Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘باران نامه’ Category


چندی پیش، در ماه مبارک رمضان بود که بر طبق عادت همیشگی که مدتی است داریم، با دوستان در حسینیه ارشاد جلسه ای داشتیم. یک سنت همیشگی در پایان این جلسات رایج است و اینکه همگی در حیاط حسینیه می ایستیم و به بحث و گفتگو می پردازیم. البته با توجه به اینکه متوسط سنّی دوستان بالاست، بهترین فرصت است برای سکوت کردن و شنیدن، تا بیشتر یاد بگیریم. این بار با یکی از خانم ها آشنا شدم که بار دومش بود که در جلسات ما حضور بهم می رساند. ایشان که از شهر سیاتل آمریکا برای چند روزی به ایران آمده بود، از نحوه مسلمان شدنش برای ما می گفت. اول چیزی که بیش از همه توجه مرا جلب کرد، پوشش و حجابش بود. از سر تا به پا سفید پوشیده بود. روسری، مانتو و شلوار و حتی کفش! یک مانتو که تا سر زانو بود و با اینکه گشاد نبود اما تنگ هم نبود!( شاید کوتاهی مانتو به راحتی در انجام فعالیت خانم ها کمک کند اما خداییش  مانتوی خیلی تنگ، در این قضیه نقشی ندارد و بیشتر همان بحث دیده شدن است! )  واقعا پوشش زیبایی بود، در عین اینکه کاملا پوشیده بود. او می گفت تا وقتی که نوجوان بوده ( در حدود دهه پنجاه شمسی )، فکر می کرده است که خدا یک فردی است که گرز در دستش دارد و با آن بر سر بندگان خطاکار می کوبد و اصلا بخشش و محبت سرش نمی شود. در واقع خدایی که از سوی جامعه و خانواده در ذهن او نقش بسته بود، فقط یک عذاب کننده بود و نه یک مهربان نوازشگر!

در مورد تحولش می گفت که با چاپ شدن کتابهای شریعتی در آمریکا، کاملا نظرم عوض شد و به اسلام واقعی به شدت گرایش پیدا کردم. کتابهایی چون «فاطمه، فاطمه است» و دیگر کتابها ( الان دقیقا یادم نیست عنوان هایی را که برایم گفت) در سیر تکاملی باورهای وی بسیار تاثیر گذار بوده است. آنجا بود که به این فکر افتادم که چرا این خانم تاثیر گذاری اقتدار نظامی و سیاسی ایران را در این تحولش تاثیر گذار نمی دانست.  چرا نگفت مثلا با دیدن فلان کنفرانس خبری آن سیاست مدار مسلمان متحول نشدم. اگر این حکومت به افکار شریعتی اهمیت می داد و تبلیغش را می کرد، چه بسا کمتر به موشک، بنر، پوستر و یا کمک های نقدی نیاز بود تا مردم را به اسلام دعوت کند ( مگر هدف این حکومت گسترش فرهنگ اسلام نیست ؟ ) و به جای اینکه اسلام بخواهد با اقتدار نظامی قوتش را به رخ کفار بکشاند، با فرهنگ متعالی اش دهان مکذبان را می بست.

بگذریم؛ او می گفت بعد از یک تجربه مرگ ( نمی دانم ترجمه فارسی آن چیست اما انگلیسی اش که این بود:NearDeathExprience )، و اینکه چند دقیقه روح از تنم جدا شد، احساس کردم خدایی مهربان در این جهان و در کنارم هست که اجازه داد بار دیگر به زندگی برگردم و در گوشم گفت نگران نباش و فقط مواظب اعمال خودت باش نه آینده فرزندان و دیگر دغدغه ها!

راستی نظر شما در مورد چهره ی اصیل دین اسلام و روش گسترش آن چیست؟

در راستای همین سخنان، یک شعر زیبا از قیصر امین پور برایتان درج میکنم که در ادامه مطلب می توانید آن را بخوانید. این شعر توسط همگن نیکم، آترا آرین، برایم ارسال شده است.

(بیشتر…)

Read Full Post »


وقتی نظرات پست قبل را خواندم، متوجه شدم که برخی دوستان ادعا دارند که اینجانب سیاه نمایی کرده ام و شرایط امروز بسیار خوب است و مشکلی نیست.

احتمالا تا به حال به مناطق محروم جنوب و غرب کشور تشریف نبرده اید تا به خوبی بفهمید که زاغه های اهواز حتی آب لوله کشی ندارند و باید با چه مصیبتی برای جرعه ای آب تلاش کنند. اگر نرفتید لا اقل به همین خبرگزاری مهر مراجعه کنید تا عکس هایش را ببینید.

