Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘سیاست’


یکی از واحدهای درسی که در دوره کارشناسی تمامی رشته ها میبایست سپری کنند، درس اخلاق اسلامی می باشد. در میان اکثر دانشجویان، چنین درس های عمومی جایگاهی نداشته و جنبه تشریفاتی دارد و اکثرا فقط به عنوان عاملی برای بهبود معدل ترم به آن نگاه میکنند. بیشتر این گونه کلاس ها، با استقبالِ کم دانشجویان روبرو میشود و دانشجویان یا سر کلاس حضور ندارند و یا حضورشان توامان خواهد بود با جبران کسری های خواب یا انجام کارهای درسهای تخصصی و یا ارسال اس.ام.اس و یا شاید گرفتن جزوه و باقی ماجرا که خود بر آن واقفید. در بیشتر موارد این حالت به اساتید نیز القا شده و ایشان نیز برای رفاه حال دانشجویان خود به طرح تعدادی سوال اکتفا کرده و عملا در روز امتحان دانشجویان تعدادی سوال را حفظ میکنند و تا چند ساعت بعد هم فراموش میکنند و هیچ تاثیری و تغییر رویه ای نیز ایجاد نخواهد شد.

اما از آنجاییکه بنده عادت کرده ام که هر کاری را با عشق انجام بدهم و اعتقاد دارم که مقصد فقط یک بهانه است و تمامی عمر ما در مسیر است که میگذرد نه در مقصد. البته این نظر حقیر، جای صحبت دارد و میدانم شاید به آن بسیار نقد وارد باشد. بهر ترتیب، اینجانب برای پاس کردن درس اخلاق اسلامی روش خود ا پیش گرفتم و کتاب را از اول دست گرفتم و شروع به خواندن آن کردم و در این بین به نکاتی جالب پی بردم که گفتن آن خالی از لطف نخواهد بود. در فصل سوم این کتاب در باب اخلاق نقد در صفحه 92 الی 93، چنین آمده است:

پرهیز از برچسب زدن:

یکی از شیوه های نادرست و خلاف اخلاق در نقد، بر چسب زدن و انگ زدن به صاحبان اندیشه و یا به ناقدان است. افراد به جای نقد اندیشه ها و بیان نقاط ضعفِ دلایل و مستندات یک فکر و یا بیان ناراستی های یک عمل، با انتساب های غالبا نادرستِ افکار و اندیشه ها به افراد و مکاتب منفور و مطرود جامعه، به خیال خود آن فکر را ابطال و آن اندیشه را از میدان به در کرده اند.

***

در حالی که اگر اندکی بیندیشیم، خواهیم دید که چنین برچسب هایی حتی اگر هم درست باشد، هرگز خللی در بنیان های منطقی یک اندیشه ایجاد نمیکنند.

***

این در حقیقت یکی از مغاطلات منطقی است که معمولا … زمانی رخ میدهد که منتقد بخواهد یک اندیشه یا رفتار را با بیان منشا آن و انتساب آن به شخصیت ها یا گروه های مذموم و نا مطلوب، نادرست معرفی کند و یا شخص مورد انتقاد بخواهد نقدهایی را که به او شده است، با بیان تاثیرپذیری منتقد از شخصیت ها یا گروه های منفور و مذموم پاسخ دهد.

جالبست که اگر پشت جلد کتاب مذکور را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که تدوین این کتاب توسط نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها انجام شده است.

متن فوق که به رنگ سرخ برایتان درج کردم کاملا با عملکرد و گفتار بسیاری از افراد و سازمانها در تعارض بوده است. نمونه ی آن عملکرد سازمان صدا سیما در برخورد با مساثل پس از انتخابات بود. در بیشتر برنامه ها مهمانان عزیز، با سکولار جلوه دادن جریان اصلاحات، قصد در تخریب و خارج کردن این جریان سیاسی از معادلات کشور داشته اند، بطوریکه به نظر می رسد یکی از سیاست های برنامه سازان این بود که بگویند :

اصلاحات= سکولار= از دست رفتن اسلام.

جابتر اینکه وکلای مردم در طی نامه هایی متعدد از عملکرد رسانه ملی تقدیر و تمجید کردند. بهر حال من توصیه میکنم مهندس ضرغامی حتما این کتاب را بخواند، زیرا بعید میدانم زمان دانشجویی آنان این چنین واحدهایی وجود داشته باشد. همچنین به رئیس محترم مجلس شورای اسلامی (  زمانی نامش ملی بود، اما اسلامش از الان که نام اسلامی یدک میکشد، بیشتر بود ) در خواست میکنم برای تمامی نمایندگان، یک جلد از این کتاب سفارش خرید دهند. زیرا که این نگرش مساوی است با عدم تبعیت از روش رهبری و عدم ولایت مداری. البته راه دیگری هم خواهد بود وآن اینست که از نو کتاب را نوشته و به آن بندهایی از جمله شرط «حفظ نظام» را اضافه کنند.

