Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘آخوند’


برای سهولت در امر مطالعه و احترام به بازدیدکنندگانی که حوصله مطالعات طولانی ندارند، این پست در دونسخه خلاصه و مفصّل تنظیم شده است. لطفا بعد از اینکه این مطلب را خواندید، خاطر نشان کنید کدام نسخه را مطالعه فرموده اید.

به بهانه ی اخراج اساتید سکولار از دانشگاه ها! ( لینک مرتبط):

نسخه خلاصه:

یکی از اساتیدم به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنان بیهوده ای بر زبان می رانند. دو نمونه از این اساتید:

یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد.

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این بشر مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند.

اما استادی که اخراج شد، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام، مهمتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در واقع  لال هم نبود. اما چون سکولار بود، اخراج شد.

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون و چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

نسخه مفصّل:

اصلا دوست نداشتم در این باره بنویسم اما ناگزیرم تا از جفاهایی که امروز به اساتید می شود، بنگارم. زیرا که فردایی جز امروز آنان در انتظار ما نیست. یکی از اساتید عزیزم که بنده با ایشان بشدت دوست صمیمی و هنوز در ارتباطم هستم. به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنانی و نکاتی از دین می گفتند که جز خوابیدن و مخ زدن بغل دستی ( با عرض معذرت! ) برای دانشجوها هیچ بهره ی دیگری نداشت.

من بسیاری از این نوع اساتید را  تجربه کرده ام. یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این عمل یعنی جان کلام را کشته بود و به جایش تنوین و زیر و زبر حروف را چسبیده بود. بنده عربی ام خوب بود و با این قضیه مشکلی نداشتم اما کسی که یکبار با حکمتهای نهج البلاغه آشنا شده باشد، می داند این ملّا چقدر بی شعور و کوته فکر بوده است. این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد و با سطح ضعیف تری تحویل ما می داد. برای فهمیدن عمق فاجعه بد نیست این خاطره را از وی تعریف کنم:

«بنده جلسه اولش را نرفتم  و جلسه دوم هم دیر رسیدم. از آنجاییکه این اساتید بسیار صاحب فضل هستند، دانشجویان از آخر کلاس، صندلی ها را پر میکنند تا کمتر مورد توجه و یا نگاه استاد باشند. بنده هم به خاطر تاخیر مجبور بودم روی صندلی های باقی مانده ی جلوی کلاس بنشینم. در حال گوش دادن به حرفهایش ( که خیلی هم سطح پایین بود ) بودم، که ناگاه به صندلی های عقب نگاه کردم. دیدم همه دانشجویان بلا استثنا در حال نگارش بودند. از یکی از بچه ها که نزدیکم بود، پرسیدم قضیه چیست؟ گفت:  این اسگول جلسه اول گفته هر چی سر کلاس میگم جزء امتحانه.»

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این استاد مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند. هر چه ما استدلال می کردیم، انگار در گوش یکی از حیوانات خدا، یاسین می خواندیم. هر جا هم که کم می آورد، سریعا اسلحه ی سفسطه و مغالطه را آماده به شلیک می کرد. کلا چهره منفور نزد همگی دانشجویان بود. و خاطره ای از او:

» یاد دارم که یک بار بعد از کلاس با او بحث را ادامه دادیم. وی که از ما به شدت شکار بود، دست آخر جزوه ای به ما نشان داد که داشت سرم به سقف می خورد. یک فلوچارت ( نمودار ) به ما نشان داد که بر اساس آن راه سعادت و بهشت رفتن را تعیین کرده بود. این نمودار که کاملا شبیه به فلوچارت های کامپیوتری بود، به این صورت بود که مثلا می گفت خد را قبول داری؟ اگر نه جهنمی هستی! اگر قبول داری وارد مرحله بعد می شدی. مرحله بعدی سوال بود که آیا به فلان چیز اعتقاد داری؟… به همین ترتیب تا اینکه آیا ولایت فقیه و فلانی را قبول داری؟ و اگر نه برو به جهنم! «

اما استادی که اخراج شد و بنده به ایشان به شدت ارادت دارم، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام مهتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در یک کلام لال نبود.