اگر همین امروز به سوی سایتهای خط انتقال نفت و گاز در استانهای ایلام و … بروید، متوجه می شوید، اندکی آن طرف تر از آن لوله ها، که قرار است سرمایه های مان را به کشورهای متعدد صادرکنند و این نعمت، دنیا و آخرت ( در راستای همان «من لا معاش له لا معاد له» ) مردم را آباد کند، روستاهایی وجود دارند که اتفاقا آب در آن مناطق لوله کشی شده است ( فکر میکنی خیلی خوبه نه؟ ). اما وقتی شیر را باز می کنی با گل و لای روبرو می شوی و از همه اسف بار تر آنکه، مردم آن روستاها دقیقا آن آب آلوده را آب واقعی می دانند و آن را می نوشند و با آن خود را می شویند و وضو می سازند ( قابل توجه مراجع عظام! حکمش چیه حاج آقا؟ ). خیلی شبیه فیلم بچه های نفته نه؟

قابل توجه تمامی حاج آقایان و حاجیه خانم های محترم سراسر کشور که هر سال گردن اعراب سعودی را ( قربه الی الله! ) کلفت تر از سال قبل می کنند ( حجّکم مقبول سعیکم مشکور! ).

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

Read Full Post »


پیش از تحریر: دومین باران پاییزی در تهران! زیباتر و طولانی تر از اولین آن! بوی باران سراسر اتاقم را فراگرفته و بهار را یادآوری می کند. این نسیم را بخاطر بسپار که باران بر آن سوار است و خبر عاشق را به معشوق می رساند. شعر » بزن باران » به مناسبت این لحظات زیبا که به مدد همگن نیک، یاهل عزیز، تدارک دید شده است. اکثر شما این شعر را با آهنگ » حبیب » می شناسید اما حقیقتا این شعر بسیار والاتر و پر مغز تر از آن است که هر خواننده ای بتواند ژرفای آن را در نوایش متبلور کند. این شعر کاملا مضمونش اجتماعی است، پس این بار با دقت بیشتر به ابیاتش بیاندیشید.

بزن باران بهاران فصلِ خون است

خیابان سرخ و صحرا لاله گون است

بزن باران که بی چشمان ِ خورشید

جهان در تیه ِ ظلمت واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکارخلق وصید خام کردند

بزن باران خدابازیچه ای شد

که باآن کسب ننگ ونام کردند

بزن باران نسیم از رفتن افتاد

بزن باران دل از دل بستن افتاد

بزن باران به رویشخانه ی خاک

گـُل از رنگ و گیاه از رُستن افتاد

بزن باران که دیوان در کمین اند

پلیدان در لباس ِ زُهد و دین اند

به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان

عَلمداران ِ وحشت خوشه چین اند

بزن باران ستمکاران به کارند

نهان در ظلمت ، اما بی شمارند

بزن باران ، خدارا صبر بشکن

که دیوان حاکم ِ مُلک و دیارند

بزن باران فریب آئینه دار است

زمان یکسر به کام ِ نابکار است

به نام ِ آسمان و خدعه ی دین

بر ایرانشهر ، شیطان شهریار است

سکوت ِ ابر را گاه ِ شکست است

بزن باران که شیخ ِ شهر مست است

ز خون ِ عاشقان پیمانه ی سرخ

به دست ِ زاهدان ِ شب پرست است

بزن باران وگریان کن هوا را

سکون بر آسمان بشکن ، خدا را

هزاران نغمه در چنگ ِ زمان ریز

ببار آن نغمه های آشنا را

بزن باران جهان را مویه سرکن

به صحرا بار و دریا را خبر کن

بزن باران و گــَرد از باغ برگیر

بزن باران و دوران دگر کن

بزن باران به نام ِ هرچه خوبی ست

بیفشان دست ، وقتِ پایکوبی ست

مزارع تشنه ، جویباران پُر از سنگ

بزن باران که گاه ِ لایروبی ست

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم

بپا کن پرچم ِ رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش ، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان ِ بلند ِ روزگاران

لینک آهنگ

Read Full Post »


پیش از تحریر: چند روزی بود هر چه می نوشتم دلخواهم نمی شد و همیشه از نبشته ام ناراضی بودم تا شبی بامدادان که از غم هایی که یکباره بر من آشکار شد، قلم را دگر بار برداشتم واین نوشته ی حقیر نتیجه ی آن است. این شبه شعر، در فضایی نگاشته شد که صدای بوی پیراهن یوسف، اتاقم را دگر بار تیه تنهایی دل کرده بود و همچو نوای شبانی رسا بود.

