Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘شعر’



Another Day in Paradise (Phil Collins Cover

واقعا آهنگ زیبایی است، به شعرش دقت کنید!

Download Link – Just another day in paradise – Singer:  Phil Collins

Download Link – Just another day in paradise – Singer: Brandy

She calls out to the man on the street
“Sir, can you help me?
It’s cold and I’ve nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?”

He walks on, doesn’t look back
He pretends he can’t hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, it’s another day for
You and me in paradise
Oh think twice, it’s just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see she’s been crying
She’s got blisters on the soles of her feet
Can’t walk but she’s trying

Oh think twice…

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say

You can tell from the lines on her face
You can see that she’s been there
Probably been moved on from every place
‘Cos  [Because] she didn’t fit in there

Oh think twice…

پی نوشت: این مطلب ربطی به شعر بالا ندارد اما دوست داشتم بنویسمش!

به ما یاد داده اند زنده باشیم اما یاد نداده اند زندگی کنیم

به ما یاد داده اند دوست داشتنی باشیم اما یاد نداده اند دوست بداریم!

به ما یاد داده اند راه برویم اما  یاد نداده اند اندکی بنشینیم و راه رفتن دیگران را نگاه کنیم…

جمله بعدی را شما بنویسید!

به ما یاد داده اند…

Advertisements

Read Full Post »


پیش از تحریر: چند روزی بود هر چه می نوشتم دلخواهم نمی شد و همیشه از نبشته ام ناراضی بودم تا شبی بامدادان که از غم هایی که یکباره بر من آشکار شد، قلم را دگر بار برداشتم واین نوشته ی حقیر نتیجه ی آن است. این شبه شعر، در فضایی نگاشته شد که صدای بوی پیراهن یوسف، اتاقم را دگر بار تیه تنهایی دل کرده بود و همچو نوای شبانی رسا بود.

روشن شمعی، بدیدم های های گریه می کرد

شباهنگام، گریان، ز فراق یار شکوه می کرد

از غفلت دلبر، چشم تر و قلب در تپش بود

هر قطره اشک شمع، تن را تکه پاره می کرد

بیم طوفان و خزان نبود رنج و خار مغیلان

ز دوری مونس و محبوب فغان و ناله می کرد

غزل آخر و بی کس ماندن و شب را سحر کردن

این واژگان کهنه، زخم جان را دمادم تازه می کرد

دودی سیه ز شمع سپید، مه مرداد کرد چون شب

آخرین نفس، جرح دل سوخته را واگویه می کرد

عزم سفر به دیار یاران و دیدار دل داران

بت ِ نماز کامل را با تبر شکسته می کرد

دودی شد و تا بام بی کران ِ ره افلاک، لال و کر شد

این بار به سر شمع، تمنا و طلب، پروانه می کرد

معشوق ز سوی عاشق تا به قمر بال بربست

عزم سفر در پی نور و شمسی جاودانه می کرد

لیک هر آن، سوی شمع با آه، روی بر می گرداند

از بی وفایی و سنگدلی به عاشق توبه می کرد

اندکی عهدها  وارونه شد و ته سر و سر ته

این بار حدیث عشق، معشوق را شوریده می کرد

تیره شب عمر، سراسر همه درد است و باطل

به آنکه تا  سحر «بارانی» بر رگ تیشه می کرد

Read Full Post »


یک متن از معلم شهید، دکتر علی شریعتی، اندر باب قرآن محوری در اندیشه و رفتار در فرهنگ ما پیشکش می کنم تا شاید اندکی به فکر فرو رویم و بیاندیشیم که کجای اسلام و مسلمانی ایستاده ایم. متن معلم عزیز، به همت یکی از همگنان در وبلاگ دکتر علی شریعتی آماده شده است. به دقت آنرا مطالعه کنید:

« قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم میپرسند » چه كس مرده است؟ » چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است.

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام. یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌ یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده،‌ یكی ذوق میكند كه ترا با  طلا نوشته،‌ یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و … ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند،‌ آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی. اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند » احسنت …! » گویی مسابقه نفس است … روزمره می نشینند.

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای، حفظ كردن تو با شماره صفحه،‌ خواندن تو آز آخر به اول،‌ یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند،‌ حفظ كنی، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند. خوشا به حال هركسی كه دلش رحلی است برای تو. آنانكه وقتی تورا مي خوانند چنان حظ ميكنند گويی كه قرآن همين الآن برايشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن كرده ايم تنها بخشی از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم.»