ایشان به شدت به دین اسلام گرایش داشت و همیشه در دفاع از این دین تلاش می کرد اما اندکی گرایشات سکولار داشت که آن هم امثال من که او را مدت زیادی می شناختیم، فهمیده بودیم. هرگز سعی نمی کرد گرایشات و یا افکارش را تحمیل کند، اما از شانس بد ما، سر یکی از کلاس ها چند دختر و پسر بسیجی حضور داشتند و علیرغم اینکه اصلا وی مستقیما از سیاست نمی گفت و فقط از دین می گفت، مغضوب آنان و به تبع آن روسای دانشگاه واقع شد. و شد آنچه باید می شد. ایشان دو ترم است که از آن دانشگاه اخراج شده است!

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

بنظر بنده باید روش و منش و اندیشه افراد اصلاح شود تا ساختارهای سیاسی – اجتماعی کارآمد و پویا شوند. من فکر نمی کنم حتی اگر همین الان اعلام کنند که سکولار برپا شد و جمهوری اسلامی پایان یافت، فردا ما با استبداد و بدبختی روبرو نشویم. زیرا انسان ها پازل این جامعه را می سازند و ساختارها به مثابه ی چارچوب و قاب این پازل هستند. نقش ها و نگاره ها هستند که یک پازل را هویت می بخشند. پس باید در ابتدا روش، منش و اندیشه مردم اصلاح شود تا فرهنگی داشته باشیم که قابل سرمایه گذاری باشد. در آن موقع می توانیم در مورد بازدهی و کارآمدی یک مکتب عادلانه به قضاوت نشست.

Read Full Post »


با توجه به سفر اخیر آقای خامنه ای به قم، بر آن شدم که اندکی به جریانات سیاسی – دینی در گذشته و حال این شهر بپردازم.

شاید این تیتر برای شما بسیار عجیب باشد و فکر کنید که بنده اشتباه کرده ام و به تعبیری عوامانه چنین پندارید که آخوندها  سر تا پا  از یک کرباس هستند. بنده نیز تا قبل از اینکه با جریانات جاری در قم و مجامع آخوندی ( منظور همان روحانی است، اما بنده از لفظ روحانی استفاده نمی کنم، زیرا تا وقتی فردی می خورد و میاشامد و نسبت به دیگر اعمال حیاتی جبر دارد، نمی تواند جسمانی نباشد ) آشنا شوم، مثل اکثر شما فکر می کردم که هیچ شکاف و یا اختلاف نظری ما بین نظام حاکم و علمای دین وجود ندارد. اما کافیست اندکی در این باب تحقیق و تفحص کنید تا ببینید چه ها در این بین رخ داده و وجود داشته و اما امثال من و شما، به واسطه سانسور نظام مقدس (!)، در عالم بی خبری از آن حقایق سرگشته بوده ایم.

منظور بنده از این آخوندها امثال آقای منتظری نیست. زیرا ایشان جزء کسانی بود که تا وقتی در موضع قدرت قرار داشت، کمتر با جریانات مخالف ( همان جریاناتی که بنده قصد دارم در این پست معرفی کنم ) همراهی می کرد و بیشتر هم پیمان نظام حاکم باقی ماند و می بایست زودتر تکلیف خود را روشن می کرد. هر چند اتفاقات وظلم هایی که بر دوستان و همکاران وی در دهه شصت، به وقوع پیوست، بی تاثیر در تغییرات موضع وی نسبت به حاکمیت نبود. در همین راستا منظور بنده آقای صانعی هم نیست چون ایشان به مراتب بیشتر از آقای منتظری در این ورطه گام نهاده  و کل مخالفت ایشان با حاکمیت را تنها در همین چند مدت اخیر می توان یافت.

