Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘هوشیاری’ Category


برای سهولت در امر مطالعه و احترام به بازدیدکنندگانی که حوصله مطالعات طولانی ندارند، این پست در دونسخه خلاصه و مفصّل تنظیم شده است. لطفا بعد از اینکه این مطلب را خواندید، خاطر نشان کنید کدام نسخه را مطالعه فرموده اید.

به بهانه ی اخراج اساتید سکولار از دانشگاه ها! ( لینک مرتبط):

نسخه خلاصه:

یکی از اساتیدم به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنان بیهوده ای بر زبان می رانند. دو نمونه از این اساتید:

یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد.

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این بشر مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند.

اما استادی که اخراج شد، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام، مهمتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در واقع  لال هم نبود. اما چون سکولار بود، اخراج شد.

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون و چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

نسخه مفصّل:

اصلا دوست نداشتم در این باره بنویسم اما ناگزیرم تا از جفاهایی که امروز به اساتید می شود، بنگارم. زیرا که فردایی جز امروز آنان در انتظار ما نیست. یکی از اساتید عزیزم که بنده با ایشان بشدت دوست صمیمی و هنوز در ارتباطم هستم. به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنانی و نکاتی از دین می گفتند که جز خوابیدن و مخ زدن بغل دستی ( با عرض معذرت! ) برای دانشجوها هیچ بهره ی دیگری نداشت.

من بسیاری از این نوع اساتید را  تجربه کرده ام. یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این عمل یعنی جان کلام را کشته بود و به جایش تنوین و زیر و زبر حروف را چسبیده بود. بنده عربی ام خوب بود و با این قضیه مشکلی نداشتم اما کسی که یکبار با حکمتهای نهج البلاغه آشنا شده باشد، می داند این ملّا چقدر بی شعور و کوته فکر بوده است. این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد و با سطح ضعیف تری تحویل ما می داد. برای فهمیدن عمق فاجعه بد نیست این خاطره را از وی تعریف کنم:

«بنده جلسه اولش را نرفتم  و جلسه دوم هم دیر رسیدم. از آنجاییکه این اساتید بسیار صاحب فضل هستند، دانشجویان از آخر کلاس، صندلی ها را پر میکنند تا کمتر مورد توجه و یا نگاه استاد باشند. بنده هم به خاطر تاخیر مجبور بودم روی صندلی های باقی مانده ی جلوی کلاس بنشینم. در حال گوش دادن به حرفهایش ( که خیلی هم سطح پایین بود ) بودم، که ناگاه به صندلی های عقب نگاه کردم. دیدم همه دانشجویان بلا استثنا در حال نگارش بودند. از یکی از بچه ها که نزدیکم بود، پرسیدم قضیه چیست؟ گفت:  این اسگول جلسه اول گفته هر چی سر کلاس میگم جزء امتحانه.»

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این استاد مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند. هر چه ما استدلال می کردیم، انگار در گوش یکی از حیوانات خدا، یاسین می خواندیم. هر جا هم که کم می آورد، سریعا اسلحه ی سفسطه و مغالطه را آماده به شلیک می کرد. کلا چهره منفور نزد همگی دانشجویان بود. و خاطره ای از او:

» یاد دارم که یک بار بعد از کلاس با او بحث را ادامه دادیم. وی که از ما به شدت شکار بود، دست آخر جزوه ای به ما نشان داد که داشت سرم به سقف می خورد. یک فلوچارت ( نمودار ) به ما نشان داد که بر اساس آن راه سعادت و بهشت رفتن را تعیین کرده بود. این نمودار که کاملا شبیه به فلوچارت های کامپیوتری بود، به این صورت بود که مثلا می گفت خد را قبول داری؟ اگر نه جهنمی هستی! اگر قبول داری وارد مرحله بعد می شدی. مرحله بعدی سوال بود که آیا به فلان چیز اعتقاد داری؟… به همین ترتیب تا اینکه آیا ولایت فقیه و فلانی را قبول داری؟ و اگر نه برو به جهنم! «

اما استادی که اخراج شد و بنده به ایشان به شدت ارادت دارم، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام مهتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در یک کلام لال نبود.

ایشان به شدت به دین اسلام گرایش داشت و همیشه در دفاع از این دین تلاش می کرد اما اندکی گرایشات سکولار داشت که آن هم امثال من که او را مدت زیادی می شناختیم، فهمیده بودیم. هرگز سعی نمی کرد گرایشات و یا افکارش را تحمیل کند، اما از شانس بد ما، سر یکی از کلاس ها چند دختر و پسر بسیجی حضور داشتند و علیرغم اینکه اصلا وی مستقیما از سیاست نمی گفت و فقط از دین می گفت، مغضوب آنان و به تبع آن روسای دانشگاه واقع شد. و شد آنچه باید می شد. ایشان دو ترم است که از آن دانشگاه اخراج شده است!

