Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘دانشگاه’


برای سهولت در امر مطالعه و احترام به بازدیدکنندگانی که حوصله مطالعات طولانی ندارند، این پست در دونسخه خلاصه و مفصّل تنظیم شده است. لطفا بعد از اینکه این مطلب را خواندید، خاطر نشان کنید کدام نسخه را مطالعه فرموده اید.

به بهانه ی اخراج اساتید سکولار از دانشگاه ها! ( لینک مرتبط):

نسخه خلاصه:

یکی از اساتیدم به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنان بیهوده ای بر زبان می رانند. دو نمونه از این اساتید:

یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد.

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این بشر مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند.

اما استادی که اخراج شد، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام، مهمتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در واقع  لال هم نبود. اما چون سکولار بود، اخراج شد.

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون و چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

نسخه مفصّل:

اصلا دوست نداشتم در این باره بنویسم اما ناگزیرم تا از جفاهایی که امروز به اساتید می شود، بنگارم. زیرا که فردایی جز امروز آنان در انتظار ما نیست. یکی از اساتید عزیزم که بنده با ایشان بشدت دوست صمیمی و هنوز در ارتباطم هستم. به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنانی و نکاتی از دین می گفتند که جز خوابیدن و مخ زدن بغل دستی ( با عرض معذرت! ) برای دانشجوها هیچ بهره ی دیگری نداشت.

من بسیاری از این نوع اساتید را  تجربه کرده ام. یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این عمل یعنی جان کلام را کشته بود و به جایش تنوین و زیر و زبر حروف را چسبیده بود. بنده عربی ام خوب بود و با این قضیه مشکلی نداشتم اما کسی که یکبار با حکمتهای نهج البلاغه آشنا شده باشد، می داند این ملّا چقدر بی شعور و کوته فکر بوده است. این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد و با سطح ضعیف تری تحویل ما می داد. برای فهمیدن عمق فاجعه بد نیست این خاطره را از وی تعریف کنم:

«بنده جلسه اولش را نرفتم  و جلسه دوم هم دیر رسیدم. از آنجاییکه این اساتید بسیار صاحب فضل هستند، دانشجویان از آخر کلاس، صندلی ها را پر میکنند تا کمتر مورد توجه و یا نگاه استاد باشند. بنده هم به خاطر تاخیر مجبور بودم روی صندلی های باقی مانده ی جلوی کلاس بنشینم. در حال گوش دادن به حرفهایش ( که خیلی هم سطح پایین بود ) بودم، که ناگاه به صندلی های عقب نگاه کردم. دیدم همه دانشجویان بلا استثنا در حال نگارش بودند. از یکی از بچه ها که نزدیکم بود، پرسیدم قضیه چیست؟ گفت:  این اسگول جلسه اول گفته هر چی سر کلاس میگم جزء امتحانه.»

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این استاد مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند. هر چه ما استدلال می کردیم، انگار در گوش یکی از حیوانات خدا، یاسین می خواندیم. هر جا هم که کم می آورد، سریعا اسلحه ی سفسطه و مغالطه را آماده به شلیک می کرد. کلا چهره منفور نزد همگی دانشجویان بود. و خاطره ای از او:

» یاد دارم که یک بار بعد از کلاس با او بحث را ادامه دادیم. وی که از ما به شدت شکار بود، دست آخر جزوه ای به ما نشان داد که داشت سرم به سقف می خورد. یک فلوچارت ( نمودار ) به ما نشان داد که بر اساس آن راه سعادت و بهشت رفتن را تعیین کرده بود. این نمودار که کاملا شبیه به فلوچارت های کامپیوتری بود، به این صورت بود که مثلا می گفت خد را قبول داری؟ اگر نه جهنمی هستی! اگر قبول داری وارد مرحله بعد می شدی. مرحله بعدی سوال بود که آیا به فلان چیز اعتقاد داری؟… به همین ترتیب تا اینکه آیا ولایت فقیه و فلانی را قبول داری؟ و اگر نه برو به جهنم! «

اما استادی که اخراج شد و بنده به ایشان به شدت ارادت دارم، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام مهتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در یک کلام لال نبود.

