Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘معاویه’


این همان کاریست که قرآن ما را به آن امر کرده است. مطالعه و تحلیل تاریخ و عبرت گیری از آن!

در چند وقت اخیر همیشه وقتی صحبتی از فتنه می شود، نام علی بن ابیطالب و خوارج مطرح می شود. فتنه جزء کلماتی است که در طول تاریخ به عناوین و شاید ظاهرهای مختلف استفاده شده و به مدد آن معترضین را در جهت ساکت کردن پیش برده است. اگر علی را حاکم عادل قبول کنیم اما بهر حال جباران نیز از این کلمه استفاده کرده اند. نمی توانیم بگوییم چون فلانی معترضین و منتقدینش به فتنه گری محکوم شده اند پس حتما او علی همان حاکم عادل است. در طول تاریخ بارها معاویه ویزید به حسین اتهام فتنه کردن و تلاش برای بر هم زدن وحدت امت اسلامی زده است، اما آیا واقعا حسین که یک مبارز بوده است، فتنه گر بوده است؟ استالین بسیاری از کسانی را که در انقلاب اکتبر از بنیان گزاران حکومت بودند را متهم به جاسوسی و داشتن عقاید غیر علمی کرد ( آن جامعه این عناوین برایش قابل پذیرش بود)، اما واقعا حق با او بود؟

قصد ندارم که با شبیه سازی کسی را استالین یا معاویه معرفی کنم اما لازم است اطلاعات ما کامل تر شود تا بتوانیم بهتر تفکر و نتیجه گیری کنیم. فقط این پیغام را به شما می دهم که ملاک علی بودن قرابت رفتاری، گفتاری و پنداری است نه اینکه معترضین وی برچسب فتنه گری بخورند.

برای آنکه شما را به فضای جبارانی ببرم که از نامهای مقدس خدا، دین و علم سوء استفاده کردند، دو نمونه از دو کتاب کاملا بی ارتباط بهم برایتان نقل میکنم. یکی از آنها کتاب شهید جاوید است که به بررسی تحلیلی واقعه عاشورا می پردازد و دیگری کتاب 1984 که یک اوتوپیای سیاه است که در نقد حکومت استبدادی استالین مآبانه است. هر دو کتاب سالهای دور نگاشته شده اند پس احساس نکنید که هدفی در پی است. این دو نمونه عینا و بی هیچ دخل و تصرف ارائه می گردد:

«» شهید جاوید:

اثر تبلیغات دولتی:

بدیهی است در جاییکه سازمانهای دولتی در مکه حرم خدا و در مدینه حرم رسول خدا در حضور صحابه پیغمبر امام حسین را آشوبگر و عامل طغیان بخوانند در شام که مرکز حکومت بنی امیّه است بطور بطور شدیدتری سخنگویان مزدور تا آنجا که بتوانند می کوشند آنحضرت را عامل آشوب جلوه دهند و قیام او را اقدام بر ضد امنیت بنامند تا مردم از کشته شدن وی و پیروزی دولت خرسند باشند و به امیرالمومنین یزید بن معاویه دعا کنند که توانسته است عامل فتنه را نابود سازد!! «»

لازم است بدانید حسن بن علی با معاویه پیمان صلح بست و تا هنگام شهادت دست به پیمان شکنی نزد. حسین نیز به این پیمان که برادر بسته بود، پای بند ماند و تا وقتی معایوه زنده بود هرگز بر علیه وی اقدامی نکرد اما معاویه مثل بقیه حاکمین جبار همواره با توهم توطئه دست به گریبان بود و نامه های مختلفی می نوشت و حسین را از فتنه باز می داشت. یکبار معاویه نامه ای نوشت و در آن نامه گفت ای حسین! فتنه نکن و میان مسلمانان تفرقه میفکن!. در جواب حسین یک پاسخ دندان شکن داد و فرمود من فتنه ای بزرگتر از حکومت تو بر مسلمین نمی بینم.