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

بنظر بنده باید روش و منش و اندیشه افراد اصلاح شود تا ساختارهای سیاسی – اجتماعی کارآمد و پویا شوند. من فکر نمی کنم حتی اگر همین الان اعلام کنند که سکولار برپا شد و جمهوری اسلامی پایان یافت، فردا ما با استبداد و بدبختی روبرو نشویم. زیرا انسان ها پازل این جامعه را می سازند و ساختارها به مثابه ی چارچوب و قاب این پازل هستند. نقش ها و نگاره ها هستند که یک پازل را هویت می بخشند. پس باید در ابتدا روش، منش و اندیشه مردم اصلاح شود تا فرهنگی داشته باشیم که قابل سرمایه گذاری باشد. در آن موقع می توانیم در مورد بازدهی و کارآمدی یک مکتب عادلانه به قضاوت نشست.

Read Full Post »


امروز به طور زنده سخنرانی آقای خامنه ای از سه شبکه ی جمهوری اسلامی (اول سیما، خبر و قرآن) پخش شد. نکته ی حائز اهمیت که در همان ابتدا به شدت نظر مرا جلب کرد، زیر نویس توضیح این مراسم بود که شبکه اول سیما، وی را  ولی امر مسلمین جهان معرفی کرده بود.

****

از نکات دیگر که جای بسی تامل داشت، عکس زیر بود. این مراسم از قبل از ظهر تا زمان اذان ظهر ادامه داشت. خودتان می دانید که امروز هوای نهران و همین طور قم، چقدر گرم و کلافه کننده بود، مخصوصا در زمان ظهر که آفتاب با زاویه عمود به شدت می تابد. با تعریفی که از حکومت علی بن ابیطالب به بنده یاد داده اند، انتظار داشتم که ایشان نیز مثل آن مردم بدبخت که به عشق ایشان آمده بودند، از زیر آن طاق که سایه اش را بر ایشان گسترده بود، بیرون می آمدند تا طعم این آفتاب را به خوبی مزه مزه کنند. به یاد همان علی بن ابیطالب که ایشان خود را جانشین وی می دانند. همان علی که از سحرگاهان برای تامین آب نوشیدنی مردمش، در آن گرمای هلاک کننده ی شط العرب، خود را به زحمت می انداخت  و چاه می کند و به محض به ثمر رسیدن چاه، هنوز دست خود را از گل آن چاه پاک نکرده بود که کاغذی می طلبید تا آن چاه را وقف مردمش کند.

****

با دیدن عکس زیر می توانید ببینید که از شدت آفتاب مردم بیچاره ای که به عشق رهبر عادل شان آمده اند، حتی نمی توانند چشمانشان را باز کنند.

****

البته این بار اول نیست که مردم به عشق دیدار ولی امر مسلمین جهان، سختی می کشند. سال 88 هم وقتی ایشان به چالوس سفر کردند، مردم در زیر باران با شعار های شان، جان خود را فدای رهبر محبوب شان می کردند. همان رهبر دوست داشتنی ای که در زیر طاق از هوای مطبوع و باران دل انگیز که بر سر مردم ولایتمدار می ریخت، لذت می برد. این هم عکس های آن مراسم:

****

اگر علی بود و می دید که مردم بدبختش برای جهیزیه دخترشان کلیه می فروشند، باز هم برای تبلیغ فرهنگ «انقلاب» اجازه می داد تا پوسترها و بنرهایی با آن ابعاد و تیراژ وسیع، از چهره اش چاپ و توزیع کنند؟

****

این کودکان همان هایی هستند که در این کلاس مدرن، کتاب هایی را می خوانند که در صفحه اول شان، عکس این ولی امر مسلمین را چاپ کرده اند.

****

باز هم نکته ای از علی بن ابیطالب:

»»»

وقتی امام علی علیه السلام به شهر انبار وارد شد، مردم شهر از مرکب های خود پیاده شدند و پیشاپیش امام دویدند. امام با عصبانیت فرمود: این چه کاری است که انجام می دهید؟ گفتند: یکی از عادت های ماست که به وسیله آن، حاکمان خود را گرامی می داریم. امام فرمود: وَ اللّه ِ ما یَنْتَفِعُ بِهذا اُمراءُکُمْ وَ إنَّکُمْ لَتَشُقُّونَ عَلی اَنْفُسِکُمْ فی دنیاکُمْ وَ تَشُقُّونَ بِه فی آخِرَتِکُمْ وَ ما اَخْسَر المَشقَّةَ وَراءَهَا العِقابُ وَ اَرْبَح الدَّعَةَ مَعَها الاَمانُ مِنَ النّار.