منظور بنده، افرادی هستند که سالهای متمادی در کنار آقای خمینی در مدارس علمی حضور داشتند و در مقابل » استبداد » شاه ایستادند و مبارزه کردند و گهگاه طعم زندان و تبعید را چشیدند. به همین ترتیب پس از انقلاب نیز، به واسطه اینکه در بدنه حکومت نقشی نداشتند و همین باعث می شد تا به خوبی ناراستی ها و کاستی ها را ببینند،  و در برابر » استبداد «، که این بار جامه ی دین به تن کرده بود و همچنین ناکارآمدی های مسئولین وقت، قدم علم کنند و کام را به اعتراض و مطالبه ی حقوق خلق الله گشایند. و بار دیگر طعم حبس و بند و افترا و تکذیب را مزه مزه کنند. هر چند بسیاری از آنها، علیرغم هم داستانی شان با آقای خمینی تا زمان پیروزی انقلاب، از همان زمان های قبل از انقلاب هم، دارای آرای کاملا منطبق بر نظرات آقای خمینی، مبنی بر تشکیل  حکومتی به نام «جمهوری اسلامی»، نبودند. آنان بیشتر قصد داشتند تا یک جامعه ضد استبدادی بسازند ( برای مقابله با تک صدایی جامعه ی شاه و حکومت مطلقه وی )  و چون  استبداد ستیزی در مرکز دایره ی ایدئولوژی آنان واقع بود با میان آمدن طرحی چون ولایت فقیه ( چه مطلقه و چه غیر مطلقه اش )، که از نظر ایشان مبنای دینی و سیاسی محکمی نداشت، مخالفت شان به شدت بالا گرفت و کار تا جایی پیش رفت که بسیاری از آنان اعتقاد داشتند که حکومتی از نوع «جمهوری»، با قوانینی که از روح اسلام برآمده است، بیشتر محافظ دین اسلام است تا » جمهوری اسلامی «. البته این بار اولی نبود که آخوند جماعت با حاکمیت خودش بر مردم مخالفت می کرد و از اولین پیشگامان این اندیشه، آخوند خراسانی بود که در زمان مشروطه به نقد حاکمیت عالمان دینی بر مردم پرداخت. دلایل وی بر رد این حاکمیت، بسیار منطقی و جالب است و دعوت میکنم بر روی اسم وی کلیک کنید تا از او بیشتر بدانید.

این افراد که هم از نظر علمی و هم از نظر سیاسی به مانند آقای خمینی کوشش و مجاهدت داشتند، اکثرا در پایان عمر خود در بازداشت های خانگی و شرایط سخت امنیتی فوت کردند. این نسل علمای دینی که اکثرا در دهه هفتاد و الباقی شان در سالهای اخیر درگذشته اند، سبب گردیده تا آن نگاه ایشان، تا حدود زیادی، با توجه به وضعیت خاص حاکم، در اقلیت قرار گیرد و خاموش بنماید. در واقع اگر امروز به نسل سومی ها این گونه القا کرده اند که قم و تهران ( دو مرکز صدور دین و قدرت ) با هم کاملا هماهنگ هستند، بواسطه درگذشت اینان و به تبع آن، پر کردن جایگاه های ایشان با برخی عناصر دست نشانده حکومتی بوده است.

در ضمن باید یادآور شوم که بنده امثال کروبی و دیگر آخوندهایی که امروز جامه ی روشنفکر دینی یا مخالفت با استبداد را بر تن کرده اند را در راستای جریانات فوق الذکر نمی دانم. زیرا آنان چه از نظر سیاسی و چه از نظر علمی قابل قیاس نیستند.

دو تن از این شخصیت ها آیت‌الله سید حسن طباطبایی قمی و آیت‌الله العظمی سید رضا صدر می باشند. بنده از اول متن تا به الان برای هیچ کدام از شخصیت ها القاب دینی شان ( همچو آیت الله و امثالهم ) را به کار نبردم و اگر اینجا اشاره کردم، بدین دلیل بود تا میزان درجه علم دینی ایشان را مطرح کرده باشم. اگر امثال کروبی را متهم به بی سوادی می کنند ( هر چند بی سواد بودن دلیلی بر این نمی شود که انتقادات و ادعاهای منطقی وی نادیده گرفته شود )، افرادی زیادی چون این دو تن در بالا ترین سطوح علمی حاضر بودند و آنقدر بس که آقای خمینی به آقای صدر گفته بود: » تدریس فلسفه را آغاز کن { علیرغم اینکه همان موقع وی کلاس های فقه و اصول را تدریس می کرده است }، که اگر شما این کلاس را تشکیل ندهید، من بیم آن دارم که این علم از بین برود.» اما با این حال آقای صدر که مرجع تقلید بود  و در آن سطح بالای علمی و مبارزاتی قرار داشت، بواسطه ی اندکی مخالفت یک روز را در بازداشت اطلاعات قم به سر برد.