«»1984:

ماجرا از اواسط دهه ی شصت آغاز شد، دوران تصفیه های گسترده ای که طی آن رهبران اصلی انقلاب یک باره برای همیشه کنار گذاشته شدند. تا سال 1970 به جز برادر بزرگ همه از بین رفتند و هیچ یک از آنها باقی نماند. همگی به خیانت و ضد انقلابی گری متهم شده بودند. … اکثریت آنها پس از محاکمه و اعتراف به گناه در دادگاه های عمومی اعدام شدند. «»

مانند این اتفاقات در دادگاه های معروف خلقی و در نظام شوروی در زمان استالین رخ داد و یک یک افراد را حاضر می کردند و مجبور به اعتراف به جنایت، خیانت و ارتباط با بیگانه می کردند و سپس می شد آنچه باید.

خدا هدایت مان کند که از خوارج نباشیم و همچنین استالین و معاویه نیز در جامعه مان نباشد. من آن کردم که قرآن به آن ما را فرمان داد!

Read Full Post »


امیدوارم که این متن را به دقت بخوانید! لازمست یادآوری کنم این فقط یک یادداشت است و شاید بعدا تکمیل شود و هنوز جای کار دارد.

به شدت از شرایط کنونی احساس نارضایتی می کنم. این احساس نارضایتی بسیار با نارضایتی اکثریت جامعه تفاوت دارد. امروز افرادی که ادعای دینداری دارند از بی دینان و بی بند و باران ناراحت هستند و افرادی که ادعای روشنفکری دارند از افراد متحجر و سنتی! اما من از همه نوع از این افراد بیزارم! شاید این اظهار نظر من، باعث شود این دو گروه که اکثریت جامعه را تشکیل داده اند، از بنده خشمگین شوند. اما به قول دکتر شریعتی در ابتدای کتاب «تشیع صفوی، تشیع علوی»، اگر کسی حرفی بزند که به هیچکس برنخورد آن وقت باید به گوینده شک کرد که هیچ کس از نظرات وی ناراحت نمی شود و موضعی منفی علیه او گرفته نمی شود. امروز مشکل ما نه بسیج هست نه جنبش سبز! اینها تمامی شاخه هایی از یک درخت هستند که با مجموعه ای از نارسایی و عدم تدبیرها رشد یافته اند. چون ما فقط تا نوک بینی مان را می بینیم، مشکل را فقط در همین مسائل سطحی می پنداریم! حال که این دو شاخه که در ظاهر با هم متعرضند، هر دو دارای یک ریشه مشترک هستند. (بیشتر…)

Read Full Post »


ضمن تبریک بابت تولد جاودانه آزاد مرد تاریخ، امام حسین (ع)، متنی را از سایت عبدالعلی بازرگان برایتان درج کرده ام. خواهش میکنم که این متن را به دقت مطالعه بفرمایید. در صورتی که آنرا خلاف واقعیت یا منطق دیدید، با بیان نظر خود، هدایتمان کنید.

قيـاس مَعَ الفـارق !!

از قيـاســش خنــده آمد خلـق را كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكـان را قياس ازخود مگير گـرچه باشـد در نبشتـن شيـر، شيــر

مقايسه خود با پاكان، و خود را جايگاه و مقام و موقعيت ولايتى آنان تصور كردن وحكم فتنه‌گر و بيگانه‌پرست برهرمنتقدى صادر كردن، اين روزها دامنه‌اش به دولتيان و مدافعانشان هم كشيده شده است، به طورى كه در عالم خيال! خود را در ركاب اميرالمؤمنين علىۗ و مخالفان خود را در ركاب معاويه و اصحاب جمل و خوارج تصور مى‌كنند.

اخيراً راديو تهران مناظره‌اى را ميان دكتر صادق زيباكلام، استاد دانشگاه و حجت الاسلام رسائى، نماينده تهران در مجلس شوراى اسلامى و از حاميان جدى آقاى احمدى نژاد تحت عنوان: «خواص و نقش آنان در انتخابات دهم» به صورت زنده پخش كرده است كه حاوى نكات مهمى مى‌باشد.

