این مطلب را خواندید، خاطر نشان کنید کدام نسخه را مطالعه فرموده اید.

به بهانه ی اخراج اساتید سکولار از دانشگاه ها! ( لینک مرتبط):

نسخه خلاصه:

یکی از اساتیدم به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنان بیهوده ای بر زبان می رانند. دو نمونه از این اساتید:

یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد.

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این بشر مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند.

اما استادی که اخراج شد، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام، مهمتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در واقع  لال هم نبود. اما چون سکولار بود، اخراج شد.

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون و چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

نسخه مفصّل:

اصلا دوست نداشتم در این باره بنویسم اما ناگزیرم تا از جفاهایی که امروز به اساتید می شود، بنگارم. زیرا که فردایی جز امروز آنان در انتظار ما نیست. یکی از اساتید عزیزم که بنده با ایشان بشدت دوست صمیمی و هنوز در ارتباطم هستم. به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنانی و نکاتی از دین می گفتند که جز خوابیدن و مخ زدن بغل دستی ( با عرض معذرت! ) برای دانشجوها هیچ بهره ی دیگری نداشت.

من بسیاری از این نوع اساتید را  تجربه کرده ام. یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این عمل یعنی جان کلام را کشته بود و به جایش تنوین و زیر و زبر حروف را چسبیده بود. بنده عربی ام خوب بود و با این قضیه مشکلی نداشتم اما کسی که یکبار با حکمتهای نهج البلاغه آشنا شده باشد، می داند این ملّا چقدر بی شعور و کوته فکر بوده است. این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد و با سطح ضعیف تری تحویل ما می داد. برای فهمیدن عمق فاجعه بد نیست این خاطره را از وی تعریف کنم:

«بنده جلسه اولش را نرفتم  و جلسه دوم هم دیر رسیدم. از آنجاییکه این اساتید بسیار صاحب فضل هستند، دانشجویان از آخر کلاس، صندلی ها را پر میکنند تا کمتر مورد توجه و یا نگاه استاد باشند. بنده هم به خاطر تاخیر مجبور بودم روی صندلی های باقی مانده ی جلوی کلاس بنشینم. در حال گوش دادن به حرفهایش ( که خیلی هم سطح پایین بود ) بودم، که ناگاه به صندلی های عقب نگاه کردم. دیدم همه دانشجویان بلا استثنا در حال نگارش بودند. از یکی از بچه ها که نزدیکم بود، پرسیدم قضیه چیست؟ گفت:  این اسگول جلسه اول گفته هر چی سر کلاس میگم جزء امتحانه.»

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این استاد مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند. هر چه ما استدلال می کردیم، انگار در گوش یکی از حیوانات خدا، یاسین می خواندیم. هر جا هم که کم می آورد، سریعا اسلحه ی سفسطه و مغالطه را آماده به شلیک می کرد. کلا چهره منفور نزد همگی دانشجویان بود. و خاطره ای از او:

» یاد دارم که یک بار بعد از کلاس با او بحث را ادامه دادیم. وی که از ما به شدت شکار بود، دست آخر جزوه ای به ما نشان داد که داشت سرم به سقف می خورد. یک فلوچارت ( نمودار ) به ما نشان داد که بر اساس آن راه سعادت و بهشت رفتن را تعیین کرده بود. این نمودار که کاملا شبیه به فلوچارت های کامپیوتری بود، به این صورت بود که مثلا می گفت خد را قبول داری؟ اگر نه جهنمی هستی! اگر قبول داری وارد مرحله بعد می شدی. مرحله بعدی سوال بود که آیا به فلان چیز اعتقاد داری؟… به همین ترتیب تا اینکه آیا ولایت فقیه و فلانی را قبول داری؟ و اگر نه برو به جهنم! «

اما استادی که اخراج شد و بنده به ایشان به شدت ارادت دارم، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام مهتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در یک کلام لال نبود.

