Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘دل’

خروس دلم!


خروس دلم مرا از خواب بیدار کرد. اما ای وای… هنوز سحر نشده بود. تا به کی در این تاریکی بیدار بمانم؟ این خروس بی محل، ندانست که همه باید در شب خواب باشند. زیرا مدتهاست که جغد پیر بیداری را در ظلمت شب جُرم کرده است. تهمت بیداری را به دوش کشم یا ننگ خواب آلودگی؟

پی نوشت:اهل مینیمال نیستم. اما بعضی وقتها چند عبارت ناقص کاملتر از یک متن طولانیست.

Read Full Post »

درد دل


متاسفانه در چند وقت گذشته برخی اینجا را محلی برای تبلیغ وب ها و نظرات خود کرده اند. کامنت های متوالی و حاوی لینک، پرخاشگری و اتهامات و توهین به عقاید. همگی در اینجا رخ داده است. من به عنوان مسئول اینجا، باید تمامی این گونه گندکاری ها را پاسخگو باشم و به نحوی جمع کنم. امروز دیگر به سر حد خود رسید و فردی از سایت ملحدانه ی زندیق که کاملا خط فکری و افکار زشت شان را می شناسم، بارها کامنت گذاشت. باید بگویم شما باید کمی صبر کنید تا بنده که تنها هستم و فقط یک نفر، به تدریج پاسخ آنان را بدهم. در حال حاضر من تقریبا روزی یک پست را قرار می دهم اما با توجه به تنوع موضوعات، تعدد مخالفین را شاهدیم، از ملحدین تا حکومتی ها. از آنجا که بنده با مشقت ( تاکید میکنم با مشقت و سختی) اینجا را اداره می کنم، نمی توانم تمامی نظرات را سریعا پاسخ دهم و همین الان حدود 10 مورد وجود دارد که باید به آنها بپردازم اما بنده ناتوان هستم و آنقدر مشکل دارم که واقعا برایم امکانش نیست، سریع آنها را منتشر کنم. البته می دانم حتی اگر تمامی آنها را یکجا پاسخ دهم، کشش لازم در بین بازدید کنندگان موجود نیست و برخی پستها به خوبی دیده نمی شود.

متاسفانه دچار یک دسته از مشکلات هستم که اگر بخواهیم منطقی به آن نگاه کنیم، حجتی بر من نیست دیگر بنویسم اما هنوز احساس وظیفه می کنم. بدانید به تازگی یک مشکل دیگر که از همه مشکلات عدیده گذشته ام، بزرگتر است، برایم ایجاد شده که به شدت دست و پایم را بسته است.

دو درخواست: اول دعایم کنید که محتاجم چون هم علم بنده قلیل است و هم امکاناتم. و دوم صبور باشید. شرمسار همه ی شما همگنان هستم.

یا علی مدد

بارانی باشید

حقیر الحقرا: پدرام بارانی

Read Full Post »


(بیشتر…)

Read Full Post »


چندی پیش دل نوشته ای را با عنوان » او…» درج کردم اما در موقع انتشار به آن توجه زیادی نشد، اما از آنجایی که برخی از دوستان امشب از آن استقبال کردند، لینک آنرا بهمراه لینک یک موسیقی زیبای بی کلام، که با هم معجون خوبی را می سازند قرار میدهم. همین طور دوست دارم پس از به دقت مطالعه کردن متن، در نظر سنجی مربوطه شرکت کنید!

لینک پست» او…»

لینک آهنگ تنها در باران- اثری از هومن راد

منبع آهنگ: songsara.ir

****

و در آخر یک نظرسنجی!

Read Full Post »


در این چند وقتی که ننوشته ام و از وقتی که دیروز رسما اعلام کردم قصد ندارم بنویسم، بسیاری از دوستان دلیل تصمیمم را پرسیده اند! باید بگویم خسته شدم. خسته از نگاه های کثیف و آزار دهنده!  وقتی به اندیشه سایرین نگاه میکنم به معنای واقعی بیزاری از مردمم را حس میکنم.

بچه دین دار هایی که کافیست فردی در حضور ایشان شبهه ای از دین مطرح کند، و آنگاه است که رگ گردنشان بیرون زده و سعی در نفی شخصیت آن فرد می کنند تا در بر طرف کردن شبهه اش! بطوریکه اگر من جای شخص شبهه دار باشم، هرگز به سخنان آنها گوش نمی دهم زیرا آنان مرا می خواهند دربند اعتقاداتشان کنند در حالیکه هدف از دین ، آزادی بشر است! آزادی در همه ابعاد! یکی از این آزادی ها که اکثرا از چشم نظام های اندیشایی غیر عبادی پنهان می ماند، آزادی از نفس و شهوات و خواسته های غیر معقول بشری است.

از طرف دیگر، به هرجایی چه گام حقیقی چه مجازی می گذارم، با افرادی مواجه می شوم که با ژست روشنفکری تهی از اندیشه و مطالعه و استدلال، خصمانه تیر خلاص دنیای دین داری را می زنند ( در حالیکه رسالت و اولویت اصلی مکاتب دینی تامین سعادت اخروی است تا دنیوی! )  و راه حل را برقراری مکاتب های نو ظهور می دانند که چه بسا حتی اندکی درباره اش تحقیق نکرده اند و نخوانده اند! طرف می گوید علاج درد کنونی، سکولار کردن جامعه است. من نمیگویم صحیح می پندارد یا غلط! من می گویم از سکولاریسم چقدر میدانی؟ آقایان و خانم های روشنفکر که دین را با صندوقچه قدیمی مادربزرگ به زیرزمین فراموشی سپرده اند، هیچ در مورد دین شان تحقیق نکرده اند اما بواسطه حضور فرومایگان در مساند قدرت که ادعای دینداری دارند، دین را لعن و طرد میکنند. روزه نمی گیرند چون فلانی که محکوم به تجاوز و هزاران معاصی می باشد، گفته است با روزه داران برخورد میکنم و آن ملعون روزه دار است!

شما بگویید از وقتی که چشمان را بر این دنیای کثیف باز میکنی و هر روز با این مجادلات دست به گریبانی و به سان غرقه ای در بحر ضلالت، هیچ شناورِ نجاتی نمی یابی و حس مذبوحانه بودن تلاش هایت به شدت متجلی است و از غربت اندیشه ات دمادم غصه می خوری، چه می کنی؟ ادامه می دهی؟

هر روز دو برچسب بر ما زده می شود! متحجّر و خارج از دین! هر جا که از دین دفاع کنیم صفت اولی را می زنند و هر جا از عقل و اندیشه دم زنیم، صفت دوم! خودمان نیز پی نبردیم کدامیک هستیم!

به قول سیاوش قمیشی:» سکوتم از رضایت نیست».

در این جامعه فرد دیندار روشنفکر یا روشنفکر دیندار! هیچ محلّی از اعراب ندارد. روشنفکری یعنی هوشیارانه به مسائل پیرامون نگریستند و طردِ آیین چشم بسته زیستن ! دین داری یعنی هوشیارانه زیستن و خدا را به فراموشی نسپردن! هر دو از جنس هوشیاریست! هر دو برای زلال کردن دل و عقل آمده اند! اما امروز اقلیت با این قشر است! از این مطمئن هستم که دلیل اقل بودن این نگاه و افراد صاحب این نگاه، عدم کفایت و یا نارسایی اندیشه شان نیست.

سختی کشیدن در مرام خلق، مهجور است! مردم به دنبال حقیقتی شیرین و نرم هستند، در حالیکه حقیقت یعنی تلخی و ضمختی! ایمان یعنی مجاهدتی بی پایان برای ادراک اندکی بیشتر، باحفظ انصاف و به دور از هیجان! اما مردم ایمانی را دوست دارند که وقتی از آنان نگیرد، تا بتوانند در روزمرگی های مرگبار و هدفهای بی مقصدشان گم شوند! ایمانی را طلب می کنند تا در آن فقط یقین باشد حتی اگر در آن به اندازه ارزنی انصاف نبود! و دقیقا ایمانی محبوبشان است که سراسر هیجان باشد و بر امواج شور و سبک عقلی سوار و تاخت کنان!

در چنین شرایطی سرخوردگی ها، درخت روح آدمی را تکیده و خمیده و تفکری از جنس بی اعتنایی به باغ هستی را طلبیده و خودخواهی را بیش از پیش مشوّق می شود!

مخلص کلام اینکه امروز از هر دو قشر روزه دار و روزه خوار می کشیم و دردمندانه ناله ی ضعف سر میدهیم که چرا نمی توانیم چون آنان از پرچین مسئولیت تفکر بپریم تا سبکسرانه ایمان را در مشت بگیریم و با  آن مشت بر دهان دگر اندیشان و مخالفان خود بکوبیم و مشت زدن و خوردن را تنها حقیقت موجود هستی پنداریم!

روزه میگیرم اما اکثر روزه داران را دوست ندارم و از روزه خواران دلی پر دارم!

اینست دلیل ننوشتنم!

Read Full Post »


این شعر زیبا توسط همگن نیک، سفید برفی، بدست بنده رسیده است. شاعر این شعر، فریدون مشیری است.

ازدرخت شاخه در آفاق ابر

برگ های ترد باران ريخته

بوی لطف بيشه زاران بهشت

با هوای صبحدم آميخته

***

نرم و چابك، روح آب

می كند پرواز همراه نسيم

نغمه پردازان باران می زنند

گرم و شيرين هر زمان چنگی به سيم

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين

خيزد از هر پرده آوازی حزين

هر كه با آواز اين ساز آشنا

می كند در جويبار جان شنا

***

دلربای آب، شاد و شرمناك

عشقبازی مي كند با جان خاك

خاك خشك تشنه دريا پرست

زير بازی های باران مست مست

اين رود از هوش و آن آيد به هوش

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش

***

می شكافد دانه، می بالد درخت

می درخشد غنچه همچون روی بخت

باغ ها سرشار از لبخند شان

دشت ها سرسبز از پيوندشان

چشمه و باغ و چمن فرزندشان

***

با تب تنهائی جانكاه خويش

زير باران می سپارم راه خويش

شرمسار ازمهربانی های او

می روم همراه باران كو به كو

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است

چشم دل وا می كنم

قصه يك قطره باران را تماشا می كنم

***

در فضا

همچو من در چاه تنهائی رها

می زند در موج حيرت دست و پا

خود نمی داند كه می افتد كجا

***

در زمين

همزبانانی ظريف و نازنين

می دهند از مهربانی جا به هم

تا بپيوندند چون دريا به هم

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند

چون به هم پيوست جان ها، بی غم اند

هر حبابی، ديده ای در جستجوست

چون رسد هر قطره، گويد

دوست، دوست

می كنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهر ورزان همرهی

***

با تب تنهائی جانكاه خويش

زير باران می سپارم راه خويش

سيل غم در سينه غوغا مي كند

قطره دل ميل دريا مي كند

قطره تنها كجا، دريا كجا

دور ماندم از رفيقان تا كجا

***

همدلی كو ؟ تا شوم همراه او

سر نهم هر جا كه خاطرخواه او

شايد از اين تيرگی ها بگذريم

ره به سوی روشنائی ها بريم

می روم، شايد كسی پيدا شود

بی تو، كی اين قطره دل، دريا شود؟

***

Read Full Post »


ابتدا قصد داشتم که به صورت گزینشی، ابیاتی از این شعر زیبا را بیاورم اما تاب چنین کاری نبود.

اما بدانید تک تک این ابیات، شرری در جانم فکنده و خرمن دل را سوزانده و خاکسترش بر باد داده . پس من هیچم و جانم همه تو…

ای دوست قبولم کن وجانم بستان

مستم کن  وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

بازآ که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بی زارتر است

بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

برمن در وصل بسته می دارد دوست

دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بر دراو

چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بر دادم دل

آن به که بر سودای توبسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چی می دارم دل

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است

هر خون جگر که بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم ودوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمانم است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی

وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم برآن فغانم می سوخت

خامش کردم چون خامشانم می سوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا

رفتم به میانی، در میانم می سوخت

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پاي بر بند چه سود

من ذره وخورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل  قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد

هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست

جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم

اندر دل بی وفا غم وماتم باد

آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم ، که هزار آفرین برغم باد

شرمسار تک تک شما همگنانم!

Read Full Post »

Older Posts »