آقاى زيبا كلام چنين آغاز مى‌كند:

«فكر مى‌كنم زمان آن رسيده باشد كه ما يك سؤال اساسى‌تر از خودمان بكنيم؛ نظام سياسى ما را چه مى‌شود كه اين قدر در سطح بالاى آن تلفات دارد!؟ ما پنج رئيس جمهور داشته‌ايم … سه نفر آنها (بنى‌صدر، هاشمى و خاتمى) مغضوب واقع شدند! ما سه تا نخست وزير داشتيم كه دوتاى آنها (بازرگان و موسوى) مغضوب شدند … از روساى مجلس هم كه آقايان هاشمى، كروبى و ناطق نورى مغضوب شدند. به نظرم خيلى جالبه كه آدم از خودش بپرسد كه چرا در نظام سياسى هند يا آمريكا و آلمان و تركيه و ژاپن اينطورى نيست؟ درچه جور نظامى ما زندگى مى‌كنيم كه اين همه شخصيت كه معماران نظام هستند، سازندگان انقلاب بودند، اين طور مورد غضب قرار مى‌گيرند…. مشابه اين رفتار را ما فقط در دوران استالين و نظام‌هاى كمونيستى شاهد بوديم. استالين بسيارى از كسانى را كه مال انقلاب اكتبر بودند و نظام شوروى را برپا كرده بودند يكى يكى مى‌آوردند دادگاه خلقى و اعتراف مى‌كردند كه جنايت كردند، خيانت كردند و بعد آنها را تبعيد مى‌كردند….»

آقاى رسائى با طرح سؤالى، پاسخ خود را به حكومت پيامبرۖ و حضرت علىۗ حواله مى‌دهد و به اصطلاح، با انداختن توپ در زمين حريف! مى‌گويد: «بعد از رحلت پيامبر هم ما شاهد موج ريزش در اطرافيان ايشان بوديم»! و از جمله به طلحه و زبير، از نخستين ياران پيامبر كه در برابر حضرت على ايستادند، اشاره مى‌كند. آنگاه همچون مشت زنى كه حريف خود را در گوشه رينگ به دام انداخته باشد، با علم به اين كه زيباكلام به دليل خطوط قرمز سياسى نمى‌تواند فرق ميان دو على! و تفاوت ميان ماه خود و ماه او را به وضوح تكرار كند، با طرح مكرر سؤال، زيبا كلام را به اعتراف در وقوع ريزش‌هاى مشابهى در زمان پيامبر و امام على زير مشت‌هاى به ظاهرمحكم و منطقى خود قرار مى‌دهد!

و زيباكلام نيزبه همين اكتفا مى‌كند كه: «من به هيچ وجه نظام پيامبر را با جمهورى اسلامى مقايسه نمى‌كنم، چون خيلي چيزها زير سؤال مى‌رود…. من فقط نظام امروز را با حكومت‌هاى كمونيستى و توتاليتر مقـايسه مى‌كنم.»

اين ادعا كه انقلاب يكسره در حال تصفيه و پالايش از عناصر ناخالص است و دائماً در مسير بالندگى و بارورى پيش مى‌رود، مختص انقلاب ما نيست، اصطلاح «انقلاب فرزندان خود را مى‌خورد»، دقيقاً دلالت بر همين رقابت بر سر قدرت مى‌كند كه توجيه ايدئولوژيك هم به دنبالش مى‌آيد وگرنه همه مى‌دانند استالين در مكتب ماركسيسم عددى نبود كه بخواهد نود درصد اعضاى دفتر سياسى را، كه شاگرد برخى از آنان هم نمى‌شد، تسويه خونين كند!
عجيب است كه آفت انقلاب، سلامت آن شمرده مى‌شود و ريزش از آن، شرط زايش تلقى مى‌گردد! چنين است كه وقتى ارزش‌ها واژگون شده و منيّت‌ها جاى منافع مردم را بگيرد، تفرقه وتلاشى ملت نيز نيكو شمرده مى‌شود.

مى‌گويند در مثل مناقشه نيست! آقايان چرا همواره خودشان را با حكومت پيامبرۖ و علىۗ مقايسه مى‌كنند!؟ مقايسه ديگرى هم با جريان ريزش و رويش درطول تاريخ ۱۴۰۰ ساله اسلام، به خصوص دوران بنى‌اميه و بنى‌عباس مى‌توان كرد! كه در برابر آن استثنا، عموميت داشته است.

