Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘دین’


برای سهولت در امر مطالعه و احترام به بازدیدکنندگانی که حوصله مطالعات طولانی ندارند، این پست در دونسخه خلاصه و مفصّل تنظیم شده است. لطفا بعد از اینکه این مطلب را خواندید، خاطر نشان کنید کدام نسخه را مطالعه فرموده اید.

به بهانه ی اخراج اساتید سکولار از دانشگاه ها! ( لینک مرتبط):

نسخه خلاصه:

یکی از اساتیدم به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنان بیهوده ای بر زبان می رانند. دو نمونه از این اساتید:

یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد.

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این بشر مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند.

اما استادی که اخراج شد، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام، مهمتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در واقع  لال هم نبود. اما چون سکولار بود، اخراج شد.

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون و چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

نسخه مفصّل:

اصلا دوست نداشتم در این باره بنویسم اما ناگزیرم تا از جفاهایی که امروز به اساتید می شود، بنگارم. زیرا که فردایی جز امروز آنان در انتظار ما نیست. یکی از اساتید عزیزم که بنده با ایشان بشدت دوست صمیمی و هنوز در ارتباطم هستم. به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنانی و نکاتی از دین می گفتند که جز خوابیدن و مخ زدن بغل دستی ( با عرض معذرت! ) برای دانشجوها هیچ بهره ی دیگری نداشت.

من بسیاری از این نوع اساتید را  تجربه کرده ام. یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این عمل یعنی جان کلام را کشته بود و به جایش تنوین و زیر و زبر حروف را چسبیده بود. بنده عربی ام خوب بود و با این قضیه مشکلی نداشتم اما کسی که یکبار با حکمتهای نهج البلاغه آشنا شده باشد، می داند این ملّا چقدر بی شعور و کوته فکر بوده است. این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد و با سطح ضعیف تری تحویل ما می داد. برای فهمیدن عمق فاجعه بد نیست این خاطره را از وی تعریف کنم:

«بنده جلسه اولش را نرفتم  و جلسه دوم هم دیر رسیدم. از آنجاییکه این اساتید بسیار صاحب فضل هستند، دانشجویان از آخر کلاس، صندلی ها را پر میکنند تا کمتر مورد توجه و یا نگاه استاد باشند. بنده هم به خاطر تاخیر مجبور بودم روی صندلی های باقی مانده ی جلوی کلاس بنشینم. در حال گوش دادن به حرفهایش ( که خیلی هم سطح پایین بود ) بودم، که ناگاه به صندلی های عقب نگاه کردم. دیدم همه دانشجویان بلا استثنا در حال نگارش بودند. از یکی از بچه ها که نزدیکم بود، پرسیدم قضیه چیست؟ گفت:  این اسگول جلسه اول گفته هر چی سر کلاس میگم جزء امتحانه.»

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این استاد مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند. هر چه ما استدلال می کردیم، انگار در گوش یکی از حیوانات خدا، یاسین می خواندیم. هر جا هم که کم می آورد، سریعا اسلحه ی سفسطه و مغالطه را آماده به شلیک می کرد. کلا چهره منفور نزد همگی دانشجویان بود. و خاطره ای از او:

» یاد دارم که یک بار بعد از کلاس با او بحث را ادامه دادیم. وی که از ما به شدت شکار بود، دست آخر جزوه ای به ما نشان داد که داشت سرم به سقف می خورد. یک فلوچارت ( نمودار ) به ما نشان داد که بر اساس آن راه سعادت و بهشت رفتن را تعیین کرده بود. این نمودار که کاملا شبیه به فلوچارت های کامپیوتری بود، به این صورت بود که مثلا می گفت خد را قبول داری؟ اگر نه جهنمی هستی! اگر قبول داری وارد مرحله بعد می شدی. مرحله بعدی سوال بود که آیا به فلان چیز اعتقاد داری؟… به همین ترتیب تا اینکه آیا ولایت فقیه و فلانی را قبول داری؟ و اگر نه برو به جهنم! «

اما استادی که اخراج شد و بنده به ایشان به شدت ارادت دارم، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام مهتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در یک کلام لال نبود.