به خدا قسم، امیران شما از این کار چه سودی می برند؟ (سودی نمی برند) شما خودتان را در دنیایتان و آخرتتان به زحمت می اندازید. و چه زیان بار است، زحمتی که به دنبالش عذاب باشد و چه سودمند است، آسایشی که به همراه دوری از آتش باشد.
«««
ای کاش واحد خبر، به جای ساختن سیره عملی امام خمینی، سیره عملی علی ابن ابیطالب را می ساخت!
پی نوشت: همگن نیکم، محمدرضا، یک مطلب بسیار خوب و قوی پیرامون همین مسائل نوشته است، پیشنهاد می کنم حتما آن را نیز مطالعه کنید:

Read Full Post »


با توجه به سفر اخیر آقای خامنه ای به قم، بر آن شدم که اندکی به جریانات سیاسی – دینی در گذشته و حال این شهر بپردازم.

شاید این تیتر برای شما بسیار عجیب باشد و فکر کنید که بنده اشتباه کرده ام و به تعبیری عوامانه چنین پندارید که آخوندها  سر تا پا  از یک کرباس هستند. بنده نیز تا قبل از اینکه با جریانات جاری در قم و مجامع آخوندی ( منظور همان روحانی است، اما بنده از لفظ روحانی استفاده نمی کنم، زیرا تا وقتی فردی می خورد و میاشامد و نسبت به دیگر اعمال حیاتی جبر دارد، نمی تواند جسمانی نباشد ) آشنا شوم، مثل اکثر شما فکر می کردم که هیچ شکاف و یا اختلاف نظری ما بین نظام حاکم و علمای دین وجود ندارد. اما کافیست اندکی در این باب تحقیق و تفحص کنید تا ببینید چه ها در این بین رخ داده و وجود داشته و اما امثال من و شما، به واسطه سانسور نظام مقدس (!)، در عالم بی خبری از آن حقایق سرگشته بوده ایم.

منظور بنده از این آخوندها امثال آقای منتظری نیست. زیرا ایشان جزء کسانی بود که تا وقتی در موضع قدرت قرار داشت، کمتر با جریانات مخالف ( همان جریاناتی که بنده قصد دارم در این پست معرفی کنم ) همراهی می کرد و بیشتر هم پیمان نظام حاکم باقی ماند و می بایست زودتر تکلیف خود را روشن می کرد. هر چند اتفاقات وظلم هایی که بر دوستان و همکاران وی در دهه شصت، به وقوع پیوست، بی تاثیر در تغییرات موضع وی نسبت به حاکمیت نبود. در همین راستا منظور بنده آقای صانعی هم نیست چون ایشان به مراتب بیشتر از آقای منتظری در این ورطه گام نهاده  و کل مخالفت ایشان با حاکمیت را تنها در همین چند مدت اخیر می توان یافت.

منظور بنده، افرادی هستند که سالهای متمادی در کنار آقای خمینی در مدارس علمی حضور داشتند و در مقابل » استبداد » شاه ایستادند و مبارزه کردند و گهگاه طعم زندان و تبعید را چشیدند. به همین ترتیب پس از انقلاب نیز، به واسطه اینکه در بدنه حکومت نقشی نداشتند و همین باعث می شد تا به خوبی ناراستی ها و کاستی ها را ببینند،  و در برابر » استبداد «، که این بار جامه ی دین به تن کرده بود و همچنین ناکارآمدی های مسئولین وقت، قدم علم کنند و کام را به اعتراض و مطالبه ی حقوق خلق الله گشایند. و بار دیگر طعم حبس و بند و افترا و تکذیب را مزه مزه کنند. هر چند بسیاری از آنها، علیرغم هم داستانی شان با آقای خمینی تا زمان پیروزی انقلاب، از همان زمان های قبل از انقلاب هم، دارای آرای کاملا منطبق بر نظرات آقای خمینی، مبنی بر تشکیل  حکومتی به نام «جمهوری اسلامی»، نبودند. آنان بیشتر قصد داشتند تا یک جامعه ضد استبدادی بسازند ( برای مقابله با تک صدایی جامعه ی شاه و حکومت مطلقه وی )  و چون  استبداد ستیزی در مرکز دایره ی ایدئولوژی آنان واقع بود با میان آمدن طرحی چون ولایت فقیه ( چه مطلقه و چه غیر مطلقه اش )، که از نظر ایشان مبنای دینی و سیاسی محکمی نداشت، مخالفت شان به شدت بالا گرفت و کار تا جایی پیش رفت که بسیاری از آنان اعتقاد داشتند که حکومتی از نوع «جمهوری»، با قوانینی که از روح اسلام برآمده است، بیشتر محافظ دین اسلام است تا » جمهوری اسلامی «. البته این بار اولی نبود که آخوند جماعت با حاکمیت خودش بر مردم مخالفت می کرد و از اولین پیشگامان این اندیشه، آخوند خراسانی بود که در زمان مشروطه به نقد حاکمیت عالمان دینی بر مردم پرداخت. دلایل وی بر رد این حاکمیت، بسیار منطقی و جالب است و دعوت میکنم بر روی اسم وی کلیک کنید تا از او بیشتر بدانید.