و اما سخنان حقیر خودم؛ تمام حرفهای گفتنی را معلم گفت. فقط چند سوال را مطرح می کنم. آیا قرآن برای این نازل شد تا ما هدایت یابیم یا اینکه به مانند سرود هر کشور در ابتدای یک مجلس مثل بقیه تشریفات انجام بشود؟ قرآن برای تشریفات نیامده که اگر این چنین بود اعراب جاهل بیش از اسلام به اندازه کافی تشریفات و رسوم بی محتوا داشتند. آیا خیلی اوقات برخی مراسم که اسما برای قرآن به پا داشته می شود شما را یاد شب شعر نمی اندازد؟ آیا قرآن کتاب شعر است یا کتاب هدایت؟ آیا قرآن برای آنست که با خواندنش دم بگیریم یا برای آنست که یک دم بیاندیشیم؟ آیا قرآن نقشه راهست یا مقصد؟

پی نوشت: دیروز نوزدهم شهریور ماه سالگرد درگذشت آیت الله طالقانی بود اما در سکوت کامل گذشت و سخنی از وی به میان نیامد. گویی او نیز به اندازه کافی مورد تایید نیست. هر چند در مملکتی که افرادی چون مشایی در راس امور قرار دارند همان بهتر که طالقانی مطرود شود که اگر نشود حتما چهره اش را دوباره ساخته و تحویل خلق الله بیچاره کم مطالعه می دهند که بار دیگر اسطوره ای را بر خاک زنند تا اندکی کالبد منحوس خود را از خاک بَر کـَنند. با تلمیحی از همان حدیث گرانقدر مولا علی ( … تقدیم الاراذل و تاخیر الافاضل …) !

در هرصورت طالقانی آنقدر آزاد اندیش بود که حتی پس از سی سال و با این همه کژ اندیشی و ددمنشی اسلام پوشان، افرادی چون مارکسیست ها که هیچکدام اهل دین نیستند، همچنان به نام این عزیز قسم می خورند و او را بسیار دوست می دارند که دلیلش را باید در منش زیبای اسلام برخاسته ی وی و هم پیالگی اش با آنان، در زندان های ستمشاهی جُست.

اگر قسمت باشد بعدها بیشتر از این بزرگ مرد خواهم گفت تا در این سرای سانسور گــُمار، لحظه ای وی را دریابیم. علی الحساب به این لینک مراجعه کنید تا مختصاتی از ایشان به کف آرید.

Read Full Post »


پیش از تحریر: هفتم شهریور خبری در خبرگزاری ها و به تبع آن در تلویزیون رسمی پخش شد که حاکی از حذف درس انشاء در مدارس بود. برای اطلاع از جزئیات بر روی این لینک کلیک کنید. اما سپس این خبر تکذیب شد و برای اطلاع بیشتر به این لینک مراجعه کنید. این اخبار بهانه ای شد برای گفتن یک شعر!

معلم آمد

مثل همیشه اخمو

سکوت شد حاکم

ناله ی میز

از کوبش ترکه

برخاست

برخیزید!

دستم به یاد دیروز

خونش بر سنگ کلاس غلتید

به سوی تخته رفت

با همان چشمان خوف انگیز

صدای کفش هایش

همه را می آزارید

تخته هر روز سیاهتر از دیروز می نالید

گچ سپید با تلنگری به دو نیم تکید

معلم ِ بیرحم

با خشونت

پر رنگ

گچ را بر روی تخته کشید

و با جیغ ِ گچ

گوش مرا درید:

» کلاس انشاء تعطیل!»

آن سنگدل فریاد کرد:

» انشاء تا ابد تعطیل

دیکته کافیست! »

با غضب دیکته را معنا کرد:

» من با صدای بلند جمله ای می خوانم

همه باید آنرا بنگارید

مو به مو!

بی کم و کاست!

آخر هم

زیر هر غلط

خط قرمز خواهم کشید

پایان برگه

نمره ی زیر بیست باید دید

دیگر نباید دفتر را

از هر چه دوست دارید

از اندیشه های باطل

سیاه گردانید

اشتباه موقوف است

دیکته یعنی

گوش را باز کنید

دهان بر بندید

و فقط

فقط

بنویسید…

حتی یک دَم نباید

به ابر و خورشید

خیره گردید

نباید با رفیق

حتی نجوا کنید

وگرنه…

رفوزه!

تا همیشه!! »

بعد از آن سنگین کلام؛

مداد نوکش بشکست

هر چه تراشیدمش

باز هم بی نوک گشت

جوهر خودکار پر شد از عطش

پاک شد خط های دفتر مشق

پایان سال رسید

همه مردود

اما خوشحال

چون کل کلاس فهمید

دیکته کافی نیست!

معلم در پی تکذیب بی انشائی است

هر چند …

اینجا دیکتاتوری جاریست!

پدرام بارانی

این شعر را تقدیم می کنم به تمام انشاء نویسانی که محکوم به دیکته شده اند! خبرنگاران، نویسندگان و شاعران!