Advertisements

Read Full Post »


متن حاضر به قلم استاد محمد مجتهد شبستری نگاشته شده است. توصیه میشود آن را با دقت نظری خاص خوانده و مورد عنایت قرار دهید. البته بنده تا حدودی با جملات انتهایی بند 9 این متن مخالف هستم.


1- مخالفت حکومت ما با علوم انسانی، مخالفت فرمان علیه فهم است. علوم انسانی ریشه در افکار و آراء دورۀ روشنگری Aufklärung دارد. روشنگری خود را در مخالفت با وحی مسیحی در معنای «مجموعه‌ای از آموزه‌ها که از عالم فوق عقلانی الوهیّت به انسان فرود آمده» معنا کرده است. این تعریف از وحی مسیحی موضع رسمی کلیسا در دوران روشنگری بود و کسی حق نداشت از آن تخلّف کند. این وحی منشأ و مبدأ فرمان‌هایی بود که کلیسا در زمینه‌های مختلف زندگی انسان صادر می‌کرد.
2- بنیانگزاران روشنگری فرمان‌های کلیسا را نقد عقلانی و اخلاقی کردند. این نقدها زمینه را برای پیدایش دانش‌هائی چون جامعه‌شناسی، علوم سیاسی و تاریخ و… آماده کرد. موضوع این دانش‌ها فهمیدن زندگی اجتماعی و سیاسی و تاریخی و حقوقی و اقتصادی و… جمعیت‌های انسانی بود. این دانش‌ها نشان می‌دادند که تحولات گوناگون جامعه‌ها چگونه اتفّاق می‌افتند، چگونه می‌توان آنها را پیش‌بینی کرد، چگونه می‌توان از آن‌ها جلوگیری کرد، و بالاخره چگونه می‌توان برای علاج مشکلات و نابسامانیهای زندگی انسان طرحی درانداخت. این دانش‌ها در حقیقت مرّوج ایده «پیشرفت و ترقی و توسعه» بودند.

3- این دانش‌ها «اصل فهم علیه فرمان» را بنیانگذاری کردند و به این جهت کلیسا با این دانش‌ها سرسختانه مخالفت کرد، زیرا آنها اتورتیه فرمان را ویران می‌کردند. منطق فرمان، اطاعت بی‌چون و چرا ست در حالی که منطق این دانش‌ها فهمیدن و چگونه فهمیدن بود. مخالفت کلیسا با این دانش‌ها دهه‌های زیادی طول کشید. اما عاقبت کلیسا ناچار شد منطق فرمان را کنار بگذارد و از فرمان دادن دست بکشد. اینکار وقتی مبنای تئوریک یافت که در مجمع واتیکان 2 (1964) تعریف وحی را عوض کردند. در آن مجمع گفتند وحی مسیحی «مجموعه‌ای از آموزه‌های غیبی» نیست بلکه ظهور خداوند برای انسان‌ها در ایمان مسیحی است. این ظهور که ذاتاً همه جائی و همگانی است به فرمان منتهی نمی‌شود و ایمان مسیحی در برابر هیچ گونه فهم و تفسیر عقلانی از تحولات زندگی دنیوی انسان قرار نمی‌گیرد. بدینسان علوم انسانی و حقوق بشر تقریباً تمام و کمال مورد پذیرش کلیسا قرار گرفت و الهیات مسیحی به خوبی از آن استفاده کرد.

4- پیش از ورود علوم انسانی جدید به ایران مردم این کشور با منطق فرمان زندگی می‌کردند، این فرمان یا فرمان دین بود و یا فرمان سلطان. بررسی تحولات گوناگون زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و تاریخی مردم این سرزمین موضوع علاقه و توجه کسی قرار نمی‌گرفت. گوئی همه محکوم سرنوشت و تقدیر بودند. تنها امور عملی دین نبود که بر اساس تقلید محض استوار گشته بود. در سیاست و اقتصاد هم تقلید می‌کردند. این تقلید مقتضای حکومت مطلقه فرمان در امر دین و دنیا بود. این همان بود که در تعریف امامت گفته بودند: «الرّیاسة العامّة فی امور الدّین و الدّنیا».

5- وقتی پای علوم انسانی به ایران باز شد حاکمیت مطلقه فرمان رقیب خطرناکی پیدا کرد، آن رقیب چیزی غیر از اصل «فهمیدن» نبود، فهمیدن واقعیات زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و تاریخی. این فهمیدن‌ها آتوریته فرمان‌ها را به شدت زیر سؤال برد. این فهمیدن‌ها استبداد دینی و استبداد سیاسی در ایران را به چالش کشید، فقر و جهل و بیماری و عقب ماندگی را نه سرنوشت و تقدیر جامعه بلکه آفت‌هائی بشر ساخته و قابل علاج اعلام کرد و حاکمان را مسئول اصلی آن‌ها برشمرد. مردم چشم و گوششان باز شد و خواستار توسعه و پیشرفت شدند. مطالبه حقوق بشر و دموکراسی و عدالت با قوت تمام جامعه ایران را زیر سیطره خود گرفت. براساس همین فهمیدن‌ها و مطالبات ناشی از آن بود که دو انقلاب بزرگ در ایران رخ داد، انقلاب مشروطه و انقلاب سال 1357. اگر پای علوم انسانی به ایران باز نشده بود از این انقلاب‌ها خبری نبود.