این افراد که هم از نظر علمی و هم از نظر سیاسی به مانند آقای خمینی کوشش و مجاهدت داشتند، اکثرا در پایان عمر خود در بازداشت های خانگی و شرایط سخت امنیتی فوت کردند. این نسل علمای دینی که اکثرا در دهه هفتاد و الباقی شان در سالهای اخیر درگذشته اند، سبب گردیده تا آن نگاه ایشان، تا حدود زیادی، با توجه به وضعیت خاص حاکم، در اقلیت قرار گیرد و خاموش بنماید. در واقع اگر امروز به نسل سومی ها این گونه القا کرده اند که قم و تهران ( دو مرکز صدور دین و قدرت ) با هم کاملا هماهنگ هستند، بواسطه درگذشت اینان و به تبع آن، پر کردن جایگاه های ایشان با برخی عناصر دست نشانده حکومتی بوده است.

در ضمن باید یادآور شوم که بنده امثال کروبی و دیگر آخوندهایی که امروز جامه ی روشنفکر دینی یا مخالفت با استبداد را بر تن کرده اند را در راستای جریانات فوق الذکر نمی دانم. زیرا آنان چه از نظر سیاسی و چه از نظر علمی قابل قیاس نیستند.

دو تن از این شخصیت ها آیت‌الله سید حسن طباطبایی قمی و آیت‌الله العظمی سید رضا صدر می باشند. بنده از اول متن تا به الان برای هیچ کدام از شخصیت ها القاب دینی شان ( همچو آیت الله و امثالهم ) را به کار نبردم و اگر اینجا اشاره کردم، بدین دلیل بود تا میزان درجه علم دینی ایشان را مطرح کرده باشم. اگر امثال کروبی را متهم به بی سوادی می کنند ( هر چند بی سواد بودن دلیلی بر این نمی شود که انتقادات و ادعاهای منطقی وی نادیده گرفته شود )، افرادی زیادی چون این دو تن در بالا ترین سطوح علمی حاضر بودند و آنقدر بس که آقای خمینی به آقای صدر گفته بود: » تدریس فلسفه را آغاز کن { علیرغم اینکه همان موقع وی کلاس های فقه و اصول را تدریس می کرده است }، که اگر شما این کلاس را تشکیل ندهید، من بیم آن دارم که این علم از بین برود.» اما با این حال آقای صدر که مرجع تقلید بود  و در آن سطح بالای علمی و مبارزاتی قرار داشت، بواسطه ی اندکی مخالفت یک روز را در بازداشت اطلاعات قم به سر برد.

دلیل بازداشت وی هم به مراسم تشییع جنازه ی دیگر مرجع تقلید، آقای شریعتمداری، که مغضوب نظام مقدس (!)بود، بر می گردد. شریعتمداری که در برابر آن همه اتهامات و دروغ زنی ها و با وجود آن همه طرفدار و مقلّدی که داشت، سکوت پیشه کرد و حبس خانگی را بدون ایجاد آشوب و بلوا پذیرفت. بگذریم که چه کسانی، که اتفاقا خیلی هم معروف هستند، به وی چه اتهامات ناروایی زدند در حالیکه حتی یکی از آنان را هم نتوانستند اثبات کنند، که اگر می توانستند شک نکنید تا به الان بارها و بارها فیلم مستندی برایش ساخته بودند و پیراهن عثمانش کرده بودند. قضیه بازداشت آقای صدر از این قرار بود که آقای شریعتمداری وصیت کرده بود که در حرم حضرت معصومه دفن شود و چون احتمال می داد که حاکمین وقت، با این وصیت مخالفت خواهند کرد، وصیت کرده بود که حداقل در حسینیه ی خودش این کار را بکنند که سربازان گمنام امام زمان(!) در آن سالها، از انجام این وصیت هم ممانعت کردند. از همه جالبتر آنکه سربازان گمنام، حتی اجازه ندادند که به وصیت دیگر وی مبنی بر نماز گزاردن آقای صدر بر جسدش نیز عمل شود. در حالیکه نماز خواندن یک شخصیت دینی بر جسد یک مرجع تقلید، طبق وصیت خودش، هیچ مشکلی را برای امنیت نظام و … بوجود نمی آورد. دست آخر هم بخاطر برخی مخالفت ها در همین باب، آقای صدر را بازداشت کرده و آقای شریعتمداری را در یک قبرستان دورافتاده تر، دفن کردند ( بدون اجازه از خانواده وی و بر خلاف وصیتش ).