روشن شمعی، بدیدم های های گریه می کرد

شباهنگام، گریان، ز فراق یار شکوه می کرد

از غفلت دلبر، چشم تر و قلب در تپش بود

هر قطره اشک شمع، تن را تکه پاره می کرد

بیم طوفان و خزان نبود رنج و خار مغیلان

ز دوری مونس و محبوب فغان و ناله می کرد

غزل آخر و بی کس ماندن و شب را سحر کردن

این واژگان کهنه، زخم جان را دمادم تازه می کرد

دودی سیه ز شمع سپید، مه مرداد کرد چون شب

آخرین نفس، جرح دل سوخته را واگویه می کرد

عزم سفر به دیار یاران و دیدار دل داران

بت ِ نماز کامل را با تبر شکسته می کرد

دودی شد و تا بام بی کران ِ ره افلاک، لال و کر شد

این بار به سر شمع، تمنا و طلب، پروانه می کرد

معشوق ز سوی عاشق تا به قمر بال بربست

عزم سفر در پی نور و شمسی جاودانه می کرد

لیک هر آن، سوی شمع با آه، روی بر می گرداند

از بی وفایی و سنگدلی به عاشق توبه می کرد

اندکی عهدها  وارونه شد و ته سر و سر ته

این بار حدیث عشق، معشوق را شوریده می کرد

تیره شب عمر، سراسر همه درد است و باطل

به آنکه تا  سحر «بارانی» بر رگ تیشه می کرد

Read Full Post »


در پاییز نیز می توان سبز شد اگر دل بهاری باشد. پاییز و بهار هر دو یک وجه مشترک دارند و آن باران شان است. بارانی که دل آدمی را تازه میکند و صدای برخورد قطرات بر زمین حیات را یادآور می شود. الان که این متن را می نویسم خیس از بارانم. مدتی زیر باران بودم تا بفهمم باران یعنی چه. باران یعنی برای سبز و پر طراوت بودن، شروطی و پیمایش مراحلی لازم است. آن شروط و مراحل اینان است:

اول آنکه از سختی گیری های یخ و برف روان شوی و از بالای کوه منیّت و خود ستایی و جمودیت به زیر آیی. مرحله دوم تمرین قویدلی و سخت کوشی است تا با گذر از مسیرهای دشوار و موانعی سنگ گونه، به دریا برسی و با وحدتی ویژه یکپارچگی را مرور کنی. در مرحله سوم باید یاد بگیری که اگر تو نباشی و من تنها بمانم، هیچ وقت موجی نخواهیم شد. وحدت پایان کار نیست و مرحله چهارم سوختن و رهایی است. فداکاری! باید در مقابل سوزش های خورشید، داوطلبانه راه آسمان پیش بگیری و از قید متعلقات و دیگر قطره ها در گذری. راه آسمان رفتن بسیار پر مشقت است، تابش های سوزنده راه رسیدن به افلاک است. حال که به آسمان رسیدی کار تمام نشده است. وقت آن است تا دوباره شما برگزیدگان به آسمان رسیده، برای آنان که اسیر خاک و زمین شده اند تدبیری کنید. در مرحله پنجم باید در کنار هم گرد آیید و دوباره سختی تراکم و یکی شدن علیرغم تمامی تفاوت ها را تمرین کنید. سلوک هرگز تنهایی معنا ندارد. گوشه عزلت خزیدن در مرام بارانی ها نیست. تفاوت ها را برای یگانه هدف متعالی فراموش کنید و آنچنان متحد شوید تا توده ای خلل ناپذیر ابر را بوجود آورید. ابری واحد که متشکل از قطراتی است که پیشتر هر کدام متعلق به یک دریا یا دریاچه و یا یک جوی آب بوده اند. هر چه متراکم تر شوید، بهره ی بیشتری به زمینیان خواهی رسانید. مرحله ششم آن است هر چه اوج گرفتی دوباره برای نجات سایرین درگذری و با سر بر زمین بکوبی بی هیچ ترس و واهمه ای. تا همه صدای به زمین خوردنت را بشنوند و پیام متعالی ات که ارتفاع افلاک را وصف می کند را به گوش همه اسیران خاک برسانی. آنگاه تو دوباره در میان دیگرانی، اما با یک تفاوت. این بار تو مایه حیاتی و آن خبر بر زمین خوردن تو همان مایه ی حیات بخش توست. خبری که از سختی ها و مشقت های ره طریقتت حکایت میکند. از بالا مقامی افلاک و پست مقامی خاک می گوید. اما نکته ای ژرف را نباید فراموش کرد. ابتدا از حال خاکیان باید با خبر گردی، زیرا اگر زیاد متراکم شوی و سختی گیری کنی، زمینیان را تگرگ سان آسیب رسانی. باید ببینی طاقت آنان تا چه حد است. مرحله هفتم و آخر آن است که تمامی قطره ها را یکدل کنی و دوباره با هم جاری شوید. اما این بار تمامی قطرات، در دلشان باران شدن را می بایست آرزو باشد. باید هوشیارانه تمامی مسیرها را طی کنند و بدانند که جایگاه آنان گل و لای باتلاق نیست و در آسمان جای دارند و سهمشان از زندگی مایه حیات شدن است و باران شدن. ظاهر راه شاید شبیه به قبل باشد اما باطن پر است از تازگی ها. این است هفت مرحله ی بارانی ها.