نظامى كه پيامبر اسلام بنا كرده بود در فاصله بسيار كمى از مسير و اهداف اوليه خود منحرف شد و قدرت سياسى در اختيار دشمنان ديرين، يعنى بنى‌اميه قرار گرفت. البته نه به نام بُت‌هاى معدوم، كه ديگر بازارى نداشت، بلكه منافقانه به نام خدا و با عنوان خليفه رسول الله!… مصر را برادر معاويه فتح كرد ومديترانه را عمروعاص حيله گر بزرگ تاريخ اسلام فرماندهى مى‌كرد. اسلام اسپانيا را فتح كرده و تا قلب اروپا پيش مى‌رفت و مسلمانان دل‌خوش بودند كه پرچم اسلام را در اقصى نقاط جهان به اهتزاز درمى‌آورند و انقلاب اسلامى را صادرمى‌كنند!

اين‌ها رويش ظاهرى و رسمى اسلام بود، اما ريزش‌هائى هم داشت كه در زير برق شمشيرجهانگشايان اسلام اموى ديده نمى‌شد. از جمله قتل عام خاندان پيامبر در كربلا كه براى كشتار آنها ابن‌سعدهاى آن دوران فرمان: «اى سواران خدا سوار شويد و به بهشت بشارت يابيد» به نيروهاى سركوب مى‌دادند.

در آن ايام نيز به خاطر «جمع كردن فتنه حسين و يارانش»!! هلهله كردند و مردم را براى شكرگذارى به خاطر توفيقى كه خداوند به اميرالمؤمنين يزيد! براى سركوب عده‌اى آشوبگرعنايت كرده! به مساجد فرا مى‌خواندند.

ريزش عاشورائيان سرآغاز بود، هزاران ريزش امثال آن از اهل بيت و علويان تا پايان قرن چهارم هجرى در ايران و عراق ادامه داشت و همواره خلفاى بنى‌اميه و بنى‌عباس خدا را شكر مى‌كردند كه اسلام را از شرّ ناخالصانى كه نمى‌توانند خود را با آهنگ انقلاب اسلامى هماهنگ كنند حفظ مى‌كند! و توده‌هاى ناآگاه نيزفريب تبليغات و سفره آنان را مى‌خوردند.

امامان شيعه و پيروانشان همواره به عنوان عناصر نامطلوبى كه آرامش و امنيت جامعه را برهم مى‌زنند، مطرود و محكوم اسلام پناهان رسمى و دولتى بودند.

ملاحظه مى‌كنيد ريزش و رويش روندى دائمى داشته است تا حاكمان هر دوره خود را با چه معيارى قياس كنند!؟

صرفنظر از اين كه در زمان پيامبر، به دليل عفو گذشت و جامع نگرى‌اش، ريزشى در جامعه اسلامى وجود نداشت، ريزش زمان امام على نيز، به رغم تمام تلاش‌هاى آشتى‌جويانه‌اش، از لجبازى و آشتى‌ناپذيرى دشمنان ناشى مى‌شد. علاوه برآن، اگر حاكمان امروز ما خود را با امام على قياس مى‌گيرند، آن بزرگوار خود را هرگز مقياس و ميزان نمى‌شناخت و جز ارجاع به قانون معيارى را نمى‌شناخت.

متوليان ما و مقلدانشان، اختلافشان با اكثريت ملت در قضيه انتخابات و حوادث پس از آن را با اختلاف اصحاب جمل با حضرت علىۗ مقايسه مى‌كنند و حق مسلم را در نظام ولايت مطلقه فقيه به طور طبيعى به رهبرى
مى‌دهند. اما حق و باطل براى خود معيارى مستقل از شخصيت‌ها دارد.

در جريان جنگ جمل يكى از مسلمانان كه در انتخاب ميان دو جبهه و پيوستن به علىۗ (خليفه مسلمانان)، يا طلحه و زبيرو عايشه، همسر پيامبر(شورشيان) مردد مانده بود، به امام مى‌گويد: «تو چگونه انتظار دارى من آنها را (با آن سوابق درخشان و نزديكى به پيامبر) گمراه بدانم و به تو بپيوندم!؟»

و علىۗ به جاى آن كه خود را مقياس حق و باطل قرار دهد، او را متوجه مبناى حق و باطل، يعنى قانون مورد توافق ملت مى‌سازد و مى‌گويد:

«تو به پائين نگريسته‌اى، نه به بالا! از اين رو حيران و سرگردان مانده‌اى. تو حق را نشناخته‌اى تا اهل حق را بشناسى و باطل را نيزنشناخته‌اى تااهل آن را بشناسى.»