پس از اطلاع از بازداشت آقای صدر و اتفاقاتی که پیرامون درگذشت آقای شریعتمداری حادث شد، دیگر شخصیتی را که معرفی کردم، آقای سید حسن طباطبایی قمی، نامه ای ( در واقع تلگرافی ) را پس از آزادی آقای صدر از بازداشت یک روزه اش در اطلاعات قم، نگاشت که خواندنش خالی از لطف نیست:

»»

قم ـ حضرت آيه الله صدر دامه بركاته

پيشنهاد سؤ وبيشرمانه وظالمانه‏اى كه نسبت به جنابعالى انجام شد فوق‏العاده موجب تاثر وتالم گرديد. عجبا در كشورى كه بنام جمهورى اسلامى نام گذارى شده براى تشييع جنازه رهبر شوروى كافر كه دشمن خدا ومنكر خدا بود هيئتى فرستاده می شود ولى عالمى دينى ومرجعى كه عده زيادى در داخل وخارج از كشور مقلد و پيرو دارد رحلت می نمايد جنازه آن عالم بدون تشريفات لازمه حمل می شود ومانع می شوند از نماز خواندن جنابعالى بر آن مرحوم كه بر طبق وصيت خود مرحوم لازم بود شما انجام دهيد ومصداق «ينهون عن‏المعروف» ظاهر می شود.

عجبا عجبا عجبا!! بالاتر آنكه بر طبق اداء وظيفه تسلى دادن به مصيبت زدگان براى تسليت به بازماندگان در من‍زل آن مرحوم تشريف می بريد با كمال بی شرمى جنابعالى را بازداشت نموده ومدتى در بازداشت نگاه می دارند. درد بزرگ براى اهل دين آن است كه همه اين اعمال وكارهاى ديگر كه آنها هم خلاف شرع انور است به اسم دين ومذهب انجام می شود!!!

«انا لله وانا اليه راجعون» «الى الله المشتكى ونسئل الله ان يفرج عن وليه ويصلح به كل فاسد من أمور المسلمين واسئل الله لكم النصر والعز والتائيد»

القمى (مهر مبارك)

««

در ضمن باید یادآور شوم که آقای صدر، برادر بزرگ همان «امام موسی صدر» معروف است.

اندکی نیز در مورد آقای سید حسن قمی و سوابق ایشان بدانید بهتر به شما کمک خواهد کرد:

آقای قمی در سالهای دهه چهل شمسی به اقدام اعتراضی علیه حکومت وقت ایران پرداخت و در آن سالها در سخنرانی های پر شور ایشان هزاران نفر شرکت می نمودند. در سال ۴۲ هم‌زمان با آقای خمینی، بلندپایه‌ترین روحانی شیعه بود که بازداشت و به شهرهای خاش و سپس کرج تبعید شد، پس از انقلاب و روی کار آمدن حکومت جمهوری اسلامی در ایران، عمدتاً بر سر مخالفت با اندیشه ولایت فقیه و انتقاد به عملکرد برخی مسئولین، در زمره منتقدان این نظام درآمد. آیت‌الله خمینی نظریه ولایت فقیه را به عنوان رکن نظام حاکم بر ایران مطرح کرد، آقای قمی و برخی دیگر از روحانیون به مخالفت با این نظریه پرداختند و ادعا کردند که مخالف آموزه‌های دین اسلام و مذهب تشیع است. بدین ترتیب، آقای قمی، با وجود سوابقی که در همراهی با آیت‌الله خمینی داشت، همراه با آیت‌الله روحانی و آیت‌الله شیرازی که دیگر مراجع تقلیدی بودند که علناً در ایران به مخالفت با نظریه ولایت فقیه پرداختند تحت حبس خانگی قرار گرفت و تا پایان عمرش در محدودیت زندگی کرد و سالها در حبس خانگی به سر برد.