ایشان به شدت به دین اسلام گرایش داشت و همیشه در دفاع از این دین تلاش می کرد اما اندکی گرایشات سکولار داشت که آن هم امثال من که او را مدت زیادی می شناختیم، فهمیده بودیم. هرگز سعی نمی کرد گرایشات و یا افکارش را تحمیل کند، اما از شانس بد ما، سر یکی از کلاس ها چند دختر و پسر بسیجی حضور داشتند و علیرغم اینکه اصلا وی مستقیما از سیاست نمی گفت و فقط از دین می گفت، مغضوب آنان و به تبع آن روسای دانشگاه واقع شد. و شد آنچه باید می شد. ایشان دو ترم است که از آن دانشگاه اخراج شده است!

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

بنظر بنده باید روش و منش و اندیشه افراد اصلاح شود تا ساختارهای سیاسی – اجتماعی کارآمد و پویا شوند. من فکر نمی کنم حتی اگر همین الان اعلام کنند که سکولار برپا شد و جمهوری اسلامی پایان یافت، فردا ما با استبداد و بدبختی روبرو نشویم. زیرا انسان ها پازل این جامعه را می سازند و ساختارها به مثابه ی چارچوب و قاب این پازل هستند. نقش ها و نگاره ها هستند که یک پازل را هویت می بخشند. پس باید در ابتدا روش، منش و اندیشه مردم اصلاح شود تا فرهنگی داشته باشیم که قابل سرمایه گذاری باشد. در آن موقع می توانیم در مورد بازدهی و کارآمدی یک مکتب عادلانه به قضاوت نشست.



Another Day in Paradise (Phil Collins Cover

واقعا آهنگ زیبایی است، به شعرش دقت کنید!

Download Link – Just another day in paradise – Singer:  Phil Collins

Download Link – Just another day in paradise – Singer: Brandy

She calls out to the man on the street
“Sir, can you help me?
It’s cold and I’ve nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?”

He walks on, doesn’t look back
He pretends he can’t hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, it’s another day for
You and me in paradise
Oh think twice, it’s just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see she’s been crying
She’s got blisters on the soles of her feet
Can’t walk but she’s trying

Oh think twice…

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say

You can tell from the lines on her face
You can see that she’s been there
Probably been moved on from every place
‘Cos  [Because] she didn’t fit in there

Oh think twice…

پی نوشت: این مطلب ربطی به شعر بالا ندارد اما دوست داشتم بنویسمش!

به ما یاد داده اند زنده باشیم اما یاد نداده اند زندگی کنیم

به ما یاد داده اند دوست داشتنی باشیم اما یاد نداده اند دوست بداریم!

به ما یاد داده اند راه برویم اما  یاد نداده اند اندکی بنشینیم و راه رفتن دیگران را نگاه کنیم…

جمله بعدی را شما بنویسید!

به ما یاد داده اند…


چندی پیش، در ماه مبارک رمضان بود که بر طبق عادت همیشگی که مدتی است داریم، با دوستان در حسینیه ارشاد جلسه ای داشتیم. یک سنت همیشگی در پایان این جلسات رایج است و اینکه همگی در حیاط حسینیه می ایستیم و به بحث و گفتگو می پردازیم. البته با توجه به اینکه متوسط سنّی دوستان بالاست، بهترین فرصت است برای سکوت کردن و شنیدن، تا بیشتر یاد بگیریم. این بار با یکی از خانم ها آشنا شدم که بار دومش بود که در جلسات ما حضور بهم می رساند. ایشان که از شهر سیاتل آمریکا برای چند روزی به ایران آمده بود، از نحوه مسلمان شدنش برای ما می گفت. اول چیزی که بیش از همه توجه مرا جلب کرد، پوشش و حجابش بود. از سر تا به پا سفید پوشیده بود. روسری، مانتو و شلوار و حتی کفش! یک مانتو که تا سر زانو بود و با اینکه گشاد نبود اما تنگ هم نبود!( شاید کوتاهی مانتو به راحتی در انجام فعالیت خانم ها کمک کند اما خداییش  مانتوی خیلی تنگ، در این قضیه نقشی ندارد و بیشتر همان بحث دیده شدن است! )  واقعا پوشش زیبایی بود، در عین اینکه کاملا پوشیده بود. او می گفت تا وقتی که نوجوان بوده ( در حدود دهه پنجاه شمسی )، فکر می کرده است که خدا یک فردی است که گرز در دستش دارد و با آن بر سر بندگان خطاکار می کوبد و اصلا بخشش و محبت سرش نمی شود. در واقع خدایی که از سوی جامعه و خانواده در ذهن او نقش بسته بود، فقط یک عذاب کننده بود و نه یک مهربان نوازشگر!