انك نظرت تحتك و لم تنظر فوقك فحرت! انك لم تعرف الحق فتعرف اهله و لم تعرف الباطل فتعرف اهله (نهج البلاغه حكمت ۲۶۲- ۲۵۴)

به آقاى رسائى و همفكرانشان بايد گفت، از نگاه به پائين و مقياس قرار دادن ولى فقيه در اختلافات ، ديد خود را بالاتر ببريد؛ اگرمعيارعُرف را باور داريد ، حقوق مردم درقانون اساسى را ملاك قرار دهيد، و اگر شريعت را اساس مى‌دانيد، اختلافات را به كتاب و سنت ارجاع دهيد. در اين صورت نه گذشته اشخاص ملاك خواهد بود و نه موضع حال آنان. آنچه ملاك است قانون مورد قبول ملت است.

Read Full Post »


در ادامه داستانی از اثر گرانبهای مولانا، مثنوی معنوی، نقل میشود. این پست به مدد و اهتمام دوست گرامی، مهدی آماده گردیده است. امید است انگیزه ای برای مطالعه این کتاب نفیس، نزد بازدیدکنندگان ایجاد شود.

شبی معاويه، در حاليکه در قصر خود که خالی از خدم و حشم بود و درها را قفل کرده بود خوابيده بود، مردی ناگاه او را از خواب بيدار مي کند

در خبر آمد که آن معاویه              خفته بود در قصر در یک زاویه

قصر را از اندرون در بسته بود            کز زیارت های مردم خسته بود

ناگهان مردی ورا بیدار کرد               چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد

معاويه خشمگين از حضور وی، نامش را طلب می کند، مرد نيز خود را ابليس معرفی می نمايد. معاويه دليل بيدار کردن خود را جوبا می شود و ابليس به او می گويد که هنگام نماز است،‏برخيز!

گفت هنگام نماز آخر رسيد                          سوی مسجد زود می‌بايد دويد

مصطفی چون در معنی می‌بسفت                    عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت

معاويه اين دليل را نمي پذيرد و مي گويد موجود پليدی همچون تو کار ثوابی انجام نمی دهد.

گفت نی نی اين غرض نبود ترا                        که بخيری ره‌نما باشی مرا

دزد آيد از نهان در مسکنم                              گويدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را                                دزد کی داند ثواب و مزد را

شيطان براي اينکه صداقت خود را اثبات کند به شرح زندگی خود می پردازد و می گويد: من فرشته ای بودم که شيرينی مهر الهی را به جان چشيده و طعم رحمت او را دريافت کرده ام و اين شيريني اکنون در وجودم قليان می کند

بر سر ما دست رحمت می نهاد                             چشمه های لطف از ما می گشاد

شيطان اظهار می دارد که هنوز چشم اميدش به درگاه الهی است

گر عتابی کرد دريای کرم                            بسته کی گردند دريای کرم
اصل نقدش داد و لطف و بخشش است                قهر بر وی چون قباری از غِش است.

سپس می گويد اگر من چند صباحی از خدا دور افتادم به خاطر اين است که قدر او را بيشتر بدانم

فرقت از قهرش اگر آبستن است                بهر قدر وصل او دانستن است

تا دهد جان را فراقش گوشمال                جان بداند قدر ايام وصال

سپس شيطان توجيهات خود را براي کوچک نشان دادن گناهش عرضه می دارد.

1. ترک سجده،‏از حسد گيرم که بود                         آن حسد از عشق خيزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خيزد يقين                        که شود با دوست غيری همنشين

2. چونکه بر نَطعش جز اين بازی نبود                             گفت بازی کن چه دانم در فزود

شيطان می گويد که خداوند خواسته بود که من مسببی شوم تا آدم عصيان کند و به زمين برود و بازی اينچنين پيش رود،‏من کاره ای نبودم

آن يکی بازی که بد من باختم                             خويشتن را در بلا انداختم

من به عنوان کارگزار وفادار خداوند چاره ای جز باختن نداشتم.

شيطان می افزايد:
در بلا هم می چشم لذات او                     مات اويم مات اويم مات او

در اينجا شيطان اشاره می کند که همه کارگزار خداي باری تعالی هستند و از اين ديد بر کسی برتری وجود ندارد که به آن خود را خشنود سازد،‏در واقع می گويد که خوب بر بد هيچ برتری ندارد، چون همه آنها خواسته خداست.