این مقاله که بیشتر جستار بود و سعی کردم که نظر شخصی ام را کمتر در آن دخالت دهم، در رابطه با جریان شناسی علمای دینی در برخورد با نظام مقدس (!) جمهوری اسلامی و ولایت فقیه بود. هر چند از این شخصیت ها و جریان ها بسیار داشته ایم و داریم و شاید ( گر خدا خواهد ) بیشتر به این موضوع بپردازم.

اما نکته ای که سخت مرا به فکر فرو برده است، این است که در زمان آقای خمینی، تعداد مراجع مخالف نظریات  وی زیاد بوده و برخوردهای علمی زیادی در برابر اندیشه اش در می گرفته است. در حالیکه امروز بیشتر مراجع، نظراتشان دقیقا مبتنی بر نظریه ولایت فقیه و آن هم از آن نوعی می باشد که آقای خامنه ای بر آن قائل است. در واقع همگی بی کم وکاست یک نظر را می دهند. با دیدن این شرایط به یاد آن جمله معروف افتادم : » وقتی همه مثل هم فکر می کنند، در واقع هیچ کسی اصلا فکر نمی کند. «

شاید بگویید آقای صانعی از این قاعده مستثنی است اما بنده لازم میدانم که به شما مواضع سابق ایشان را یادآوری کنم ( برای دیدن نظرات سابق ایشان روی این لینک کلیک کنید )، و بر همین مبنا ( و برخی اطلاعات دیگری که دارم ) بنده این طور استنباط می کنم که اعتراض ایشان، کمتر از اصالت اندیشه و ایدئولوژیک برخوردار است. اما باز هم می گویم: الله اعلم!

Read Full Post »


پیش از تحریر: این پست شاید برای برخی از دوستان عزیز، غیر قابل قبول باشد اما از نظر من نقدی منصفانه پیرامون نگرش انقلابی موجود در نظام جمهوری اسلامی است ( از ابتدا تاکنون ). در صورتی که آن را تایید نمی کنید و منافی عقاید خود می پندارید، حتما با  ارائه ی نظرتان نکاتی که باعث اشتباه حقیر شده است را گوشزد کنید. اما واقعا چیزی بفرمایید که قابل بحث باشد نه پرداختن به حواشی!

با تشکر از همگن نیک،13881389، بابت ارسال عکس.

حتما این جمله را شنیده اید: » انقلاب را باید صادر کنیم». این جمله بیش از هر چیزی، در ظاهر، این نکته را در ذهن شنونده مجسم می کند که باید انقلاب چیزی مثل کالا باشد که با  «صادر کردن» قابل انتقال به سایر ممالک است. زیرا وقتی ما  از یک نگاه جدید یا گفتمان نو و گسترش آن صحبت می کنیم، از کلماتی چون ترویج، تبلیغ، گسترش و امثالهم استفاده می شود نه صادرات و واردات. اما وقتی قرار است «کالا»یی را به سرزمین های دیگر ارسال کنیم، از لفظ صادر کردن استفاده می کنیم. برای بهتر فهمیدن این مطلب، به لغت نامه دهخدا مراجعه می کنیم:

صادر کردن: در اصطلاح بازرگانان ، محصول کشوری را به کشورهای ديگر فرستادن .

البته به طور کلی معنای صادر کردن آن است که چیزی را از جایی خارج کرده و به جای دیگر فرستاده شود. اما با توجه به اینکه کاربرد مصطلح این لفظ بین مردم همان معنای بازرگانی اش است و این سخن برای مردم گفته شده است، لاجرم همان اصطلاح بازرگانی به منظور گوینده نزدیک است.

حال که قرار است کالای انقلاب را به کشورهای دیگر صادر کنیم، باید طبق رسوم مرسوم در میان بازرگانان بالاخص از نوع مدرنش، در ابتدا ببینیم در کدامین سرزمین ها نیازش وجود دارد و اگر نیازی نیست، امر نیازسازی را به نحو احسن انجام داد. تبلیغات در انجام این امر بسیار حائز اهمیت است. اگر به انقلاب نگاهی از نوع اندیشایی و مکتبی باشد، ایجاب می کند که همیشه از جنس کلام و کتاب افراد را تحت تبلیغ خود قرار داد اما وقتی که انقلاب کالا شد (مثل جوراب زنانه!) باید روی بیلبورد ها  و کنار خیابان ها و در تیزرهای تبلیغاتی آن را ترویج و تبلیغ کرد. همچنین پیام بازرگانی هایی طولانی، چند ساعته و مستمر نه چند ثانیه ای و مقطعی! زیرا این کالا با توجه به تبعاتش نیاز به این دارد که کاملا ذائقه افراد را عوض کند. این نگرش کالا پنداری به انقلاب که از ابتدا تاکنون پایاست، برآیندش عکس فوق است که کاملا حاکی همین نگرش است. شاید پاسخ داده شود که این تبلیغات از سوی نظام نیست و خودجوش و مردمی است که در این صورت باید پرسید مردم اگر تحت تاثیر یک نگرش باشند، همان کنند که مقتدای شان امر کرد. یعنی نگاه کالانگری به انقلاب از سوی مردم نتیجه همان نگاه آنان است که لفظ «صادر کردن» را افتتاح کردند. اگر هم آن مردم تحت تاثیر نیستند پس باید پرسید این خوش خدمتی ها به چه معناست؟