قرار بود به مناسبت اولین باران پاییزی ترانه ای را درج کنم که به دلیل مشکلاتی قادر به انجام آن نشدم. از این بابت مرا عفو کنید. اما تلاش کردم با این متن، اندکی جبران کرده باشم.

صدای چک چک باران بر روی سنگهای حیاط مرا از خود بی خود می کند و احساس میکنم این نجوا مرا می خواند. طبیعت یادگار خدا برای عاشقانش است. بشنوید، ببینید و ببویید تا بفهمید این دنیا پر است از نشانه ها! بوی خدا را حس می کنی؟

Read Full Post »


امروز در حال گوش دادن به موسیقی متن فیلم » قارچ سمّی » بودم. کلی عمو رسول ( رسول ملاقلی پور ) رو یاد کردم. عمو رسول رو خیلیا عموی خودشون می دونستن، از گلشیفته فراهانی تا اون پسر کوچولوی فیلم میم مثل مادر که اسمشو فراموش کردم. عمو رسول فیلمهایی ساخته که هرگز فراموش نمی شن و من بی آنکه سعی کنم بخاطر بیارم، آنها را به یاد میارم. میم مثل مادر که بارها و بارها موسیقی متنش رو گوش دادم و از نوای زیبای ویولن های زیبایی که خالقش آریا عظیمی نژاد است لذت بردم. چه زیبا بود این فیلم. اون قسمت فیلم که گلی ( گلشیفته ) شیشه رو میشکنه تا پسر کوچولو رو نجات بده. یا اون دقایق آخر فیلم که گلی میگه:

میم مثل ما…میم مثل مریم…میم مثل مادر…

نمیدونم منتقدین و اهل سینما تونستن این دیالوگ بی نظیر رو درک کنن یا نه. اما من با تمام وجود درکش کردم و فهمیدم عمو رسول چی میخواست بگه. میدونی چرا گفت میم مثل مریم؟ چون توی این فیلم داستان این مادر و پسر که به ترتیب شوهر و پدر درست حسابی رو کنار خود حس نکردند، شبیه داستان مسیح و مریم بود. مادر و پسر معروف تاریخ! پس میم مثل ما، یعنی ما مثل همون مریم و مسیح بودیم. یعنی ما مثل اونا با سختی ها ساختیم. یعنی مریم بی گناه بود مثل خیلی از مادرای ایران که اسیر نامردایی میشن که خونشونو تو شیشه میکنن.

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم…

هنوز بغض صدای گلی وقتی این دیالوگا رو می گفت فراموش نکردم. هنوز اون صفحه سفید سفید تیتراژ آخر فیلمو رو که اسم عمو رسول رو نوشته بود رو فراموش نکردم. البته قبلش یه آیه بود که میگفت خدا رازق بندگان است پس از ترس فقر، فرزندان را نکشید.

یادمه که اون پسر کوچولو بعد از مرگ عمو رسول تعریف میکرد، وقتی در صحنه آخر که طبق داستان قرار بود هنگام ویولن زدن گریه کنه و گریه اش نمی گرفت، با گفتن یک جمله از عمو رسولش آروم میشه و بعد به اون شکلی که دیدید گریه کرد. اون جمله این بود که عمو جون من این آخرین فیلممه و میخوام به فاطمه زهرا تقدیم کنم.

فیلمی که در اونها مریم و مسیح داشت و همین طور نیّتی از جنس فاطمه! پس حتما حسین هم بوده است.

قارچ سمی ای که زخم های رزمنده های بعد از جنگ و تصویر می کرد. اون صحنه معروف که فرهاد قائمیان نقش یک موجی را بازی میکرد…وای …عجب صحنه ی تکان دهنده ای بود… اون صحنه ای که مهندس دوما ( اسم شخصیت رو مطمئن نیستم اما جمشید هاشم پور اون نقش رو بازی می کرد ) توی زندان اسیر مواد مخدر شد…عمو رسول دست مریزاد!

مزرعه پدری و هیوا. هر دو فیلم روی نقطه صفر وهم و واقعیت بودند. نه وهم و نه واقعیت. چیزی که در سینمای ایران فقط در فیلمهای ملاقلی پور وجود داشت. درد دلهای اون شهید رو با همسرشو یاد دارید؟ زیبا بودند.

من عادت ندارم مناسبتی زندگی کنم و همین طور بنویسم. این بار دوست داشتم چیزی از جنگ بنویسم اما چیزی در خور در ذهنم نیومد تا این متن ضعیف!

امروز تلویزیون اون فیلم آزادی خرمشهر رو پخش کرد. چقدر زیباست! اونجایی که رزمندگان همه خوشحالند و یکی از فرط خوشحالی زیر پاش خالی میشه و با لبخند به زمین میخوره و بی اینکه متوجه بشه کی افتاده و کی دوباره ایستاده، می ایستد و این بار بلندتر الله اکبر می گه.