دلیل بازداشت وی هم به مراسم تشییع جنازه ی دیگر مرجع تقلید، آقای شریعتمداری، که مغضوب نظام مقدس (!)بود، بر می گردد. شریعتمداری که در برابر آن همه اتهامات و دروغ زنی ها و با وجود آن همه طرفدار و مقلّدی که داشت، سکوت پیشه کرد و حبس خانگی را بدون ایجاد آشوب و بلوا پذیرفت. بگذریم که چه کسانی، که اتفاقا خیلی هم معروف هستند، به وی چه اتهامات ناروایی زدند در حالیکه حتی یکی از آنان را هم نتوانستند اثبات کنند، که اگر می توانستند شک نکنید تا به الان بارها و بارها فیلم مستندی برایش ساخته بودند و پیراهن عثمانش کرده بودند. قضیه بازداشت آقای صدر از این قرار بود که آقای شریعتمداری وصیت کرده بود که در حرم حضرت معصومه دفن شود و چون احتمال می داد که حاکمین وقت، با این وصیت مخالفت خواهند کرد، وصیت کرده بود که حداقل در حسینیه ی خودش این کار را بکنند که سربازان گمنام امام زمان(!) در آن سالها، از انجام این وصیت هم ممانعت کردند. از همه جالبتر آنکه سربازان گمنام، حتی اجازه ندادند که به وصیت دیگر وی مبنی بر نماز گزاردن آقای صدر بر جسدش نیز عمل شود. در حالیکه نماز خواندن یک شخصیت دینی بر جسد یک مرجع تقلید، طبق وصیت خودش، هیچ مشکلی را برای امنیت نظام و … بوجود نمی آورد. دست آخر هم بخاطر برخی مخالفت ها در همین باب، آقای صدر را بازداشت کرده و آقای شریعتمداری را در یک قبرستان دورافتاده تر، دفن کردند ( بدون اجازه از خانواده وی و بر خلاف وصیتش ).

پس از اطلاع از بازداشت آقای صدر و اتفاقاتی که پیرامون درگذشت آقای شریعتمداری حادث شد، دیگر شخصیتی را که معرفی کردم، آقای سید حسن طباطبایی قمی، نامه ای ( در واقع تلگرافی ) را پس از آزادی آقای صدر از بازداشت یک روزه اش در اطلاعات قم، نگاشت که خواندنش خالی از لطف نیست:

»»

قم ـ حضرت آيه الله صدر دامه بركاته

پيشنهاد سؤ وبيشرمانه وظالمانه‏اى كه نسبت به جنابعالى انجام شد فوق‏العاده موجب تاثر وتالم گرديد. عجبا در كشورى كه بنام جمهورى اسلامى نام گذارى شده براى تشييع جنازه رهبر شوروى كافر كه دشمن خدا ومنكر خدا بود هيئتى فرستاده می شود ولى عالمى دينى ومرجعى كه عده زيادى در داخل وخارج از كشور مقلد و پيرو دارد رحلت می نمايد جنازه آن عالم بدون تشريفات لازمه حمل می شود ومانع می شوند از نماز خواندن جنابعالى بر آن مرحوم كه بر طبق وصيت خود مرحوم لازم بود شما انجام دهيد ومصداق «ينهون عن‏المعروف» ظاهر می شود.

عجبا عجبا عجبا!! بالاتر آنكه بر طبق اداء وظيفه تسلى دادن به مصيبت زدگان براى تسليت به بازماندگان در من‍زل آن مرحوم تشريف می بريد با كمال بی شرمى جنابعالى را بازداشت نموده ومدتى در بازداشت نگاه می دارند. درد بزرگ براى اهل دين آن است كه همه اين اعمال وكارهاى ديگر كه آنها هم خلاف شرع انور است به اسم دين ومذهب انجام می شود!!!

«انا لله وانا اليه راجعون» «الى الله المشتكى ونسئل الله ان يفرج عن وليه ويصلح به كل فاسد من أمور المسلمين واسئل الله لكم النصر والعز والتائيد»

القمى (مهر مبارك)

««

در ضمن باید یادآور شوم که آقای صدر، برادر بزرگ همان «امام موسی صدر» معروف است.