البته این پایان کار صادر کردن نیست. بعد از آنکه این کالا در اذهان جای افتاد و همه احساس کردند فقط با این کالا می توانند سعادت را دریابند، موقع آن است تا نماینده شرکت ( نظام ) به عنوان بازاریاب به سوی کشورهایی که احساس نیاز در آنها جاری است، گسیل داده شود. کاتالوگی از محصولات و کالاهای عرضه شده را با خود به کشور هدف ببرد و بگوید: » ما بهترین تولید کننده هستیم. بقیه ی تولیدکنندگان فکر استثمار و کلاه برداری هستند! به آنها اعتماد نکنید! » وقتی مردم به آنها اعتماد نکنند، بی هیچ مقاومت و سوء ظنی به سوی تو که دست آن شیاطین را رو کردی، گرایش می یابند. شاید برخی مشتریان هنوز متقاعد نشده باشند پس بهتر است برای این کالا جوایزی و حمایاتی را هم در نظر گرفت. خدمات پس از فروش و ضمانت نامه هم خوبست!

برای داشتن بهره ای مستمر و همیشه صادر کننده بودن، لازمست گهگاه معضلات جدید در بازار ( جهان ) ایجاد کرد تا همیشه مشتری را به خود وابسته کنی و به او تلقین کنی بدون این کارخانه و شرکت راهی جز زوال و شکست در پیش نیست.

این موضوع جای بسط بسیاری دارد اما در حال حاضر به همین مقدار اکتفا می کنم.

 

Read Full Post »


دیشب برنامه حضور احمدی نژاد در ورزشگاهی در لبنان را، زنده  و از طریق شبکه خبر، بطور کامل ( بدون اینکه لحظه ای از آن را از دست بدهم ) مشاهده کردم. دلیل اصلی من از مشاهده کامل این برنامه این بود که در قضاوتی که در این پست به آن اشاره خواهم کرد، دچار اشتباه نشوم. در ابتدای برنامه یک فرد عرب زبان که مجری برنامه بود بالا رفت و قصد داشت که با  سلام و تحیت از احمدی نژاد استقبال کند (بنده عربی ام در آن حد خوب هست که کاملا متوجه بشوم وی چه ها می گفت). سخنرانی را با سلام و صلوات به پیامبر اسلام شروع کرد که حضار نیز با همراهی کردن مجری، صلوات فرستادند. نکته ی عجیب این بود که وقتی نام «مهدی» را بر زبان آورد صدا از ندای حضار بلند نشد و همه گویی از شخصیتی گمنام سخن می گوید و بی توجه از کنار آن گذشتند. این صحنه برایم به شدت عجیب بود. بلافاصله از آقای خمینی گفت و سوت و کف ها شروع شد. سپس از امام خامنه ای گفت، آنگاه بود که ورزشگاه از شور و هیجان منفجر شد و غریو خوشحالی یکصدا شنیده شد.

آنجا بود که پی بردم که امام زمان غریب تر از آن است که فکر می کردم. در حالیکه احمدی نژاد و بقیه هم پیمانان وی ادعا دارند سربازان امام زمان هستند و تمامی این قدرت طلبی ها را در راستای ظهور امام عصر می دانند، شاهد این هستیم که در میان آن همه شیعیان، آقای خامنه ای و احمدی نژاد و سید حسن نصر الله و دیگر مسئولین لبنانی، از امام زمان که غایت اصلی است شناخته تر و محبوبینت شان بیشتر است.

از این قضیه دو نتیجه می توان گرفت:

یک: مردم لبنان به ویژه شیعیان، امام زمان را نمی شناسند و تنها دلیل همبستگی شان با ایرانیان ریشه در کمک های ایران است وآن چنان هم که مقامات ایرانی می گویند دارای اهداف مشترک با ایران نیستند و فقط در پی آبادی سرزمین خود هستند.