در مورد تحولش می گفت که با چاپ شدن کتابهای شریعتی در آمریکا، کاملا نظرم عوض شد و به اسلام واقعی به شدت گرایش پیدا کردم. کتابهایی چون «فاطمه، فاطمه است» و دیگر کتابها ( الان دقیقا یادم نیست عنوان هایی را که برایم گفت) در سیر تکاملی باورهای وی بسیار تاثیر گذار بوده است. آنجا بود که به این فکر افتادم که چرا این خانم تاثیر گذاری اقتدار نظامی و سیاسی ایران را در این تحولش تاثیر گذار نمی دانست.  چرا نگفت مثلا با دیدن فلان کنفرانس خبری آن سیاست مدار مسلمان متحول نشدم. اگر این حکومت به افکار شریعتی اهمیت می داد و تبلیغش را می کرد، چه بسا کمتر به موشک، بنر، پوستر و یا کمک های نقدی نیاز بود تا مردم را به اسلام دعوت کند ( مگر هدف این حکومت گسترش فرهنگ اسلام نیست ؟ ) و به جای اینکه اسلام بخواهد با اقتدار نظامی قوتش را به رخ کفار بکشاند، با فرهنگ متعالی اش دهان مکذبان را می بست.

بگذریم؛ او می گفت بعد از یک تجربه مرگ ( نمی دانم ترجمه فارسی آن چیست اما انگلیسی اش که این بود:NearDeathExprience )، و اینکه چند دقیقه روح از تنم جدا شد، احساس کردم خدایی مهربان در این جهان و در کنارم هست که اجازه داد بار دیگر به زندگی برگردم و در گوشم گفت نگران نباش و فقط مواظب اعمال خودت باش نه آینده فرزندان و دیگر دغدغه ها!

راستی نظر شما در مورد چهره ی اصیل دین اسلام و روش گسترش آن چیست؟

در راستای همین سخنان، یک شعر زیبا از قیصر امین پور برایتان درج میکنم که در ادامه مطلب می توانید آن را بخوانید. این شعر توسط همگن نیکم، آترا آرین، برایم ارسال شده است.

به خواندن ادامه دهید »


قسمت ششم وصیت مولای متقیان به پسرش حسن مجتبی (ع):

دل‌ جوان‌ همچون‌ زمين‌ بكر و خاك‌ پاك‌ است‌. هر دانـه‌ ای‌ كـه‌ در آن‌ افتد نشو و نما يابد. از اين رو پيش‌ از آنكـه‌ خاك‌ دلت‌ ناپـاك‌ و سخت‌ شـود، و عقل‌ و خردت‌ اسيـر هـوس‌ گـردد، در تـربيتت‌ كـوشيدم‌. من‌ با دانش‌ خويش‌ بسوی‌ تو شتافتم‌ تا اينكه‌ تو نيز در درك‌ حقايق‌ بشتابی‌ و درست‌ بدان سان‌ كـه‌ آزمودگان‌ و تجربـه‌ ديدگـان‌ ، كيفيت‌ كار خود را می شناسند، تو نيز بكـار خويش‌ آگـاه‌ گردی‌. اگر چنين‌ كنی‌، بی‌ نياز از رنج‌ و معاف‌ از آزمون‌ و تجربه‌ خواهی‌ شد. آنچه‌ ما از دانش‌ و معرفت‌ و ايمـان‌ كسب‌ نموده‌ايم‌ تو نيز همـانهـا را بدست‌ آر چـه‌ بسيار چيزهايی‌ كـه‌ بر مـا پوشيده‌ بود بر تو عيـان‌ گردد.