ایشان به شدت به دین اسلام گرایش داشت و همیشه در دفاع از این دین تلاش می کرد اما اندکی گرایشات سکولار داشت که آن هم امثال من که او را مدت زیادی می شناختیم، فهمیده بودیم. هرگز سعی نمی کرد گرایشات و یا افکارش را تحمیل کند، اما از شانس بد ما، سر یکی از کلاس ها چند دختر و پسر بسیجی حضور داشتند و علیرغم اینکه اصلا وی مستقیما از سیاست نمی گفت و فقط از دین می گفت، مغضوب آنان و به تبع آن روسای دانشگاه واقع شد. و شد آنچه باید می شد. ایشان دو ترم است که از آن دانشگاه اخراج شده است!

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

بنظر بنده باید روش و منش و اندیشه افراد اصلاح شود تا ساختارهای سیاسی – اجتماعی کارآمد و پویا شوند. من فکر نمی کنم حتی اگر همین الان اعلام کنند که سکولار برپا شد و جمهوری اسلامی پایان یافت، فردا ما با استبداد و بدبختی روبرو نشویم. زیرا انسان ها پازل این جامعه را می سازند و ساختارها به مثابه ی چارچوب و قاب این پازل هستند. نقش ها و نگاره ها هستند که یک پازل را هویت می بخشند. پس باید در ابتدا روش، منش و اندیشه مردم اصلاح شود تا فرهنگی داشته باشیم که قابل سرمایه گذاری باشد. در آن موقع می توانیم در مورد بازدهی و کارآمدی یک مکتب عادلانه به قضاوت نشست.

Read Full Post »


پیش از تحریر: این نامه برای ده روز پیش است اما از آنجا که خیلی رسانه ای نشده است، تصمیم گرفتم تا این جوابیه را در این وب حقیر منتشر کنم. سید علی محمد دستغیب از مراجع تقلید و از سال 1360 یکی از اعضای مجلس خبرگان رهبری هستند. مادر وی خواهر شهید دستغیب می باشند.

سید علی‌ محمد دستغیب بعد از انتخابات بحث‌برانگیز ریاست جمهوری دهم در خرداد ۱۳۸۸ و سرکوب مردم معترض به نتایج انتخابات، در بیانیه‌های خود از الزام برای رسیدگی حقوق تضییع شده مردم سخن گفت. او در یک نامه سرگشاده به مجلس خبرگان رهبری که خود نیز یکی از اعضای آن است، از اعضای مجلس خبرگان خواست که «تا دیر نشده خبرگان برای اعادهٔ حیثیت از مرجعیت، تشکیل جلسه علنی دهد» و به شکایات مردم معترض «از طریق نمایندگان آن‌ها یعنی آقای موسوی و آقای کروبی رسیدگی شود».

دستغیب پس از خطبه‌های نماز جمعهٔ ۲۶ تیرماه هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تهران، در یک بیانیه از هاشمی رفسنجانی حمایت کامل کرد و تاکید کرد: «نصایح خیر خواهانه جنابعالی در نماز جمعه تهران در روز بیست و ششم تیر ماه را همه شنیدند و آنچه پیش آمده از نگرانی بسیاری از مردم این سرزمین که همه مسلمان و دوستداران اهل بیت پیغمبر اسلام هستند بازگو کردید. و رنجش خاطر آن عده کثیر از مردم را تذکر دادید. ما شاهد ضرب و شتم مردم بی دفاع بخصوص دانشگاهیان بودیم. پر کردن زندان‌ها و باز جوئی‌های آنچنانی که بر کسی پوشیده نیست. شما پیشنهادهای خوبی برای التیام نسبی دادید، آزادی همهٔ زندانیان، دلجوئی از آنها و خانواده آنها و اینکه بتوانند آزادانه حرف منطقی خود را بزنند و همچنین رسانه‌های جمعی قضاوت یکطرفه نداشته باشند».