دو: آنان که مسئول برگزاری آن جشن در لبنان بودند و متصدی هدایت شور و هیجان حضار بوده اند بیش از اندازه بر روی امام خامنه ای و امام خمینی و احمدی نژاد تاکید کرده بودند و نا خودآگاه حضار فراموش کرده بودند که قرار است مهدی موعود نیز ظهور کند و تمامی این موشک های در زرادخانه (!) قرار است در جهت تعجیل ظهور باشد.

متاسفانه من نتوانستم این تکه از آن برنامه را تهیه کنم، اما اگر کسی این مراسم را ضبط کرده است حتما آنرا ببیند و در صورت امکان آن قسمت مذکور را برای دیگران آپلود کند تا همه به چشم خود این حقیقت را ببینند.

بعد از دیدن این برنامه، به یاد سبزها افتادم که فتنه گر و اسرائیلی و آمریکایی و حتی یهودی لقب گرفتند در حالیکه آنها به واقع از این لبنانی ها امام زمان را بهتر می شناسند و دلیل این ادعایم همان فریادها و شعارهای یا «حجه بن الحسن» ریشه ظلمو بکن شان است.

Read Full Post »


وقتی نظرات پست قبل را خواندم، متوجه شدم که برخی دوستان ادعا دارند که اینجانب سیاه نمایی کرده ام و شرایط امروز بسیار خوب است و مشکلی نیست.

احتمالا تا به حال به مناطق محروم جنوب و غرب کشور تشریف نبرده اید تا به خوبی بفهمید که زاغه های اهواز حتی آب لوله کشی ندارند و باید با چه مصیبتی برای جرعه ای آب تلاش کنند. اگر نرفتید لا اقل به همین خبرگزاری مهر مراجعه کنید تا عکس هایش را ببینید.

اگر همین امروز به سوی سایتهای خط انتقال نفت و گاز در استانهای ایلام و … بروید، متوجه می شوید، اندکی آن طرف تر از آن لوله ها، که قرار است سرمایه های مان را به کشورهای متعدد صادرکنند و این نعمت، دنیا و آخرت ( در راستای همان «من لا معاش له لا معاد له» ) مردم را آباد کند، روستاهایی وجود دارند که اتفاقا آب در آن مناطق لوله کشی شده است ( فکر میکنی خیلی خوبه نه؟ ). اما وقتی شیر را باز می کنی با گل و لای روبرو می شوی و از همه اسف بار تر آنکه، مردم آن روستاها دقیقا آن آب آلوده را آب واقعی می دانند و آن را می نوشند و با آن خود را می شویند و وضو می سازند ( قابل توجه مراجع عظام! حکمش چیه حاج آقا؟ ). خیلی شبیه فیلم بچه های نفته نه؟

قابل توجه تمامی حاج آقایان و حاجیه خانم های محترم سراسر کشور که هر سال گردن اعراب سعودی را ( قربه الی الله! ) کلفت تر از سال قبل می کنند ( حجّکم مقبول سعیکم مشکور! ).

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

Read Full Post »


این بود عدالتی که انتظارش را می کشیدیم؟

نمی دانم این زندگی حاصل سهل انگاری کیست، اما تا چه زمانی او باید چنین زندگی کند؟

آیا این زندگی است یا مردگی؟

قبل از آنکه بحث را بخواهم سیاسی کنم، بهتر است به خودمان بپردازیم:

آیا ما غیرت داریم؟

آیا روزانه حتی یک دقیقه به این گونه افراد فکر می کنیم؟

اگر عملکرد دولت خراب است، عملکرد انسانیت ما چطور است؟

تصویر کافیست…

نگاه کن و ببین کجای قصه ی این هستی هستیم! اما فقط توجیه نکن! ما همه مقصریم!

منبع عکس

پی نوشت:

نمی دانم چرا هر وقت می گوییم عدالت، می گوییم فقر، همه به جیب های شان نگاه می کنند!
حتی اگر از نظر مالی تامین باشد، از نظر فرهنگی فقیر نیست؟
آیا بر هر مسلمان و ایرانی، آگاهی بخشی و بر هر دولت، آموزش و پرورش و تامین سلامت مردمش واجب نیست؟
آیا اگر همین عکس را در فلان کشور غربی می دیدیم، در بیست وسی و … چه ها می شنیدیم؟
آیا این که او به آب کثافت خو گرفته به معنای تبرئه شدن ماست؟
اگر از فقر نای بلند شدن تا رفتن به سمت یک مسجد نداشته باشی، اگر تمام پایت بر اثر سرما سست و بی حس باشد، چه؟
برادر جان!
توجیه نکن!

Read Full Post »

Older Posts »