اندکی نیز در مورد آقای سید حسن قمی و سوابق ایشان بدانید بهتر به شما کمک خواهد کرد:

آقای قمی در سالهای دهه چهل شمسی به اقدام اعتراضی علیه حکومت وقت ایران پرداخت و در آن سالها در سخنرانی های پر شور ایشان هزاران نفر شرکت می نمودند. در سال ۴۲ هم‌زمان با آقای خمینی، بلندپایه‌ترین روحانی شیعه بود که بازداشت و به شهرهای خاش و سپس کرج تبعید شد، پس از انقلاب و روی کار آمدن حکومت جمهوری اسلامی در ایران، عمدتاً بر سر مخالفت با اندیشه ولایت فقیه و انتقاد به عملکرد برخی مسئولین، در زمره منتقدان این نظام درآمد. آیت‌الله خمینی نظریه ولایت فقیه را به عنوان رکن نظام حاکم بر ایران مطرح کرد، آقای قمی و برخی دیگر از روحانیون به مخالفت با این نظریه پرداختند و ادعا کردند که مخالف آموزه‌های دین اسلام و مذهب تشیع است. بدین ترتیب، آقای قمی، با وجود سوابقی که در همراهی با آیت‌الله خمینی داشت، همراه با آیت‌الله روحانی و آیت‌الله شیرازی که دیگر مراجع تقلیدی بودند که علناً در ایران به مخالفت با نظریه ولایت فقیه پرداختند تحت حبس خانگی قرار گرفت و تا پایان عمرش در محدودیت زندگی کرد و سالها در حبس خانگی به سر برد.

این مقاله که بیشتر جستار بود و سعی کردم که نظر شخصی ام را کمتر در آن دخالت دهم، در رابطه با جریان شناسی علمای دینی در برخورد با نظام مقدس (!) جمهوری اسلامی و ولایت فقیه بود. هر چند از این شخصیت ها و جریان ها بسیار داشته ایم و داریم و شاید ( گر خدا خواهد ) بیشتر به این موضوع بپردازم.

اما نکته ای که سخت مرا به فکر فرو برده است، این است که در زمان آقای خمینی، تعداد مراجع مخالف نظریات  وی زیاد بوده و برخوردهای علمی زیادی در برابر اندیشه اش در می گرفته است. در حالیکه امروز بیشتر مراجع، نظراتشان دقیقا مبتنی بر نظریه ولایت فقیه و آن هم از آن نوعی می باشد که آقای خامنه ای بر آن قائل است. در واقع همگی بی کم وکاست یک نظر را می دهند. با دیدن این شرایط به یاد آن جمله معروف افتادم : » وقتی همه مثل هم فکر می کنند، در واقع هیچ کسی اصلا فکر نمی کند. «

شاید بگویید آقای صانعی از این قاعده مستثنی است اما بنده لازم میدانم که به شما مواضع سابق ایشان را یادآوری کنم ( برای دیدن نظرات سابق ایشان روی این لینک کلیک کنید )، و بر همین مبنا ( و برخی اطلاعات دیگری که دارم ) بنده این طور استنباط می کنم که اعتراض ایشان، کمتر از اصالت اندیشه و ایدئولوژیک برخوردار است. اما باز هم می گویم: الله اعلم!

Read Full Post »


امروز، انحرافی دیگر از راه راستین شیعه را برایتان نقل خواهم کرد. البته این نظر شخصی اینجانب است و شما میتوانید با ارائه نظرات وزین خود راه هدایت و حقانیت را بر بنده و سایر بازدیدکنندگان هموار کنید.

حدود چند ماه پیش، برنامه ای به مناسبت سالگرد ازدواج مولایم علی، با دخت مکرم رسول خدا، صدیقه طاهره (س)، در شبکه قرآن صدا سیمای جمهوری اسلامی ایران ( رسانه میلی )، به روی آنتن رفت. در آن برنامه که یک روحانی مهمان برنامه بود. ( جالبست تا چند دهه پیش به افرادی که در حوزه های علمیه تحصیل می کردند، ملا و آخوند می گفتند و این لقب حتی موجب احترام و مباهات ایشان بود. بطور مثال، فرد بزرگی چون ملا هادی سبزواری لقب ملا داشت. اما به یکباره طی یک استحاله آخوند، به روحانی تبدیل شد. گویی که تا پیش از این جسمانی بوده اند و چنین انگاشته اند که با این القاب دامن از خاک برکنده و به افلاک پیوسته و جنبه الهی می گیرند. )

ایشان در این برنامه، با نقل روایتی قصد داشتند مقام شامخ این دو بزرگوار را به ببیننده برنامه خاطر نشان شوند که کاش این کار را نمیکردند زیرا از نظر اینجانب در انجام آن به شدت ناتوان بودند. لازم بذکر است که این برنامه زنده پخش میشد و بعد از چند روز این برنامه نقل مجالس مجازی گوناگون گردید. روایت این چنین بود:

حضرت زهرا برای اولین بعد از جاری شدن عقد، به خانه ی علی بن ابیطالب میرود و همان طور که میدانید، رسم بر اینست که هر دختری در روز اول زندگی مشترک، در تلاش است تا ارزشهای خود را به شوهر خویش اثبات کند و برای نشان دادن ارزش هایش به شوهر، به راهی متوسل میشود. دخترانی که دارای ارزشی معنوی نیستند، با جهیزیه و چیزهای مادی سعی به اثبات خود دارند اما از آنجاییکه دنیای این دو بزرگوار ورای دنیای مادی بود، حضرت زهرا سعی میکند تا با نشان دادن درجه بالای معنوی خود به اثبات این قضیه بپردازد. برای همین اندکی از روبند خود را به کنار میزند و آنگاه نوری از صورت مبارکش تابیده میشود. حضرت علی (ع) نیز بعد از مشاهده این صحنه، برای به رخ کشیدن ارزش والای معنوی خود، اندکی از عمامه خود را به عقب می گذارد و با انجام این کار، نوری نیز از سر ایشان تشعشع میکند. بار دیگر حضرت زهرا با کنار زدن روسری خود نوری را به علی نشان داده و علی نیز در جواب عمامه را عقب تر گذاشته و این کار بارها تکرار میشود تا اینکه علی قصد میکند تا تمامی عمامه را بردارد تا ناگهان، حضرت رسول شتابان رسیده و علی را مانع این کار میشود و میگوید این کار را نکن که اینگونه چشمان فرشتگان و افلاکیان را میسوزانی با نور چهره ات.

یادم هست این ویدئو در بسیاری از سایتها منتشر شد. در فیس بوک نیز با عنوان  light competition  در میان اعضای این سایت اجتماعی پخش گردید. میدانید که معنی این ترکیب انگلیسی، مسابقه یا رقابت نور است و در واقع به گونه ای فرد ناشر، قصد در تمسخر سخنان موجود در این ویدئو داشته است.

نمیدانم شما نسبت به این روایت چه حسی دارید؟ شاید به شدت نسبت به این دو بزرگوار ارادت تان افزوده شده باشد و یا شاید آن را کاملا خرافه پندارید یا شاید باورش برایتان سخت باشد اما از آنجا که این روایت در مورد دو تن از بزرگان مذهب تان هست، از ابراز غیر واقعی بودن آن احساس شرم و ترس داشته باشید.

بنده در زمینه علم رجال تخصصی ندارم تا در مورد راوی این روایت تحقیق کنم و بفهمم آن فرد که این حادثه را روایت کرده، فرد قابل اعتمادی بوده یا نه؟ اما بنده اعتقاد دارم که با عقل و منطق که زبان مشترک تمامی علوم است و نیازی به تخصص ندارد، میتوان این حدیث را بررسی کرد. استدلال بنده در مورد این حدیث این چنین است:

اولا ما مطمئن هستیم که نوری که راوی بدان اشاره کرده، نور فیزیکی نیست یعنی نوری که از خورشیدف لامپ و امثالهم ساطع میشود نیست.

ثانیا، اگر مراد راوی از نور، نور ایمان و یقین و امثال این گونه انوار که ناشی از معرفت و دین داری میباشد، باشد، در آن صورت نیز، بر هیچ فردی پوشیده نیست که این انوار را، چیزهایی امثال روبند و عمامه، توانایی تاریک کردن ندارد و این که بگوییم نور ایمان علی (ع) بر اثر وجود عمامه ای که بر سر دارد، پوشانده شود و نور ایمان وی بواسطه برداشتن یک عمامه هویدا می گردد، باطل است. آیا نور ایمان از جنس نور فیزیکی است که با برداشتن یا گذاشتن یک جسم فیزیک آشکار و پنهان شود؟

بنده چنین استدلالی در قبال چنین روایتی دارم. هر چند که رد این روایت، اندکی از منزلت مولایم علی و همسر پاک دامن وی کم نمیکند. اما مشکل اینجاست که فردی که خود را روحانی می پندارد با بیان این روایات نه تنها سطح فکری و تدین افراد جامعه را پایین می آورد، بلکه موجب این می شود، افراد دیگری که در مورد ائمه، هیچ احساس تعلق خاطری ندارند، لب به تمسخر بگشایند.

حقیر این رفتار را انحرافی آشکارا از راه علی و خاندان وی میداند!

Read Full Post »