ایشان به شدت به دین اسلام گرایش داشت و همیشه در دفاع از این دین تلاش می کرد اما اندکی گرایشات سکولار داشت که آن هم امثال من که او را مدت زیادی می شناختیم، فهمیده بودیم. هرگز سعی نمی کرد گرایشات و یا افکارش را تحمیل کند، اما از شانس بد ما، سر یکی از کلاس ها چند دختر و پسر بسیجی حضور داشتند و علیرغم اینکه اصلا وی مستقیما از سیاست نمی گفت و فقط از دین می گفت، مغضوب آنان و به تبع آن روسای دانشگاه واقع شد. و شد آنچه باید می شد. ایشان دو ترم است که از آن دانشگاه اخراج شده است!

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

بنظر بنده باید روش و منش و اندیشه افراد اصلاح شود تا ساختارهای سیاسی – اجتماعی کارآمد و پویا شوند. من فکر نمی کنم حتی اگر همین الان اعلام کنند که سکولار برپا شد و جمهوری اسلامی پایان یافت، فردا ما با استبداد و بدبختی روبرو نشویم. زیرا انسان ها پازل این جامعه را می سازند و ساختارها به مثابه ی چارچوب و قاب این پازل هستند. نقش ها و نگاره ها هستند که یک پازل را هویت می بخشند. پس باید در ابتدا روش، منش و اندیشه مردم اصلاح شود تا فرهنگی داشته باشیم که قابل سرمایه گذاری باشد. در آن موقع می توانیم در مورد بازدهی و کارآمدی یک مکتب عادلانه به قضاوت نشست.

Advertisements

Read Full Post »


پیش از تحریر:کمی این پست طولانی شده است اما توقع نباید داشت که شبهات و ناراستی های اندیشه را در یک بند و پاراگراف جمع کرد البته به شرطی که به دنبال این باشیم که مشکلات را برای همیشه حل کنیم و فقط احساس حل شدن مسائل را القا نکنیم. بهر حال من در این پست به بهترین روشی که بنظرم می رسید ابتدا مشکلات را ریشه یابی و سپس حل کرده ام. بابت تاخیر در این مدت از یکایک شما پوزش می طلبم. باید بگویم فعلا مشکلات به قوت خود باقیست اما بنده پر رو تر از آنم که به این زودی ها کاملا بی خیال دغدغه هایم شوم.

در این مدت بحث های دینی در این وب بسیار داغ شده است از این بابت سعی میکنم بیشتر به دین بپردازم. البته دوستان به طور موازی در این راه و برای رفع شبهه ها اقداماتی کردند که از آنها تشکر میکنم اما بنده قصد ندارم همان کار آنها را انجام بدهم و سعی دارم به نحوی دیگر مسائل را بشکافم و زاویه جدیدی را که متاسفانه در حال حاضر اندیشمند برجسته ای که نماینده این نگاه باشد، نمی یابم، مطرح کنم. بهمین خاطر از دوستان درخواست دارم با دقت ویژه مطالب را خوانده و با نظر و نقد خود راهی برای ادراک بهتر و کاملتر باز کنند. از این به بعد سلسله مقالاتی را منتشر می کنم که نگاهی دگربار و متفاوت نسبت به مسائل دینی خواهد داشت.

متاسفانه در فرهنگ دین داری ما رایج آن است که مصداق ها به شدت خودنمایی می کنند و روح و فرهنگ ها فرسوده می شوند و این بدان معناست که همیشه فرد دین دار باید برای دینش حتی جزئی ترین مسائل غیر دینی یک قیّم داشته باشد زیرا که قدرت تجزیه و تحلیل را از دست می دهد. البته این سخن در نفی مشاورت و آموختن نیست. در حالیکه من دین داری را یک پیمایش می دانم که باید هر فردی خود در این مسیر گام به گام پیش رود. ( انشالله در نگاهی جدید که از تشیع دارم این بحث را باز خواهم کرد.)

من می توانم یک به یک به شبهات بپردازم اما این راه باعث نمی شود روح جدیدی در اندیشه فرد دمیده شود از همین بابت سعی میکنم به پیش فرض هایی بپردازم که این شبهات بر آنها بنا شده و اگر ما بتوانیم آن سنگ بنا را اصلاح کنیم آن بنای باطل خود به خود واژگون می شود و دگربار محکم تر و با فنداسیون قوی تر ( که همان پیش فرض های صحیح تر است ) سر می افرازد که این بار در برابر بسیاری از زلزله ها مستحکم تر است. البته برای ادراکی جامع، سعی می کنم برخی از آن شبهات را نیز در برابر پیش فرض های صحیح تر به چالش بکشم. باز هم تاکید می کنم که تمامی اینها فقط و فقط نگاه یک فرد به نام پدرام بارانی است و چون یادداشتی بیش نیست قابل تغییر و تکامل است و چه بسا روزی خودم هم در آن تغییری ایجاد کنم.

از نظر من اولین سنگ بنا برای ساختن یک اندیشه نو، شناختن حقیقت و رسم حقیقت جویی است. وقتی با برخی شبهات برخورد کردم ناخودآگاه یاد مقدمه کتاب دو قرن سکوت افتادم. همان طور که احتمالا خود نیز میدانید زرین کوب یک بار این کتاب را نگاشت و چون هنوز در دوران ناپختگی بود و به شدت تحت تاثیر تبلیغات ایرانی پرستی بود، برخی روایات نا مطمئن را بواسطه اینکه در تایید شکوه و عظمت ایران باستان و خفت و ذلت تازیان بود، در کتاب گرد آورد و شرح داد. دکتر بعد از پختگی نسبی، متوجه شد بسیار تندروی کرده و بسیاری نقدهای منصفانه را پذیرفت و در چاپ جدید بر آن شد تا حقیقت را نشان دهد.

نکته اساسی همین است که متاسفانه اکثر روشن فکر نماهایی که غالبا فرنگ نشین هستند بدان دچارند. آیا ما از تحقیقات خود به دنبال اعتلای ایران و ایرانی هستیم و یا نمایاندن حقیقت؟ من معتقدم بیشتر کسانی که اسلام را به چالش کشیده اند بیشتر از آنکه حقیقت جو باشند، ایران پرست و متعصب به ملیّت هستند. من نیز وطنم را دوست دارم اما بیشتر از آن حقیقت را دوست دارم.

اکثر حقیقت جویان، روش و رسم حقیقت جویی شان به صورت زیر است که البته این روش ناصحیح، لقب حقیقت جویی را از آنان سلب می کند:

ابتدا حقیقتی را فرض می کنند، بر اساس آن پیش فرض هایی را سنگ بنای اندیشه خود می کنند و با آن بنیان، بنای اندیشه را هر روز رفیع تر می کنند و هر چه استدلال و اندیشه از پنجره های آن بنا به چشماشان می رسد تمامی متاثر از همان بن و پایه کار است. به عنوان مثال فردی حقیقت را بر این می گذارد که دین عامل بدبختی است و این چنین پیش فرض هایی را برای خود می سازد. چند مثال از آن پیش فرض ها: یک) تمامی پیغمبران دروغ گو و به دنبال منافع شخصی هستند. دو) هر کسی دین دار است یا منافع شخصی اش ایجاب می کند و بهره ای می برد و یا اینکه احمق است و از آن بهره می کشند. سه) هر کسی دین ندارد فرد مدرن و آگاهی است که به دنبال پیشرفت است. و بسیاری پیش فرض های دیگر! با همین پیش فرض ها تمامی جهان را ترجمه و تفسیر می کند و چون پیش فرض ها اینگونه بنا شده هرگز نمی تواند خدمت دین برای اعتلای اخلاقیات را یک فضیلت پندارد و برای آن فضیلت به دنبال علتی چون بهره کشی از توده ها می گردد. چنین فردی همیشه در کتب آسمانی به دنبال کاستی ها می گردد و یا اینکه در کجای آن جملات با علم امروز، که فقط چند قرن قدمت دارد، هماهنگی ندارد و همیشه در صدد منکوب کردن آن است. هرگز حکمتی را در آن کتب نمی بیند و همگی را اوهام و بهره برداری و نیّاتی پلید می داند. از نظر او دین داران نمی توانند اهل دانش باشند و همه احمقانی هستند که از حقیقت فرسنگ ها فاصله دارند.

حال برای آنکه کمی به شبهات نیز پرداخته باشم یکی از آنان را با این نگاه به چالش می کشیم:

فردی بی مقدمه و هیچ استدلالی محمد را هوس باز خواند. آیا کسی که حقیقت جو باشد با انتساب فردی به یک صفت سعی می کند تا حقیقت را عیان کند و یا با استدلال و برشماری سلسله ای از حقایق تاریخی؟ آیا مرام یک حقیقت جو بر منطق استوار است و یا تعصب؟ باز هم تاکید می کنم که روشنفکرهایی که به شدت به یک سنت می تازند در واقع همان متحجرین هستند که با استناد به سنت ها خون مخالف را مباح می دانند و این دو دسته فقط ظاهر اندیشه شان متفاوت است اما روش تفکرشان کاملا مشترک است. جزم اندیشانی که احساس می کنند حقیقت همان است که او می گوید و لاغیر. در واقع هر دو گروه همان طور که بارها و بارها تاکید کرده ام، شاخه های درخت تعصب و کوردلی هستند که هر کدام با مفروض کردن «یک حقیقت» فقط در پی تاختن بر دگر اندیشان هستند. دگر اندیشی که شاید فقط اندکی از آن حقیقت عدول کرده باشد. نتیجه وجود چنین افرادی چیزی جز استبداد نیست. حالا چه از نوع دینی و یا علمی ( نوع دوم استبداد بسیار در نظامهای کمونیستی رخ می دهد و در آن می گویند که فلان نظر به نفع دشمن است و یا علمی نیست و بنابراین دگر اندیش باید ساکت شود و از اوامر علمی تبعیت کند و در صورت کوچکترین مخالفت گفتاری و رفتاری مستوجب مجازات است. نمونه دیگر در برخی حکومت های لائیک یا سکولار می باشد که در آنها نیز تا حدودی استبداد وجود دارد. تصور کنید به اسم آزادی، استبداد صورت می گیرد. هرچند بدلیل آزادی در برخی از حوزه ها مثل آزادی فردی و خصوصی نمونه ای چون آزادی همجنس گرایی، موجبات فرو نشاندن احساسات آزادی طلبانه انسانها را فراهم می کنند. انشالله در پستی مشخصا به این موضوع خواهم پرداخت. )

وقتی برخی از روشنفکران به نقد باورهای مردم جهان سومی می پردازند بر روی جزم اندیشی دینی و خرافات بسیار تاکید می کنند اما بنده اعتقاد دارم باید در مقابل جزم اندیشی یک نگاه جامع تری ارائه داد و باید دانست که جزم اندیشی در تمامی ابعاد است و نه فقط دین. در اینجا به یکی از مقالات عبدالعلی بازرگان که در دفاع از نظام فکری قرآنی- اسلامی می باشد و در کوشش برای رفع اتهام از مخالفت اسلام به خردورزی است، اشاره می کنم. قسمتی از آن متن را بدلیل روشن بودن، عینا همینجا درج میکنم:

»»

مسئله « خشك انديشی » و تعصب و عدم تساهل و تسامح با دگر انديشان منحصر به دينداران نيست ، امری مربوط به طبيعت انسانی ماست، هم در جامعه دولت شهری يونان باستان كه خاستگاه جامعه مدرن مدنی محسوب می شود و دنيای غرب افتخار و تجديد حيات ( رونسانس ) خود را وابسته به آن می داند، غير يونانيان « بربر » محسوب می شدند و در ميان خود نه تنها مخالفين سياسی و امنيتی، بلكه حتی امثال سقراط ها را در زمينه علمی بر نمی تافتند و جام شوكرانش می دادند، و هم اروپائيان مدعی دموكراسی و حكومت اكثريت چنين آزادی هائی را از مردم تركيه يا الجزاير و به قول خودشان دنيای سوم دريغ می دارند.

««

هدفم از درج این تکه از آن مقاله این بود که یادآور شوم هر نظام فکری، سیاسی و اجتماعی برای هر تمدن و جامعه ای نیز تجویز کنیم نمی تواند ضامن به آزادی رسیدن باشد. در واقع ما باید ابتدا جزم اندیشی را از نگاه انسانها بزدائیم و آنگاه پی خواهیم برد که بدون تغییر در ساختارهای سیاسی و یا فکری، آزادی دست یافتنی می نماید.

وقتی یک فرد بی دین با یک اکتشاف و یا یک نظریه علمی ( که همه عالم و آدم نیز می دانند که هر نظریه علمی –  تجربی ابطال پذیر است )، این چنین اعتقادات دین داران را بدون آنکه به نکات مثبت آن اعتقادات اشراف داشته باشد، مورد هجمه هایی ناجوانمردانه قرار می دهد، باید ریشه آن دگم اندیشی ِعلمی را در کجا پیدا کنیم؟ او که بی دین است پس چرا اینقدر دگم می اندیشد؟ او که مدعی است دین سبب بدبختی انسانها و تمامی نا به سامانی های بشری است، پس چرا خود به گونه ای دیگر اسیر خرافه شده است؟ خرافه ای که این بار به جای برخاسته شدن از دین، از یک علم ابطال پذیر جان گرفته است.

کمی به آن شبهه مصداقی تر اشاره می کنم. ما فرض می کنیم محمد هوس باز بوده است. طبق طبیعت انسانی، هوس بازی در سنین شباب حادث می شود ولی وقتی به ازدواج های محمد نگاه می کنیم متوجه می شویم غالب وصلتهای وی در دوران پایانی عمر وی است. حال شاید این طور استدلال شود که وی غیر طبیعی بوده است. سوال دیگر مطرح می کنم. آیا یک هوس باز برای اینکه بیشتر و بیشتر به هوس خود برسد غیر از آن است که تا می تواند برای خود قیود و وابستگی های موجود در کامجویی را از میان بردارد؟ پس در این صورت وجود قیودی چون عدل در بین زنان و یا تامین نفقه و مخارج زنان، برای چه وضع گردیده است؟  ای خردورز! آیا این خود موید این مطلب نیست که محمد هوس باز نبوده و هچنین محل صدور قرآن جایی غیر از اندیشه های خود محمد بوده است؟ من سعی کردم در رفع این شبهه اصلا به تاریخ و روایات استناد نکنم و دلایل را فقط به خرد و عقل مبتنی کنم. کسی که حقیقت جو باشد در کنار واقعیتی چون تعداد زیاد ازدواج های رسول، این مسائل را هم قرار می دهد و سپس نتیجه می گیرد که باید بر شخصیت ها و باورها بتازد یا خیر. اما در مورد تاریخ و روایات بحثی را باز می کنم که بسیار رهگشاست و می تواند تا حدودی ما را در مرام خرد ورزی یاری رسان باشد:

رابطه تاریخ با حقیقت به چه صورت است؟ آیا تاریخ عین حقیقت است؟ بهتر است ابتدا روشن کنیم تاریخ چیست تا سپس متوجه شویم با حقیقت چه نسبتهایی را می تواند داشته باشد. تاریخ مجموعه ای از اظهارات افرادی است که در مورد برخی وقایع سخن رانده اند. پس لطفا برای تاریخ نیز یک جایگاه قدسی ایجاد نکنید و با استناد به آن چیزی را جلیل و یا خفیف نکنید. زیرا که وقتی عده ای انسان از واقعه ای سخن گفته اند، بواسطه انسان بودن شان، ممکن الخطا هستند و نمی توان با اطمینان گفت که آنان حقیقت را عینا نقل کرده اند. به عنوان مثال اگر در محل سکونت شما دعوایی شود هر فردی به گونه ای آن را تعریف می کند که با توجه به اینکه طرفدار کدام طرف دعوا باشد و یا حتی بی طرف باشد، می بایست روایتی مختلف را به انتظار نشست. به قول دکتر زرین کوب، بی طرفی و حقیقت جویی در تاریخ ادعایی بیش نیست زیرا از همان موقع که یک فرد بر آن می شود در مورد یک واقعه سخن بگوید به دنبال میل و هوس خود رفته است زیرا می توانست در مورد یک واقعه دیگر سخن بگوید و این خود نشان می دهد که او از بازگویی آن تاریخ و دوره در درون به دنبال هدفی است. این نقدی بود که به مورخان معاصر هر واقعه، که در مورد عصر خود سخن می گویند، وارد می شود. امکان دارد با توجه به باور و نگاه آن مورخ، برخی چیزها کمرنگ و پر رنگ و یا هست و نیست شوند. شاید گاهی اوقات تمامی این اتفاقات ناخودآگاه رخ می دهد و نه از سر غرض ورزی! اما بهر حال برای آنکه مکتوب وی را می خواند فرجامی جز از حقیقت دور گشتن را مقرر نکرده است.

حال نقدی به مورخین حاضر که از گذشته ها سخن می گویند و خود به چشم هیچ ندیده اند که بخواهند نقل کنند وارد می کنم. فرض کنید امروز قصد دارید در مورد واقعه ای در سه قرن پیش تحقیق و کتابی را تقریر کنید. مطمئنا برای انجام این کار ماشین زمان ندارید تا به چشمان خود، نظاره گر باشید پس به سوی منابعی می روید که پیش از شما به آنها پرداخته اند. برای مثال به آن شبهه می پردازم که در مورد واقعه عاشورا بود. خیل عظیمی از منابع و مکتوبات، همگی برای واقعه عاشورا دلایل سیاسی و دینی را مطرح کرده اند. این در حالیست که بیشتر این منابع در زمانی نگاشته شده اند که جانشینان و خانواده های حسین از هیچ قدرت اجرایی یا حکومتی برخوردار نبودند و در واقع با اعمال نیرو از سوی آنان، مورخین تاریخی غیر واقعی ننوشته اند. چه بسا غالب این مورخین مذهبی غیر از تشیع داشته اند. این خود استدلالی است که نگاشته های آنان خالی از تعصب است و نیتی جز بیان حقیقت ندارند. جالبست آن شبهه که شکست عشقی یزید را عامل اصلی آن اتفاقات می پندارد از زیر یک سری از وقایع تاریخی استخراج شده است که در واقع در تلاش برای بیان عقده های حقارت یزید نسبت به حسین بن علی بوده است و نه به عنوان یک دلیل اصلی برای جنگ.

یعنی کسی که این شبهه را افکنده است، در یکی از آن همه منابع با چنین موضوعی برخورد کرده و بر اساس افکار و احساسات خود به این نتیجه رسیده است که عامل اصلی جریانات عاشورا، یک داستان عاشقانه است. آیا رسم حقیقت جویی چنین است که بر اساس اندیشه ها و تعصبات خود نتیجه بگیریم؟ آیا اینکه تمامی وقایعی که پیش و پس از این حادثه رخ داده است را کنار بگذاریم و فقط به چند جمله از کل آن همه منابع استناد کنیم، از رسم حقیقت جویی دور نیست؟

این دقیقا همان چیزیست که پیش تر اشاره کردم، پیش فرض ها! پیش فرض من این است که باید دین را بکوبم، به همین خاطر واقعه ای چون عاشورا که بسیاری از غیر دین داران با تاثیرگیری از آن انقلاب ها کرده اند را به یک داستان عشقی سطح پایین مبدل می کنم تا همه احساس کنند که هیچ چیز با ارزشی در دین وجود ندارد. آیا رسم حقیقت جویی این نیست که حداقل به پیامدهای اجتماعی و سیاسی و نهضت های برخاسته از آن نیز نگاهی اجمالی داشته باشیم و چشمها را بر آنها نبندیم؟ آیا کسی که حقیقت جو باشد این روش باطل آن شبهه افکن را حقیقت ساختن می داند یا حقیقت جستن؟

پس بیایید عاری از تعصب حقیقت را بجوییم نه بسازیم. روش حقیقت جویی آن است که تمامی منابع را کنار هم قرار داد و همه آنان را با هم دید و سپس قوه خردورزی خود را نیز به کار انداخت و منابعی که به غیر حقیقت آغشته اند را با استدلال کنار نهاد و آنگاه به قضاوت نشست که چه چیز به حقیقت نزدیک است و چه چیز دور. هر چند حقیقت مفهوم مطلقیست که بنی بشر فقط به آن میل می کند و آن مطلق برای بشر محصور در نسبیت، به طور کامل قابل دریافتن نیست.

انشالله در پستهای بعدی که در همین فضای دین می باشد، مسائل بیشتر باز می شود.

Read Full Post »


پیش از تحریر: به دلیل وفقه ایجاد شده در انتشار وصایای مولا از همگی دوستان عذرخواهی میکنم. به گوش دل بر روی تک تک جملات تامل و تعمق کنید، که بسیار گهربار و حکمت آمیز  و ژرفناک هستند.

قسمت چهارم وصیت مولای متقیان به پسرش حسن مجتبی (ع):

در راه‌ خدا جهاد كن‌ چنان‌ جنگ‌ وجهادی كه‌ شايسته‌ قدر اوست‌.هر جا  و در هر موقعيتی هر چند كه‌ سختی كشی و به رنج‌ افتی، برای حق‌ و عدالت‌ قيـام‌ كن‌. در كـار دين‌ پيوستـه‌ دانشجو بـاش‌ و خـويشتن‌ را بناملايمات‌ عادت‌ ده‌. صبور بودن‌ در راه‌ حق‌، نيكخویی است‌.  در همـه‌ كارهـا بكردگـار خويش‌ توكل‌ كن‌ زيرا تو بـه‌ پنـاهگـاهی استوار و نيرومند روی آورده‌ای.

Read Full Post »


در این چند وقتی که ننوشته ام و از وقتی که دیروز رسما اعلام کردم قصد ندارم بنویسم، بسیاری از دوستان دلیل تصمیمم را پرسیده اند! باید بگویم خسته شدم. خسته از نگاه های کثیف و آزار دهنده!  وقتی به اندیشه سایرین نگاه میکنم به معنای واقعی بیزاری از مردمم را حس میکنم.

بچه دین دار هایی که کافیست فردی در حضور ایشان شبهه ای از دین مطرح کند، و آنگاه است که رگ گردنشان بیرون زده و سعی در نفی شخصیت آن فرد می کنند تا در بر طرف کردن شبهه اش! بطوریکه اگر من جای شخص شبهه دار باشم، هرگز به سخنان آنها گوش نمی دهم زیرا آنان مرا می خواهند دربند اعتقاداتشان کنند در حالیکه هدف از دین ، آزادی بشر است! آزادی در همه ابعاد! یکی از این آزادی ها که اکثرا از چشم نظام های اندیشایی غیر عبادی پنهان می ماند، آزادی از نفس و شهوات و خواسته های غیر معقول بشری است.

از طرف دیگر، به هرجایی چه گام حقیقی چه مجازی می گذارم، با افرادی مواجه می شوم که با ژست روشنفکری تهی از اندیشه و مطالعه و استدلال، خصمانه تیر خلاص دنیای دین داری را می زنند ( در حالیکه رسالت و اولویت اصلی مکاتب دینی تامین سعادت اخروی است تا دنیوی! )  و راه حل را برقراری مکاتب های نو ظهور می دانند که چه بسا حتی اندکی درباره اش تحقیق نکرده اند و نخوانده اند! طرف می گوید علاج درد کنونی، سکولار کردن جامعه است. من نمیگویم صحیح می پندارد یا غلط! من می گویم از سکولاریسم چقدر میدانی؟ آقایان و خانم های روشنفکر که دین را با صندوقچه قدیمی مادربزرگ به زیرزمین فراموشی سپرده اند، هیچ در مورد دین شان تحقیق نکرده اند اما بواسطه حضور فرومایگان در مساند قدرت که ادعای دینداری دارند، دین را لعن و طرد میکنند. روزه نمی گیرند چون فلانی که محکوم به تجاوز و هزاران معاصی می باشد، گفته است با روزه داران برخورد میکنم و آن ملعون روزه دار است!

شما بگویید از وقتی که چشمان را بر این دنیای کثیف باز میکنی و هر روز با این مجادلات دست به گریبانی و به سان غرقه ای در بحر ضلالت، هیچ شناورِ نجاتی نمی یابی و حس مذبوحانه بودن تلاش هایت به شدت متجلی است و از غربت اندیشه ات دمادم غصه می خوری، چه می کنی؟ ادامه می دهی؟

هر روز دو برچسب بر ما زده می شود! متحجّر و خارج از دین! هر جا که از دین دفاع کنیم صفت اولی را می زنند و هر جا از عقل و اندیشه دم زنیم، صفت دوم! خودمان نیز پی نبردیم کدامیک هستیم!

به قول سیاوش قمیشی:» سکوتم از رضایت نیست».

در این جامعه فرد دیندار روشنفکر یا روشنفکر دیندار! هیچ محلّی از اعراب ندارد. روشنفکری یعنی هوشیارانه به مسائل پیرامون نگریستند و طردِ آیین چشم بسته زیستن ! دین داری یعنی هوشیارانه زیستن و خدا را به فراموشی نسپردن! هر دو از جنس هوشیاریست! هر دو برای زلال کردن دل و عقل آمده اند! اما امروز اقلیت با این قشر است! از این مطمئن هستم که دلیل اقل بودن این نگاه و افراد صاحب این نگاه، عدم کفایت و یا نارسایی اندیشه شان نیست.

سختی کشیدن در مرام خلق، مهجور است! مردم به دنبال حقیقتی شیرین و نرم هستند، در حالیکه حقیقت یعنی تلخی و ضمختی! ایمان یعنی مجاهدتی بی پایان برای ادراک اندکی بیشتر، باحفظ انصاف و به دور از هیجان! اما مردم ایمانی را دوست دارند که وقتی از آنان نگیرد، تا بتوانند در روزمرگی های مرگبار و هدفهای بی مقصدشان گم شوند! ایمانی را طلب می کنند تا در آن فقط یقین باشد حتی اگر در آن به اندازه ارزنی انصاف نبود! و دقیقا ایمانی محبوبشان است که سراسر هیجان باشد و بر امواج شور و سبک عقلی سوار و تاخت کنان!

در چنین شرایطی سرخوردگی ها، درخت روح آدمی را تکیده و خمیده و تفکری از جنس بی اعتنایی به باغ هستی را طلبیده و خودخواهی را بیش از پیش مشوّق می شود!

مخلص کلام اینکه امروز از هر دو قشر روزه دار و روزه خوار می کشیم و دردمندانه ناله ی ضعف سر میدهیم که چرا نمی توانیم چون آنان از پرچین مسئولیت تفکر بپریم تا سبکسرانه ایمان را در مشت بگیریم و با  آن مشت بر دهان دگر اندیشان و مخالفان خود بکوبیم و مشت زدن و خوردن را تنها حقیقت موجود هستی پنداریم!

روزه میگیرم اما اکثر روزه داران را دوست ندارم و از روزه خواران دلی پر دارم!

اینست دلیل ننوشتنم!

Read Full Post »