توضیحاتی در مورد وصیت:

هر عبارت این وصیت آکنده است از حقایق! دون مایه ی حقیری چون من، قادر نیست یکایک این حقایق را استخراج کند اما به اندازه ی توانم، اندکی به آنها می پردازم. در این وصیت تاکید بر دانش اندوزی بسیار بارز است که البته نکته ی ظریفی که شاید از نظر و توجه فرو افتد، اینست که فقط با تزکیه ی نفس امکان آن هست که عقل و خرد به صلاح انجامد. در واقع شعار خردورزی و عقل مداری به تنهایی متضمن رسیدن به کمال نیست. زیرا که امکان دارد امروز عقل چیزی بگوید و فردا همان عقل گفته ی پیشینش را تکذیب کند. پس باید در بدایت امر، آن چنان عقل را آب دیده و زبده کرد تا وقتی نظری بر مبنای آن داده می شود، کمترین اشتباه و کمال دوراندیشی در آن صورت پذیرفته باشد.

در واقع نکته ی فوق که بنده سعی در درشت ( Bold ) کردن آن داشتم، همان بحث پیش فرض هاست که  سابقا به آنها پرداختیم. وقتی دلی به تقوا انس بگیرد، پیش فرض های شیطانی از ضمیرش زدوده شده و در آن هنگام هر چه خرد ورزی کند و بر عقل تکیه کند، جز آیات رحمانی نخواهد بود. اگر چنین حالتی پدید نیاید عقل فقط بر طغیان دستور می دهد و هرگز بندگی را با عقل و خرد هماهنگ نخواهد یافت و بر اساس پیش فرض های آزادی طلبی بشری، فقط در جهت ارضای حس آزادی طلبی بر خواهد آمد. این پیش فرض های باطل از نفس عاصی بر آمده و نه اندیشه پخته! زیرا اندیشه پخته می داند که نباید آزادی آدمی به گونه ای باشد که سبب بندگی اش نسبت به ارباب آزادی شود ( چون آزادی بی قید با  آزادی دیگران در تعارض است. )

نکته ی دیگر، در نوع برخورد مولا با بحث کسب علم است. وی در رابطه با علم بر روی اکتسابی بودن آن بسیار تاکید می کند و می فرماید: «تو تلاش کن تا ایمان و معرفتی که ما کسب کرده ایم را بدست آوری و شاید چیزی بیابی که ما آن را نیافته ایم و بر ما پوشیده بوده است.» در واقع ایشان با گفتن این عبارات، در تلاش است تا به ما یادآوری کند که علم را نباید در انحصار کسی دانست و اینکه تنها کسی که تلاش کرد علم را به کف  آورد. برای امام حسن نیز تنها راه پیشرفت در علم را در کوشش می داند نه نسبت فامیلی و یا لقب و منصب! امام وصیت نکرده است که: «ای حسن! ما خانواده ای هستیم که به خدا اتصال داریم، پس لزومی ندارد که در پی علم باشیم، تمامی علم ها نزد ماست!»


امروز به طور زنده سخنرانی آقای خامنه ای از سه شبکه ی جمهوری اسلامی (اول سیما، خبر و قرآن) پخش شد. نکته ی حائز اهمیت که در همان ابتدا به شدت نظر مرا جلب کرد، زیر نویس توضیح این مراسم بود که شبکه اول سیما، وی را  ولی امر مسلمین جهان معرفی کرده بود.