بنده به شهید دستغیب ارادت ویژه ای دارم و سخنرانی های ایشان بسیار بر من تاثیر گذار است. در ادامه مطلب به جوابیه ایشان به نامه خانواده های زندانیان سیاسی توجه بفرمایید:

(بیشتر…)

Read Full Post »


امیدوارم که این متن را به دقت بخوانید! لازمست یادآوری کنم این فقط یک یادداشت است و شاید بعدا تکمیل شود و هنوز جای کار دارد.

به شدت از شرایط کنونی احساس نارضایتی می کنم. این احساس نارضایتی بسیار با نارضایتی اکثریت جامعه تفاوت دارد. امروز افرادی که ادعای دینداری دارند از بی دینان و بی بند و باران ناراحت هستند و افرادی که ادعای روشنفکری دارند از افراد متحجر و سنتی! اما من از همه نوع از این افراد بیزارم! شاید این اظهار نظر من، باعث شود این دو گروه که اکثریت جامعه را تشکیل داده اند، از بنده خشمگین شوند. اما به قول دکتر شریعتی در ابتدای کتاب «تشیع صفوی، تشیع علوی»، اگر کسی حرفی بزند که به هیچکس برنخورد آن وقت باید به گوینده شک کرد که هیچ کس از نظرات وی ناراحت نمی شود و موضعی منفی علیه او گرفته نمی شود. امروز مشکل ما نه بسیج هست نه جنبش سبز! اینها تمامی شاخه هایی از یک درخت هستند که با مجموعه ای از نارسایی و عدم تدبیرها رشد یافته اند. چون ما فقط تا نوک بینی مان را می بینیم، مشکل را فقط در همین مسائل سطحی می پنداریم! حال که این دو شاخه که در ظاهر با هم متعرضند، هر دو دارای یک ریشه مشترک هستند. (بیشتر…)

Read Full Post »


شبی در کوی دانشگاه بودم

و از اوضاع نا آگاه بودم

به یاد همکلاس آتشی خو

روان بود از دو چشمم اشک چون جو

منِ یک لا قبا را او نمی خواست

نمی آید به مستضعف ، غنی راست

«دل صاب مونده» اما این چه داند

به جای جاده بر خاکی براند

چو عشق اید خرد گردد معلق

نمی داند چه حق باشد چه ناحق

در این افکار بودم سخت درگیر

که غوغا شد در این هاگیر واگیر

گروهی قلچماق نفرت انگیز

بسان لشکر تیمور و چنگیز

به روی هرکه ، در هرجا پریدند

شکستند و بریدند و دریدند

شدم در دستشویی حبس زیرا

لگد بود و کف گرگی و تیپا

دلم می خواست چون آرنولد بودم

درِ این دستشوئی می گشودم

امان از دست نیروهای خود سر

که شعرم را سیاسی کرد آخر

اوکتای سلامی

Read Full Post »


یکی از واحدهای درسی که در دوره کارشناسی تمامی رشته ها میبایست سپری کنند، درس اخلاق اسلامی می باشد. در میان اکثر دانشجویان، چنین درس های عمومی جایگاهی نداشته و جنبه تشریفاتی دارد و اکثرا فقط به عنوان عاملی برای بهبود معدل ترم به آن نگاه میکنند. بیشتر این گونه کلاس ها، با استقبالِ کم دانشجویان روبرو میشود و دانشجویان یا سر کلاس حضور ندارند و یا حضورشان توامان خواهد بود با جبران کسری های خواب یا انجام کارهای درسهای تخصصی و یا ارسال اس.ام.اس و یا شاید گرفتن جزوه و باقی ماجرا که خود بر آن واقفید. در بیشتر موارد این حالت به اساتید نیز القا شده و ایشان نیز برای رفاه حال دانشجویان خود به طرح تعدادی سوال اکتفا کرده و عملا در روز امتحان دانشجویان تعدادی سوال را حفظ میکنند و تا چند ساعت بعد هم فراموش میکنند و هیچ تاثیری و تغییر رویه ای نیز ایجاد نخواهد شد.

اما از آنجاییکه بنده عادت کرده ام که هر کاری را با عشق انجام بدهم و اعتقاد دارم که مقصد فقط یک بهانه است و تمامی عمر ما در مسیر است که میگذرد نه در مقصد. البته این نظر حقیر، جای صحبت دارد و میدانم شاید به آن بسیار نقد وارد باشد. بهر ترتیب، اینجانب برای پاس کردن درس اخلاق اسلامی روش خود ا پیش گرفتم و کتاب را از اول دست گرفتم و شروع به خواندن آن کردم و در این بین به نکاتی جالب پی بردم که گفتن آن خالی از لطف نخواهد بود. در فصل سوم این کتاب در باب اخلاق نقد در صفحه 92 الی 93، چنین آمده است:

پرهیز از برچسب زدن:

یکی از شیوه های نادرست و خلاف اخلاق در نقد، بر چسب زدن و انگ زدن به صاحبان اندیشه و یا به ناقدان است. افراد به جای نقد اندیشه ها و بیان نقاط ضعفِ دلایل و مستندات یک فکر و یا بیان ناراستی های یک عمل، با انتساب های غالبا نادرستِ افکار و اندیشه ها به افراد و مکاتب منفور و مطرود جامعه، به خیال خود آن فکر را ابطال و آن اندیشه را از میدان به در کرده اند.

***

در حالی که اگر اندکی بیندیشیم، خواهیم دید که چنین برچسب هایی حتی اگر هم درست باشد، هرگز خللی در بنیان های منطقی یک اندیشه ایجاد نمیکنند.

***

این در حقیقت یکی از مغاطلات منطقی است که معمولا … زمانی رخ میدهد که منتقد بخواهد یک اندیشه یا رفتار را با بیان منشا آن و انتساب آن به شخصیت ها یا گروه های مذموم و نا مطلوب، نادرست معرفی کند و یا شخص مورد انتقاد بخواهد نقدهایی را که به او شده است، با بیان تاثیرپذیری منتقد از شخصیت ها یا گروه های منفور و مذموم پاسخ دهد.

جالبست که اگر پشت جلد کتاب مذکور را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که تدوین این کتاب توسط نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها انجام شده است.

متن فوق که به رنگ سرخ برایتان درج کردم کاملا با عملکرد و گفتار بسیاری از افراد و سازمانها در تعارض بوده است. نمونه ی آن عملکرد سازمان صدا سیما در برخورد با مساثل پس از انتخابات بود. در بیشتر برنامه ها مهمانان عزیز، با سکولار جلوه دادن جریان اصلاحات، قصد در تخریب و خارج کردن این جریان سیاسی از معادلات کشور داشته اند، بطوریکه به نظر می رسد یکی از سیاست های برنامه سازان این بود که بگویند :

اصلاحات= سکولار= از دست رفتن اسلام.

جابتر اینکه وکلای مردم در طی نامه هایی متعدد از عملکرد رسانه ملی تقدیر و تمجید کردند. بهر حال من توصیه میکنم مهندس ضرغامی حتما این کتاب را بخواند، زیرا بعید میدانم زمان دانشجویی آنان این چنین واحدهایی وجود داشته باشد. همچنین به رئیس محترم مجلس شورای اسلامی (  زمانی نامش ملی بود، اما اسلامش از الان که نام اسلامی یدک میکشد، بیشتر بود ) در خواست میکنم برای تمامی نمایندگان، یک جلد از این کتاب سفارش خرید دهند. زیرا که این نگرش مساوی است با عدم تبعیت از روش رهبری و عدم ولایت مداری. البته راه دیگری هم خواهد بود وآن اینست که از نو کتاب را نوشته و به آن بندهایی از جمله شرط «حفظ نظام» را اضافه کنند.

Read Full Post »


مراسم جشن عید فطر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران، در گلشهر کرج- سال 1337
مرحوم آیت الله طالقانی، مرحوم مهندس بازرگان،شهید استاد مطهری

Read Full Post »


مطالب این پست و پستهای بعدی که بزودی خواهد آمد بهم مرتبطند، که پست اول و دوم ، خاطره و بر اساس حقیقت است اما برای جذاب تر شدن مطلب، کمی در آن از صنعت اغراق استفاده شده است و بخش دیگر(پست دوم به بعد)، که کاملا زاییده ذهن نویسنده میباشد. در هر صورت مطالب این پست و همچنین مطالب پستهایی که با دسته بندی جالب هستند، را خیلی جدی نگیرید و دمی تبسمی کرده و از آن بگذرید:

قسمت اول

حدود دو سال پیش در یکی از دانشگاهها، که اینجانب در آن مشغول به تحصیل میباشم، بسیج دانشگاه اقدام به اکران و نقد بعضی از فیلمهایی کرد که در آنها غربی ها(بالاخص آمریکا) با استفاده از رسانه، سعی در گمراهی و تحریف حقایق داشتند. یکی از این فیلمها «کنستانتین» نام داشت و بنده قبلا آنرا در شبکه چهارم سیما دیده بودم و به نظرم فیلم بدی نبود و دوست داشتم که دوباره این فیلم را ببینم اما چون کلاسها برقرار بود باید یکی را انتخاب میکردیم. تا اینکه یک اتفاق افتاد و حجت را بر من تمام کرد. عده ای افراد ناشناس، با چهره ای کاملا پوشانده شده، در حال بالا بردن چند کارتن بودند، بعد از تحقیقات محلی و صحبت با برادران بسیج، فهمیدیم که این کارتن ها حاوی مقادیر زیادی ساندیس و کیک میباشد و این چنین دیگر جای هیچ گونه شکی برای حضور در این مراسم برای بنده باقی نماند. از آنجا که این حقیقت انکار نشدنی، در اقصی نقاط دانشکده پیچیده بود، خیل عظیم جمعیت بسوی آمفی تئاتر در حال حرکت بود و همه قصد داشتند که دست آمریکای خبیث را رو شده ببینند. آن چنان شور و هیجان در چشمان دانشجویان برق میزد که آدمی به یاد حضورهای حماسی شان میافتاد. ایشان پله ها نه یکان یکان، که دهگان دهگان طی مینمودند برای رسیدن به مقصد. وقتی به آمفی تئاتر رسیدیم با صحنه ی دلخراشی روبرو شدیم و آن صحنه چیزی جز پر شدن تمامی صندلی ها نبود. آنگاه انگشت خود را به نشانه حسرت گزیده و ناله ها سر دادیم، که دیگر ما نمی فهمیم که آمریکا چقدر کثیف است؟ در همین حال از یکی از برادران مخلص پرسیدیم «آیا ما در مراسم نباشیم به ساندیس خواهیم رسید؟» از آنجا که او فردی وظیفه شناس بود، چشم غره ای به ما رفته و ما حساب کار دستمان آمد، هر چند که آن موقع، خیلی هم اقتدار و جدیتشان، نسبت به حال، قابل ادراک نبود. لیکن ما با کوهی از آمال و آلام که توامان بر دوشمان بود به سوی درب خروج رهنمون شدیم، در همین اثنا دوباره با صحنه ای بس تامل برانگیز روبرو شدیم و آن این بود، که خواهری با حفظ حجاب کامل، فقط برای نوشیدن جرعه ای از حقیقت، بر زمین جلوس کرده. به یکباره گویی آب سردی که بر پیکرمان ریخته اند، از خود بی خود شده و به تبعیت آن شیر زن (البته گویا دوشیزه بودند) بر گوشه ای جهیده و حضور را بر غیوب ترجیح دادیم. اندکی به همین منوال گذر کرد تا شرایط، آماده ی پخش فیلم شد. همان طور که میدانید به هنگام اکران فیلم برای نیک دیده شدن تصویر، بر روی پرده، میباید که چراغ ها را خاموش نمود. عزیزان برگزار کننده هم چنین قصدی را داشتند که به ناگه مردی از جنس ایمان برخواست و گریبان خود را برای حق شرحه شرحه نمود و عربده ای از جانب حق سر داد که: «ای زنادیق! چطور میخواهید چراغها را خاموش کنید در حالیکه دختران و پسران در مجاور هم صندلی اختیار نمودند.» او براستیکه حق میگفت، چنین بود! من متوجه شدم که در دو سوی من، دو تن از پریچهران حضور دارند و آن چنان در آرایش خود مجرب بودند که من به مانند شتری رمیده از خود بی خود شدم. دیگر نفهمیدم که چگونه گذشت اما همگنان تعریف کردند که در آن احوال من به سان بیماری صرع زده، هر دمی به طرفی غش کرده و زاری ها کرده ام. بعد که کمی حالمان به جا آمد خود را بر روی صندلی یافتیم و آنگاه دست بسوی آسمان گرفته و شکر خدای عزوجل کردیم برای نعمت پیدا کردن جایی برای نشستن. بعد از این اتفاق بود که همگان به کلام پر مغز آن مرد از جنس ایمان رسیدند و طی حرکتی بس شتابان، مردان از زنان و زنان از مردان جدا شدند و هر ردیفی را فقط یک جنس تشکیل میداد. آنگاه با الهام از این حرکت ارزشی، این شعر بر زبانم جاری گشت:» پرنده با پرنده باز با باز—— نرهمواره در کف ماده بود دهن باز». سپس بعد از کشاکشی طولانی، نهایتا چراغ ها خاموش شد ولی نه همه شان. بهرحال، شیطان همیشه در کمین است و باید جانب احتیاط را داشت. حدود یک ساعتی از پخش فیلم گذشته بود و در اواخر فیلم بودیم که به یکباره صحنه ای دیگر رخ داد ولی این بار در فیلم!!! مردی با زنی دست داد و بعد با آن خداحافظی کرد. از آنجا که ما فیلم را در رسانه ملی یکبار دیده بودیم، مطمئن بودیم که این صحنه مشمول قانون سانسور شده بود ولی چگونه امکان داشت که در دانشگاه، آن هم در مراسم لشکر مخلص، این صحنه دیده شود. این صحنه گذشت و آن مرد و زن حیوان صفت خداحافظی کرده و هر یک به جهنمی واصل شدند. چندی از فیلم نگذشته بود که ناگهان صحنه ای بس دلخراش تر، بوقوع پیوست. آن دم بود که همگان عنان اختیار از دست داده و ولوله ها در سالن به پا گشت. دیگر هیچ کس سر از پا نمیشناخت، فرد فرد بیننده، دچار اضمحلال شده بودند. با آنکه روایت این صحنه، کراهتش کمتر از دیدنش نیست لیکن چه میشود کرد! آن مرد و زن شیطانی بار دیگر، در خلوتی حاضر شده بودند وبه هنگام وداع، زن بوسه ای هر چند با سطح تماس کم و مدت تماس کوتاه بر گونه مرد زد و گفت: » خداحافظ عزیزم» آتشی در سالن فراگیر شده بود که هیچ آتشنشانی نیز قادر به اطفای آن نبود. بنده نیز دامنم از دست برفته بود و در پی راهی برای اطفای این آتش خانمان سوز بودم که به اطرافم نگاه کردم لیکن در دم به شرایط عادی برگشتم. زیرا در دو سویم، دو فرد کریه المنظر و پشمینه روی بودند که هر فردی را قادر به خاموش کردن احساسات بودند. بعد از این حالت به یاد حضرت سعدی و آن شعر پر محتوایش افتادم که گوید:» تو مناره ز پای بنشانی—– چگونه شهوت من بجنبانی؟». بهر تقدیر، این غلیانات و جوششها فرو نشست وفیلم نیز به پایان رسید. حال موقع شنیدن نقد بود.

پایان قسمت اول

Read Full Post »