این خود فراموشی ها زیباست!

Read Full Post »


پیش از تحریر:کمی این پست طولانی شده است اما توقع نباید داشت که شبهات و ناراستی های اندیشه را در یک بند و پاراگراف جمع کرد البته به شرطی که به دنبال این باشیم که مشکلات را برای همیشه حل کنیم و فقط احساس حل شدن مسائل را القا نکنیم. بهر حال من در این پست به بهترین روشی که بنظرم می رسید ابتدا مشکلات را ریشه یابی و سپس حل کرده ام. بابت تاخیر در این مدت از یکایک شما پوزش می طلبم. باید بگویم فعلا مشکلات به قوت خود باقیست اما بنده پر رو تر از آنم که به این زودی ها کاملا بی خیال دغدغه هایم شوم.

در این مدت بحث های دینی در این وب بسیار داغ شده است از این بابت سعی میکنم بیشتر به دین بپردازم. البته دوستان به طور موازی در این راه و برای رفع شبهه ها اقداماتی کردند که از آنها تشکر میکنم اما بنده قصد ندارم همان کار آنها را انجام بدهم و سعی دارم به نحوی دیگر مسائل را بشکافم و زاویه جدیدی را که متاسفانه در حال حاضر اندیشمند برجسته ای که نماینده این نگاه باشد، نمی یابم، مطرح کنم. بهمین خاطر از دوستان درخواست دارم با دقت ویژه مطالب را خوانده و با نظر و نقد خود راهی برای ادراک بهتر و کاملتر باز کنند. از این به بعد سلسله مقالاتی را منتشر می کنم که نگاهی دگربار و متفاوت نسبت به مسائل دینی خواهد داشت.

متاسفانه در فرهنگ دین داری ما رایج آن است که مصداق ها به شدت خودنمایی می کنند و روح و فرهنگ ها فرسوده می شوند و این بدان معناست که همیشه فرد دین دار باید برای دینش حتی جزئی ترین مسائل غیر دینی یک قیّم داشته باشد زیرا که قدرت تجزیه و تحلیل را از دست می دهد. البته این سخن در نفی مشاورت و آموختن نیست. در حالیکه من دین داری را یک پیمایش می دانم که باید هر فردی خود در این مسیر گام به گام پیش رود. ( انشالله در نگاهی جدید که از تشیع دارم این بحث را باز خواهم کرد.)

من می توانم یک به یک به شبهات بپردازم اما این راه باعث نمی شود روح جدیدی در اندیشه فرد دمیده شود از همین بابت سعی میکنم به پیش فرض هایی بپردازم که این شبهات بر آنها بنا شده و اگر ما بتوانیم آن سنگ بنا را اصلاح کنیم آن بنای باطل خود به خود واژگون می شود و دگربار محکم تر و با فنداسیون قوی تر ( که همان پیش فرض های صحیح تر است ) سر می افرازد که این بار در برابر بسیاری از زلزله ها مستحکم تر است. البته برای ادراکی جامع، سعی می کنم برخی از آن شبهات را نیز در برابر پیش فرض های صحیح تر به چالش بکشم. باز هم تاکید می کنم که تمامی اینها فقط و فقط نگاه یک فرد به نام پدرام بارانی است و چون یادداشتی بیش نیست قابل تغییر و تکامل است و چه بسا روزی خودم هم در آن تغییری ایجاد کنم.

از نظر من اولین سنگ بنا برای ساختن یک اندیشه نو، شناختن حقیقت و رسم حقیقت جویی است. وقتی با برخی شبهات برخورد کردم ناخودآگاه یاد مقدمه کتاب دو قرن سکوت افتادم. همان طور که احتمالا خود نیز میدانید زرین کوب یک بار این کتاب را نگاشت و چون هنوز در دوران ناپختگی بود و به شدت تحت تاثیر تبلیغات ایرانی پرستی بود، برخی روایات نا مطمئن را بواسطه اینکه در تایید شکوه و عظمت ایران باستان و خفت و ذلت تازیان بود، در کتاب گرد آورد و شرح داد. دکتر بعد از پختگی نسبی، متوجه شد بسیار تندروی کرده و بسیاری نقدهای منصفانه را پذیرفت و در چاپ جدید بر آن شد تا حقیقت را نشان دهد.

نکته اساسی همین است که متاسفانه اکثر روشن فکر نماهایی که غالبا فرنگ نشین هستند بدان دچارند. آیا ما از تحقیقات خود به دنبال اعتلای ایران و ایرانی هستیم و یا نمایاندن حقیقت؟ من معتقدم بیشتر کسانی که اسلام را به چالش کشیده اند بیشتر از آنکه حقیقت جو باشند، ایران پرست و متعصب به ملیّت هستند. من نیز وطنم را دوست دارم اما بیشتر از آن حقیقت را دوست دارم.