6- در سالهای اخیر که فهمیدن‌های تقریباً صد ساله و بیشمار مردم ایران و به ویژه تجربیات پس از انقلاب 1357 مطالبات ملّت از حاکمیت را بسیار گسترده کرده و عطش دموکراسی و حقوق بشر شدت یافته است دوباره «فرمان» به جنگ «فهم» آمده است! علوم انسانی علوم شیطان شده است! این شیطان را باید رجّم (سنگسار) کرد تا اقتدارگرایان از شر «فهم» مردم راحت شوند. خرافات را هم باید تمام و کمال ترویج کرد تا فرمان در یک کشتزار نرم دوباره تقلید را در شریان زندگی مردم جاری سازد و همه آگاهی‌ها و فهمیدن‌های صد سال گذشته را در گورستان جهل دفن کند.

7- چند ماه پیش که مقاله «تفسیر حقوقی قانون اساسی تنها راه حاکمیّت ملت و نجات کشور است» از صاحب این قلم در اینترنت منتشر شد یکی از مروّجان شدید اللّحن فرمان علیه فهم گفت: اعتبار قانون اساسی هم به امضاء فقیه استوار است، این سخن نمونه بسیار روشن و گویا از سلطه فرمان علیه فهم است. در عصر حاضر نمایندگان یک ملت قانون اساسی را براساس درک و فهم عقلانی و تجربی خود از سیاست به عنوان یک میثاق ملّی می‌نویسند و به رأی می‌گذارند و مردم هم براساس این فهم‌ها و تجربه‌های خود آن را تصویب می‌کنند و با آن زندگی می‌کنند. قانون اساسی محصول فهمیدن‌ها و تجربه‌های یک ملّت از واقعیات سیاسی و اقتصادی، فرهنگی و تاریخی خود است و نه محصول فرمان. وقتی می‌گویند اعتبار چنین قانونی هم از امضاء فقیه می‌آید در حقیقت با شمشیر فرمان، «فهم» را به قتل می‌رسانند. گیرم که کسانی با استظهارات فقهی خود به پندارند که اعتبار قانون اساسی از فتوای ولایت فقیه می‌آید. این نظر چه ربطی به این واقعیت دارد که پس از انقلاب 1357 بیش از 90 درصد مردم ایران بر اساس فهم خود از سیاست به یک میثاق ملّی رأی دادند و اعتبار آن را هم بر فهم و رأی خود استوار نمودند؟!

8- سیره حکومت ما شیوع علوم انسانی را موجب ضعف دین می شمرد. این دعوی مرا به یاد نکته ای مهم می اندازد که شاید چهل سال پیش در کتاب «تنبیه الامة وتنزیه الملة» میرزای نائینی در دفاع از آزادی و مساوات خواهی مشروطه طلبان خوانده ام. نائینی در آن کتاب می نویسد: طرفداران آزادی و مساوات با اعمال و رفتار ما در طول قرون گذشته مخالفت می کنند و نه با خدا. در عصر ما هم مطلب از همان قرار است. علوم انسانی با اقتدار گرایان به نام دین و غیر دین ستیز می کند و نه با خدا پرستی.

9- سخن دیگری هم در باب دموکراسی دینی و غیردینی دارم. صاحب این قلم در آخرین نظرات مکتوب خود تأکید کرده است که دموکراسی، دینی و غیردینی ندارد. اینک که دوباره به این مسأله دامن زده می‌شود هشدار می‌دهم که مباد که تحت عنوان دموکراسی دینی، ناخواسته در صف منادیان و مروجان فرمان علیه فهم قرار گیریم. آن خون که در اندام دموکراسی باید جریان داشته باشد، سراسر از جنس فهم و تحلیل و عقلانیت و انتخاب است. من تاکنون هیچ تعریفی از دموکراسی دینی ندیده‌ام که به صورتی آشکار یا پنهان فرمان را بر فهم غالب نکرده باشد. چون چنین است به نظر می‌رسد دموکراسی دینی نه تنها تعبیری قابل دفاع نیست بلکه آب به آسیاب کسانی می‌ریزد که صحنه جنگ فرمان علیه فهم را رهبری می‌کنند.

10- اگر قدرت‌های اقتدارگرای جهان کشور ایران را از خارج تحت فشار قرار داده‌اند متأسفانه در داخل کشور هم اقتدار گرایان این جامعه جنگ روانی ناخواسته و فرساینده فرمان علیه فهم را بر مردم ما تحمیل کرده‌اند. ما در جنگ فرمان علیه فهم به سر می‌بریم.

Read Full Post »