پی نوشت: دوستان عزیز، اگر از پستی لذت بردید، مانعی ندارد که آنرا در سایت خود منتشر کنید اما با ذکر منبع و لینک اصلی مطلب، این اجازه را به خوانندگان تان بدهید تا بتوانند مطالب این وب را دنبال کنند و فقط از یک پست خاص استفاده نکنند. متاسفانه بسیاری از پست های بنده و بالاخص اشعار به نام دیگران منتشر شده که این از عدل به دور است. با سپاس فراوان از همکاری تان.

Read Full Post »


شعرهایم را بدزدید
تا کسی نفهمد شاعرم
تا کسی نفهمد عاشقم
تا کسی اسم او را کنار نامم نبیند
تا کسی به او تهمت معشوق من بودن را نزند
تا همه فراموش کنند بارانی باریده است
کسی خیس شده است
کسی عاشق شده است

کسی بیدل و … شده است

پی نوشت: اون سه نقطه کل اون شعرو معنا میده…اما نمیتونم بگم چیه!

پی نوشت دوم: از آنجا که در آپلود کردن برخی فابلها از طریق سرور وردپرس مشکلاتی موجود بود، افزونه (ویجت) جدیدی در سمت چپ این متن، بعد از پیوند دوستان، قرار دادم تا فایلهای صوتی و تصویری درخواستی شما در اختیار شما قرار گیرد. در صورت بروز مشکلات در قسمت نظرات مطلعم فرمایید.

Read Full Post »


این شعر زیبا توسط همگن نیک، سفید برفی، بدست بنده رسیده است. شاعر این شعر، فریدون مشیری است.

ازدرخت شاخه در آفاق ابر

برگ های ترد باران ريخته

بوی لطف بيشه زاران بهشت

با هوای صبحدم آميخته

***

نرم و چابك، روح آب

می كند پرواز همراه نسيم

نغمه پردازان باران می زنند

گرم و شيرين هر زمان چنگی به سيم

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين

خيزد از هر پرده آوازی حزين

هر كه با آواز اين ساز آشنا

می كند در جويبار جان شنا

***

دلربای آب، شاد و شرمناك

عشقبازی مي كند با جان خاك

خاك خشك تشنه دريا پرست

زير بازی های باران مست مست

اين رود از هوش و آن آيد به هوش

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش

***

می شكافد دانه، می بالد درخت

می درخشد غنچه همچون روی بخت

باغ ها سرشار از لبخند شان

دشت ها سرسبز از پيوندشان

چشمه و باغ و چمن فرزندشان

***

با تب تنهائی جانكاه خويش

زير باران می سپارم راه خويش

شرمسار ازمهربانی های او

می روم همراه باران كو به كو

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است

چشم دل وا می كنم

قصه يك قطره باران را تماشا می كنم

***

در فضا

همچو من در چاه تنهائی رها

می زند در موج حيرت دست و پا

خود نمی داند كه می افتد كجا

***

در زمين

همزبانانی ظريف و نازنين

می دهند از مهربانی جا به هم

تا بپيوندند چون دريا به هم

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند

چون به هم پيوست جان ها، بی غم اند

هر حبابی، ديده ای در جستجوست

چون رسد هر قطره، گويد

دوست، دوست

می كنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهر ورزان همرهی

***

با تب تنهائی جانكاه خويش

زير باران می سپارم راه خويش

سيل غم در سينه غوغا مي كند

قطره دل ميل دريا مي كند

قطره تنها كجا، دريا كجا

دور ماندم از رفيقان تا كجا

***

همدلی كو ؟ تا شوم همراه او

سر نهم هر جا كه خاطرخواه او

شايد از اين تيرگی ها بگذريم

ره به سوی روشنائی ها بريم

می روم، شايد كسی پيدا شود

بی تو، كی اين قطره دل، دريا شود؟

***

Read Full Post »


در حال گذر از سایت انجمن شاعران ایران بودیم، شعری از عبدالجبار کاکایی نظر را به سوی خود کشاند و این شعر آنچنان مزه ای کرد، که تاب آن نبود که در اینجا آن را ننهیم.

الفبای دگر

باد نمی پرسد  در می زند

می پیچد بر در  سر می زند

من ولی از باد پریشان ترم

نبضم با کوبه ی در می زند

حبس سکوتم پر از آواز هیس

ساز مرا مرگ مگر می زند

خاموشم تنها با یاد تو

گنجشکی در من پر می زند

روز و شبم نیست پرم از تپش

دل به هوایت چقدر می زند

ساز الفبای تو با شعر من

هر دم آهنگ دگر می زند

Read Full Post »

Older Posts »