اکثر حقیقت جویان، روش و رسم حقیقت جویی شان به صورت زیر است که البته این روش ناصحیح، لقب حقیقت جویی را از آنان سلب می کند:

ابتدا حقیقتی را فرض می کنند، بر اساس آن پیش فرض هایی را سنگ بنای اندیشه خود می کنند و با آن بنیان، بنای اندیشه را هر روز رفیع تر می کنند و هر چه استدلال و اندیشه از پنجره های آن بنا به چشماشان می رسد تمامی متاثر از همان بن و پایه کار است. به عنوان مثال فردی حقیقت را بر این می گذارد که دین عامل بدبختی است و این چنین پیش فرض هایی را برای خود می سازد. چند مثال از آن پیش فرض ها: یک) تمامی پیغمبران دروغ گو و به دنبال منافع شخصی هستند. دو) هر کسی دین دار است یا منافع شخصی اش ایجاب می کند و بهره ای می برد و یا اینکه احمق است و از آن بهره می کشند. سه) هر کسی دین ندارد فرد مدرن و آگاهی است که به دنبال پیشرفت است. و بسیاری پیش فرض های دیگر! با همین پیش فرض ها تمامی جهان را ترجمه و تفسیر می کند و چون پیش فرض ها اینگونه بنا شده هرگز نمی تواند خدمت دین برای اعتلای اخلاقیات را یک فضیلت پندارد و برای آن فضیلت به دنبال علتی چون بهره کشی از توده ها می گردد. چنین فردی همیشه در کتب آسمانی به دنبال کاستی ها می گردد و یا اینکه در کجای آن جملات با علم امروز، که فقط چند قرن قدمت دارد، هماهنگی ندارد و همیشه در صدد منکوب کردن آن است. هرگز حکمتی را در آن کتب نمی بیند و همگی را اوهام و بهره برداری و نیّاتی پلید می داند. از نظر او دین داران نمی توانند اهل دانش باشند و همه احمقانی هستند که از حقیقت فرسنگ ها فاصله دارند.

حال برای آنکه کمی به شبهات نیز پرداخته باشم یکی از آنان را با این نگاه به چالش می کشیم:

فردی بی مقدمه و هیچ استدلالی محمد را هوس باز خواند. آیا کسی که حقیقت جو باشد با انتساب فردی به یک صفت سعی می کند تا حقیقت را عیان کند و یا با استدلال و برشماری سلسله ای از حقایق تاریخی؟ آیا مرام یک حقیقت جو بر منطق استوار است و یا تعصب؟ باز هم تاکید می کنم که روشنفکرهایی که به شدت به یک سنت می تازند در واقع همان متحجرین هستند که با استناد به سنت ها خون مخالف را مباح می دانند و این دو دسته فقط ظاهر اندیشه شان متفاوت است اما روش تفکرشان کاملا مشترک است. جزم اندیشانی که احساس می کنند حقیقت همان است که او می گوید و لاغیر. در واقع هر دو گروه همان طور که بارها و بارها تاکید کرده ام، شاخه های درخت تعصب و کوردلی هستند که هر کدام با مفروض کردن «یک حقیقت» فقط در پی تاختن بر دگر اندیشان هستند. دگر اندیشی که شاید فقط اندکی از آن حقیقت عدول کرده باشد. نتیجه وجود چنین افرادی چیزی جز استبداد نیست. حالا چه از نوع دینی و یا علمی ( نوع دوم استبداد بسیار در نظامهای کمونیستی رخ می دهد و در آن می گویند که فلان نظر به نفع دشمن است و یا علمی نیست و بنابراین دگر اندیش باید ساکت شود و از اوامر علمی تبعیت کند و در صورت کوچکترین مخالفت گفتاری و رفتاری مستوجب مجازات است. نمونه دیگر در برخی حکومت های لائیک یا سکولار می باشد که در آنها نیز تا حدودی استبداد وجود دارد. تصور کنید به اسم آزادی، استبداد صورت می گیرد. هرچند بدلیل آزادی در برخی از حوزه ها مثل آزادی فردی و خصوصی نمونه ای چون آزادی همجنس گرایی، موجبات فرو نشاندن احساسات آزادی طلبانه انسانها را فراهم می کنند. انشالله در پستی مشخصا به این موضوع خواهم پرداخت. )

وقتی برخی از روشنفکران به نقد باورهای مردم جهان سومی می پردازند بر روی جزم اندیشی دینی و خرافات بسیار تاکید می کنند اما بنده اعتقاد دارم باید در مقابل جزم اندیشی یک نگاه جامع تری ارائه داد و باید دانست که جزم اندیشی در تمامی ابعاد است و نه فقط دین. در اینجا به یکی از مقالات عبدالعلی بازرگان که در دفاع از نظام فکری قرآنی- اسلامی می باشد و در کوشش برای رفع اتهام از مخالفت اسلام به خردورزی است، اشاره می کنم. قسمتی از آن متن را بدلیل روشن بودن، عینا همینجا درج میکنم:

»»

مسئله « خشك انديشی » و تعصب و عدم تساهل و تسامح با دگر انديشان منحصر به دينداران نيست ، امری مربوط به طبيعت انسانی ماست، هم در جامعه دولت شهری يونان باستان كه خاستگاه جامعه مدرن مدنی محسوب می شود و دنيای غرب افتخار و تجديد حيات ( رونسانس ) خود را وابسته به آن می داند، غير يونانيان « بربر » محسوب می شدند و در ميان خود نه تنها مخالفين سياسی و امنيتی، بلكه حتی امثال سقراط ها را در زمينه علمی بر نمی تافتند و جام شوكرانش می دادند، و هم اروپائيان مدعی دموكراسی و حكومت اكثريت چنين آزادی هائی را از مردم تركيه يا الجزاير و به قول خودشان دنيای سوم دريغ می دارند.

««

هدفم از درج این تکه از آن مقاله این بود که یادآور شوم هر نظام فکری، سیاسی و اجتماعی برای هر تمدن و جامعه ای نیز تجویز کنیم نمی تواند ضامن به آزادی رسیدن باشد. در واقع ما باید ابتدا جزم اندیشی را از نگاه انسانها بزدائیم و آنگاه پی خواهیم برد که بدون تغییر در ساختارهای سیاسی و یا فکری، آزادی دست یافتنی می نماید.

وقتی یک فرد بی دین با یک اکتشاف و یا یک نظریه علمی ( که همه عالم و آدم نیز می دانند که هر نظریه علمی –  تجربی ابطال پذیر است )، این چنین اعتقادات دین داران را بدون آنکه به نکات مثبت آن اعتقادات اشراف داشته باشد، مورد هجمه هایی ناجوانمردانه قرار می دهد، باید ریشه آن دگم اندیشی ِعلمی را در کجا پیدا کنیم؟ او که بی دین است پس چرا اینقدر دگم می اندیشد؟ او که مدعی است دین سبب بدبختی انسانها و تمامی نا به سامانی های بشری است، پس چرا خود به گونه ای دیگر اسیر خرافه شده است؟ خرافه ای که این بار به جای برخاسته شدن از دین، از یک علم ابطال پذیر جان گرفته است.

کمی به آن شبهه مصداقی تر اشاره می کنم. ما فرض می کنیم محمد هوس باز بوده است. طبق طبیعت انسانی، هوس بازی در سنین شباب حادث می شود ولی وقتی به ازدواج های محمد نگاه می کنیم متوجه می شویم غالب وصلتهای وی در دوران پایانی عمر وی است. حال شاید این طور استدلال شود که وی غیر طبیعی بوده است. سوال دیگر مطرح می کنم. آیا یک هوس باز برای اینکه بیشتر و بیشتر به هوس خود برسد غیر از آن است که تا می تواند برای خود قیود و وابستگی های موجود در کامجویی را از میان بردارد؟ پس در این صورت وجود قیودی چون عدل در بین زنان و یا تامین نفقه و مخارج زنان، برای چه وضع گردیده است؟  ای خردورز! آیا این خود موید این مطلب نیست که محمد هوس باز نبوده و هچنین محل صدور قرآن جایی غیر از اندیشه های خود محمد بوده است؟ من سعی کردم در رفع این شبهه اصلا به تاریخ و روایات استناد نکنم و دلایل را فقط به خرد و عقل مبتنی کنم. کسی که حقیقت جو باشد در کنار واقعیتی چون تعداد زیاد ازدواج های رسول، این مسائل را هم قرار می دهد و سپس نتیجه می گیرد که باید بر شخصیت ها و باورها بتازد یا خیر. اما در مورد تاریخ و روایات بحثی را باز می کنم که بسیار رهگشاست و می تواند تا حدودی ما را در مرام خرد ورزی یاری رسان باشد:

رابطه تاریخ با حقیقت به چه صورت است؟ آیا تاریخ عین حقیقت است؟ بهتر است ابتدا روشن کنیم تاریخ چیست تا سپس متوجه شویم با حقیقت چه نسبتهایی را می تواند داشته باشد. تاریخ مجموعه ای از اظهارات افرادی است که در مورد برخی وقایع سخن رانده اند. پس لطفا برای تاریخ نیز یک جایگاه قدسی ایجاد نکنید و با استناد به آن چیزی را جلیل و یا خفیف نکنید. زیرا که وقتی عده ای انسان از واقعه ای سخن گفته اند، بواسطه انسان بودن شان، ممکن الخطا هستند و نمی توان با اطمینان گفت که آنان حقیقت را عینا نقل کرده اند. به عنوان مثال اگر در محل سکونت شما دعوایی شود هر فردی به گونه ای آن را تعریف می کند که با توجه به اینکه طرفدار کدام طرف دعوا باشد و یا حتی بی طرف باشد، می بایست روایتی مختلف را به انتظار نشست. به قول دکتر زرین کوب، بی طرفی و حقیقت جویی در تاریخ ادعایی بیش نیست زیرا از همان موقع که یک فرد بر آن می شود در مورد یک واقعه سخن بگوید به دنبال میل و هوس خود رفته است زیرا می توانست در مورد یک واقعه دیگر سخن بگوید و این خود نشان می دهد که او از بازگویی آن تاریخ و دوره در درون به دنبال هدفی است. این نقدی بود که به مورخان معاصر هر واقعه، که در مورد عصر خود سخن می گویند، وارد می شود. امکان دارد با توجه به باور و نگاه آن مورخ، برخی چیزها کمرنگ و پر رنگ و یا هست و نیست شوند. شاید گاهی اوقات تمامی این اتفاقات ناخودآگاه رخ می دهد و نه از سر غرض ورزی! اما بهر حال برای آنکه مکتوب وی را می خواند فرجامی جز از حقیقت دور گشتن را مقرر نکرده است.

حال نقدی به مورخین حاضر که از گذشته ها سخن می گویند و خود به چشم هیچ ندیده اند که بخواهند نقل کنند وارد می کنم. فرض کنید امروز قصد دارید در مورد واقعه ای در سه قرن پیش تحقیق و کتابی را تقریر کنید. مطمئنا برای انجام این کار ماشین زمان ندارید تا به چشمان خود، نظاره گر باشید پس به سوی منابعی می روید که پیش از شما به آنها پرداخته اند. برای مثال به آن شبهه می پردازم که در مورد واقعه عاشورا بود. خیل عظیمی از منابع و مکتوبات، همگی برای واقعه عاشورا دلایل سیاسی و دینی را مطرح کرده اند. این در حالیست که بیشتر این منابع در زمانی نگاشته شده اند که جانشینان و خانواده های حسین از هیچ قدرت اجرایی یا حکومتی برخوردار نبودند و در واقع با اعمال نیرو از سوی آنان، مورخین تاریخی غیر واقعی ننوشته اند. چه بسا غالب این مورخین مذهبی غیر از تشیع داشته اند. این خود استدلالی است که نگاشته های آنان خالی از تعصب است و نیتی جز بیان حقیقت ندارند. جالبست آن شبهه که شکست عشقی یزید را عامل اصلی آن اتفاقات می پندارد از زیر یک سری از وقایع تاریخی استخراج شده است که در واقع در تلاش برای بیان عقده های حقارت یزید نسبت به حسین بن علی بوده است و نه به عنوان یک دلیل اصلی برای جنگ.

یعنی کسی که این شبهه را افکنده است، در یکی از آن همه منابع با چنین موضوعی برخورد کرده و بر اساس افکار و احساسات خود به این نتیجه رسیده است که عامل اصلی جریانات عاشورا، یک داستان عاشقانه است. آیا رسم حقیقت جویی چنین است که بر اساس اندیشه ها و تعصبات خود نتیجه بگیریم؟ آیا اینکه تمامی وقایعی که پیش و پس از این حادثه رخ داده است را کنار بگذاریم و فقط به چند جمله از کل آن همه منابع استناد کنیم، از رسم حقیقت جویی دور نیست؟

این دقیقا همان چیزیست که پیش تر اشاره کردم، پیش فرض ها! پیش فرض من این است که باید دین را بکوبم، به همین خاطر واقعه ای چون عاشورا که بسیاری از غیر دین داران با تاثیرگیری از آن انقلاب ها کرده اند را به یک داستان عشقی سطح پایین مبدل می کنم تا همه احساس کنند که هیچ چیز با ارزشی در دین وجود ندارد. آیا رسم حقیقت جویی این نیست که حداقل به پیامدهای اجتماعی و سیاسی و نهضت های برخاسته از آن نیز نگاهی اجمالی داشته باشیم و چشمها را بر آنها نبندیم؟ آیا کسی که حقیقت جو باشد این روش باطل آن شبهه افکن را حقیقت ساختن می داند یا حقیقت جستن؟

پس بیایید عاری از تعصب حقیقت را بجوییم نه بسازیم. روش حقیقت جویی آن است که تمامی منابع را کنار هم قرار داد و همه آنان را با هم دید و سپس قوه خردورزی خود را نیز به کار انداخت و منابعی که به غیر حقیقت آغشته اند را با استدلال کنار نهاد و آنگاه به قضاوت نشست که چه چیز به حقیقت نزدیک است و چه چیز دور. هر چند حقیقت مفهوم مطلقیست که بنی بشر فقط به آن میل می کند و آن مطلق برای بشر محصور در نسبیت، به طور کامل قابل دریافتن نیست.

انشالله در پستهای بعدی که در همین فضای دین می باشد، مسائل بیشتر باز می شود.

Read Full Post »

Older Posts »