****

از نکات دیگر که جای بسی تامل داشت، عکس زیر بود. این مراسم از قبل از ظهر تا زمان اذان ظهر ادامه داشت. خودتان می دانید که امروز هوای نهران و همین طور قم، چقدر گرم و کلافه کننده بود، مخصوصا در زمان ظهر که آفتاب با زاویه عمود به شدت می تابد. با تعریفی که از حکومت علی بن ابیطالب به بنده یاد داده اند، انتظار داشتم که ایشان نیز مثل آن مردم بدبخت که به عشق ایشان آمده بودند، از زیر آن طاق که سایه اش را بر ایشان گسترده بود، بیرون می آمدند تا طعم این آفتاب را به خوبی مزه مزه کنند. به یاد همان علی بن ابیطالب که ایشان خود را جانشین وی می دانند. همان علی که از سحرگاهان برای تامین آب نوشیدنی مردمش، در آن گرمای هلاک کننده ی شط العرب، خود را به زحمت می انداخت  و چاه می کند و به محض به ثمر رسیدن چاه، هنوز دست خود را از گل آن چاه پاک نکرده بود که کاغذی می طلبید تا آن چاه را وقف مردمش کند.

****

با دیدن عکس زیر می توانید ببینید که از شدت آفتاب مردم بیچاره ای که به عشق رهبر عادل شان آمده اند، حتی نمی توانند چشمانشان را باز کنند.

****

البته این بار اول نیست که مردم به عشق دیدار ولی امر مسلمین جهان، سختی می کشند. سال 88 هم وقتی ایشان به چالوس سفر کردند، مردم در زیر باران با شعار های شان، جان خود را فدای رهبر محبوب شان می کردند. همان رهبر دوست داشتنی ای که در زیر طاق از هوای مطبوع و باران دل انگیز که بر سر مردم ولایتمدار می ریخت، لذت می برد. این هم عکس های آن مراسم:

****

اگر علی بود و می دید که مردم بدبختش برای جهیزیه دخترشان کلیه می فروشند، باز هم برای تبلیغ فرهنگ «انقلاب» اجازه می داد تا پوسترها و بنرهایی با آن ابعاد و تیراژ وسیع، از چهره اش چاپ و توزیع کنند؟

****

این کودکان همان هایی هستند که در این کلاس مدرن، کتاب هایی را می خوانند که در صفحه اول شان، عکس این ولی امر مسلمین را چاپ کرده اند.

****

باز هم نکته ای از علی بن ابیطالب:

»»»

وقتی امام علی علیه السلام به شهر انبار وارد شد، مردم شهر از مرکب های خود پیاده شدند و پیشاپیش امام دویدند. امام با عصبانیت فرمود: این چه کاری است که انجام می دهید؟ گفتند: یکی از عادت های ماست که به وسیله آن، حاکمان خود را گرامی می داریم. امام فرمود: وَ اللّه ِ ما یَنْتَفِعُ بِهذا اُمراءُکُمْ وَ إنَّکُمْ لَتَشُقُّونَ عَلی اَنْفُسِکُمْ فی دنیاکُمْ وَ تَشُقُّونَ بِه فی آخِرَتِکُمْ وَ ما اَخْسَر المَشقَّةَ وَراءَهَا العِقابُ وَ اَرْبَح الدَّعَةَ مَعَها الاَمانُ مِنَ النّار.

به خدا قسم، امیران شما از این کار چه سودی می برند؟ (سودی نمی برند) شما خودتان را در دنیایتان و آخرتتان به زحمت می اندازید. و چه زیان بار است، زحمتی که به دنبالش عذاب باشد و چه سودمند است، آسایشی که به همراه دوری از آتش باشد.
«««
ای کاش واحد خبر، به جای ساختن سیره عملی امام خمینی، سیره عملی علی ابن ابیطالب را می ساخت!
پی نوشت: همگن نیکم، محمدرضا، یک مطلب بسیار خوب و قوی پیرامون همین مسائل نوشته است، پیشنهاد می کنم حتما آن را نیز مطالعه کنید: