Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘ساندیس’


برای خواندن این پست، حتما باید پست قبلی، که قسمت اول داستان است، خوانده شود.

قسمت دوم

مرد نقاد، با سخنان نافذ خود جمع را مسحور کلام خود کرده بود. گویی سخن از غیب میگفت، همگی مبهوت وی بودند. از حیله های رسانه ای ونیرنگ های غربی ها بسیار گفت. حرفهایش تا حدود زیادی به واقعیت نزدیک بود و ما نیز آنان را می پذیرفتیم. از بدعتها در فیلم مذکور و همچنین تحریفات موجود در دیگر فیلمها. از پشت پرده و نیات باطل فیلم سازان، لب به سخن گشود و اینکه آنان در پی چه مقاصد پلیدی هستند. آن چنان سخنانش بر دل مان نشست که حساب زمان از دستمان برفت. تا اینکه دوباره با سخنان تکان دهنده ای از وی مواجه شدیم و آن لحظه پی بردیم در تمامی عمرمان، زندگی مان را بر هیچ سوار کرده ایم. او کارتون مورد علاقه ام را هم نقد کرد! ای وای من! تمامی عمر در غفلت به سر برده بودم. پینوکیو! پینوکیو که دست آویزغربیها بود، تا نسل سالم ما را از کودکی به زوال بکشاند. او با چهره ی معصوم خود، ما را عمری فریفته بود و در پشت چهره ی ساده اش، دیوی دهشتناک وجود داشت. آن مرد نقاد، برای ما بازگو کرد که گربه نره، روباه مکار و حتی فرشته مهربون هر کدام نشانه ها و دسیسه هایی پنهانند برای نابودی ایمان خردسالان ما! نقطه عطف سخنان وی در مورد پینوکیو، برمیگردد به داستان در شکم ماهی فرو رفتن پینوکیو.(این قسمت متن کاملا جدی است) او یادآور شد که این داستان پینوکیو، در واقع به سخره گرفتن داستان یونس(ع) است و اینکه آنان بطورغیر مستقیم، قصد داشتند بدین وسیله نشان دهند، همان طور که پینوکیو یک فرد دروغگو بود، یونس(ع) نیز فردی دروغگو بوده است(پایان قسمت جدی متن). پس از آنکه از یکایک خدعه ی آمریکا و دوستانش آگاه شدیم، علیرغم اینکه توان و قوتی برای رفتن نداشتیم اما به یکباره یادآوری مطلبی، خروشی دوباره در ما ایجاد نمود. ساندیس! بله! برای لحظاتی از ساندیس غافل شدیم و وقتی به خودمان آمدیم که دیگر ساندیس در میان نبود. سریعا خود را به برادر مسئول ساندیس رسانیده و از ایشان، ساندیس خود را مطالبه کردیم اما دیگر دیر شده بود. دیگر دنیا در نظرم ارزشی نداشت و نالان خود را به سمت درب خروج میکشاندم که یکباره صدایی به گوش آمد که میگفت:»آقا بیا! بیا! یه دونه ساندیس هنوز مونده!». بدون درنگی رخ برگرداندم تا به فیضی رسیده و ساندیسی به کف آرم، اما آن موقع بود که دریافتم برادر مسئول ساندیس، روی سخنش با فردی دیگر بوده است. آه! چگونه باید این رنج را تحمل میکردم!؟ بعد از تعقل و اندیشه بسیار، به این نتیجه رسیدم تمامی این مشکلات، زیر سر آمریکا و مشخصا پینوکیو میباشد پس تصمیم گرفتم که چهره واقعی پینوکیو را برای نسل خود ترسیم کنم….

پایان قسمت دوم

Advertisements

Read Full Post »


مطالب این پست و پستهای بعدی که بزودی خواهد آمد بهم مرتبطند، که پست اول و دوم ، خاطره و بر اساس حقیقت است اما برای جذاب تر شدن مطلب، کمی در آن از صنعت اغراق استفاده شده است و بخش دیگر(پست دوم به بعد)، که کاملا زاییده ذهن نویسنده میباشد. در هر صورت مطالب این پست و همچنین مطالب پستهایی که با دسته بندی جالب هستند، را خیلی جدی نگیرید و دمی تبسمی کرده و از آن بگذرید:

قسمت اول

حدود دو سال پیش در یکی از دانشگاهها، که اینجانب در آن مشغول به تحصیل میباشم، بسیج دانشگاه اقدام به اکران و نقد بعضی از فیلمهایی کرد که در آنها غربی ها(بالاخص آمریکا) با استفاده از رسانه، سعی در گمراهی و تحریف حقایق داشتند. یکی از این فیلمها «کنستانتین» نام داشت و بنده قبلا آنرا در شبکه چهارم سیما دیده بودم و به نظرم فیلم بدی نبود و دوست داشتم که دوباره این فیلم را ببینم اما چون کلاسها برقرار بود باید یکی را انتخاب میکردیم. تا اینکه یک اتفاق افتاد و حجت را بر من تمام کرد. عده ای افراد ناشناس، با چهره ای کاملا پوشانده شده، در حال بالا بردن چند کارتن بودند، بعد از تحقیقات محلی و صحبت با برادران بسیج، فهمیدیم که این کارتن ها حاوی مقادیر زیادی ساندیس و کیک میباشد و این چنین دیگر جای هیچ گونه شکی برای حضور در این مراسم برای بنده باقی نماند. از آنجا که این حقیقت انکار نشدنی، در اقصی نقاط دانشکده پیچیده بود، خیل عظیم جمعیت بسوی آمفی تئاتر در حال حرکت بود و همه قصد داشتند که دست آمریکای خبیث را رو شده ببینند. آن چنان شور و هیجان در چشمان دانشجویان برق میزد که آدمی به یاد حضورهای حماسی شان میافتاد. ایشان پله ها نه یکان یکان، که دهگان دهگان طی مینمودند برای رسیدن به مقصد. وقتی به آمفی تئاتر رسیدیم با صحنه ی دلخراشی روبرو شدیم و آن صحنه چیزی جز پر شدن تمامی صندلی ها نبود. آنگاه انگشت خود را به نشانه حسرت گزیده و ناله ها سر دادیم، که دیگر ما نمی فهمیم که آمریکا چقدر کثیف است؟ در همین حال از یکی از برادران مخلص پرسیدیم «آیا ما در مراسم نباشیم به ساندیس خواهیم رسید؟» از آنجا که او فردی وظیفه شناس بود، چشم غره ای به ما رفته و ما حساب کار دستمان آمد، هر چند که آن موقع، خیلی هم اقتدار و جدیتشان، نسبت به حال، قابل ادراک نبود. لیکن ما با کوهی از آمال و آلام که توامان بر دوشمان بود به سوی درب خروج رهنمون شدیم، در همین اثنا دوباره با صحنه ای بس تامل برانگیز روبرو شدیم و آن این بود، که خواهری با حفظ حجاب کامل، فقط برای نوشیدن جرعه ای از حقیقت، بر زمین جلوس کرده. به یکباره گویی آب سردی که بر پیکرمان ریخته اند، از خود بی خود شده و به تبعیت آن شیر زن (البته گویا دوشیزه بودند) بر گوشه ای جهیده و حضور را بر غیوب ترجیح دادیم. اندکی به همین منوال گذر کرد تا شرایط، آماده ی پخش فیلم شد. همان طور که میدانید به هنگام اکران فیلم برای نیک دیده شدن تصویر، بر روی پرده، میباید که چراغ ها را خاموش نمود. عزیزان برگزار کننده هم چنین قصدی را داشتند که به ناگه مردی از جنس ایمان برخواست و گریبان خود را برای حق شرحه شرحه نمود و عربده ای از جانب حق سر داد که: «ای زنادیق! چطور میخواهید چراغها را خاموش کنید در حالیکه دختران و پسران در مجاور هم صندلی اختیار نمودند.» او براستیکه حق میگفت، چنین بود! من متوجه شدم که در دو سوی من، دو تن از پریچهران حضور دارند و آن چنان در آرایش خود مجرب بودند که من به مانند شتری رمیده از خود بی خود شدم. دیگر نفهمیدم که چگونه گذشت اما همگنان تعریف کردند که در آن احوال من به سان بیماری صرع زده، هر دمی به طرفی غش کرده و زاری ها کرده ام. بعد که کمی حالمان به جا آمد خود را بر روی صندلی یافتیم و آنگاه دست بسوی آسمان گرفته و شکر خدای عزوجل کردیم برای نعمت پیدا کردن جایی برای نشستن. بعد از این اتفاق بود که همگان به کلام پر مغز آن مرد از جنس ایمان رسیدند و طی حرکتی بس شتابان، مردان از زنان و زنان از مردان جدا شدند و هر ردیفی را فقط یک جنس تشکیل میداد. آنگاه با الهام از این حرکت ارزشی، این شعر بر زبانم جاری گشت:» پرنده با پرنده باز با باز—— نرهمواره در کف ماده بود دهن باز». سپس بعد از کشاکشی طولانی، نهایتا چراغ ها خاموش شد ولی نه همه شان. بهرحال، شیطان همیشه در کمین است و باید جانب احتیاط را داشت. حدود یک ساعتی از پخش فیلم گذشته بود و در اواخر فیلم بودیم که به یکباره صحنه ای دیگر رخ داد ولی این بار در فیلم!!! مردی با زنی دست داد و بعد با آن خداحافظی کرد. از آنجا که ما فیلم را در رسانه ملی یکبار دیده بودیم، مطمئن بودیم که این صحنه مشمول قانون سانسور شده بود ولی چگونه امکان داشت که در دانشگاه، آن هم در مراسم لشکر مخلص، این صحنه دیده شود. این صحنه گذشت و آن مرد و زن حیوان صفت خداحافظی کرده و هر یک به جهنمی واصل شدند. چندی از فیلم نگذشته بود که ناگهان صحنه ای بس دلخراش تر، بوقوع پیوست. آن دم بود که همگان عنان اختیار از دست داده و ولوله ها در سالن به پا گشت. دیگر هیچ کس سر از پا نمیشناخت، فرد فرد بیننده، دچار اضمحلال شده بودند. با آنکه روایت این صحنه، کراهتش کمتر از دیدنش نیست لیکن چه میشود کرد! آن مرد و زن شیطانی بار دیگر، در خلوتی حاضر شده بودند وبه هنگام وداع، زن بوسه ای هر چند با سطح تماس کم و مدت تماس کوتاه بر گونه مرد زد و گفت: » خداحافظ عزیزم» آتشی در سالن فراگیر شده بود که هیچ آتشنشانی نیز قادر به اطفای آن نبود. بنده نیز دامنم از دست برفته بود و در پی راهی برای اطفای این آتش خانمان سوز بودم که به اطرافم نگاه کردم لیکن در دم به شرایط عادی برگشتم. زیرا در دو سویم، دو فرد کریه المنظر و پشمینه روی بودند که هر فردی را قادر به خاموش کردن احساسات بودند. بعد از این حالت به یاد حضرت سعدی و آن شعر پر محتوایش افتادم که گوید:» تو مناره ز پای بنشانی—– چگونه شهوت من بجنبانی؟». بهر تقدیر، این غلیانات و جوششها فرو نشست وفیلم نیز به پایان رسید. حال موقع شنیدن نقد بود.

پایان قسمت اول

Read Full Post »