خود اگر کفر است و گر ايمان او                  دستباف حضرت است و آن او

شيطان می گويد نظام عالم ايجاب می کند که در کنار ايمان، کفر هم باشد و هر دو مخلوق خالق يکتا هستند.

معاويه در پاسخ می گويد:

گفت امير او را که اينها راست است                    ليک بخش تو از اينها کاست است

معاويه می گويد: هر چند که اين استدلالات به صورت، درست است، اما تو بسياری را با همين حرفها فريفته ای، خداوند ترا لعنت نموده و اين یعنی تو رانده شده ای، لعنت خداوند است که تو را سوزان نموده است. پس من حرف تو را نمی پذيرم

شيطان در مقابل معاويه سومين توجيه خود را ارايه می نمايد:

گفت ابليسش گشای اين عقده ها                       من مِحُکُم قلب را و نقد را

شيطان پس از ارايه توجيهات قبلی مبنی بر اينکه کارگزار به حق از سوی خداوند است، در مقابل معاويه که گفت تو کارگزار هستی ولی کارگزار رانده شده و سوزاننده جواب مي دهد که نه! من فقط به عنوان محک افعال و افکار شما هست، سپس اتهامات را از خود مي شويد.

قلب را من کی سيه رو کرده ام                      صيرفيم، قيمت او کرده ام

نيکوان را رهنمايی ميکنم                          شاخه های خشک را بر می کنم

اين علف ها می نهم از بهر چيست                      تا پديد آيد که حيوان جنس کيست

شيطان سپس می افزايد که من هم مثل انبیا عمل می کنم، با اين تفاوت که آنان به سوی خير رهنمون می کنند و من به سوی شر

گرچه ايندو مختلف خير و شرند                ليک اين هر دو به کار اندرند

انبياء طاعات عرضه می کنند                        دشمنان شهوات عرضه می کنند

شيطان می افزايد که من تنها چون آينه ای هستم که چهره زشت و زيبا را چنانکه هست نشان می دهم

گفت آيينه گناه از من نبود                    جرم او را نه که روی من زدود

او مرا غماز کرد و راستگو                  تا بگويم زشت کو و خوب کو

شيطان خود را در مقام باغبان توصيف می کند و می گويد که خشک ها(انسانهای بدکار) از دست من ناراضی هستند

خشگ گويد باغبان را کی فتی                     مر مرا چون مي بری سر بی خطا

و من در مقام باغبان مي گويم:

باغبان گويد خمش از زشت خو                       بس نباشد خشکی تو جرم تو؟

شيطان سپس معاويه را دعوت می کند تا خودش را بر شيطان آينه صفت عرضه کند تا خودش را بهتر بشناسد. اما معاويه کماکان از اين کار خودداري می نمايد و از خداوند ياری مي جويد، با او به راز و نياز پرداخته از شر شيطان به او پناه می برد. سپس مجددا از شيطان سر بيدار کردنش را می پرسد. اما شيطان در عوض پاسخ معاويه را مورد نکوهش قرار می دهد

گفت هر مردی که باشد بدگمان                    نشنود او راست را با صد نشان

هر درونی که خيال انديش شد                     چون دليل آری، خيالش بيش شد

شيطان رو به معاويه می گويد که تو آنچنان راجع به من موضع گرفته ای که هر چه حرف حق هم بگويم، در تو اثری نمی کند، پس بايد در برابر تو سکوت کرد

پس جواب او سکوت است و سکون                  هست با ابله سخن گفتن جنون

در اينجا شيطان جهت محاکمه رو عوض کرده و به معاويه حمله می برد که تو هر چه می کشی از دست نفس لئيم خود توست و بی جهت مرا مقصر کرده ای!

تو زمن با حق چه نالی ای سليم                       تو بنال از شر آن نفس لئيم
بي گنه لعنت کنی ابليس را                         چون نبينی از خود آن تلبيس را
نيست از ابليس از توست ای غوی                       که چو روبه سوی دنبه مي روی

اما معاويه کماکان اصرار می ورزد که شيطان در حال فريب اوست. شيطان از او می پرسد که حرف راست را چگونه از دروغ تشخيص می دهد؟ معاويه می گويد:

گفت پيغامبر نشانی داده است                          قلب نيکو را محک بنهاده است
گفته است الکذب ريب في القلوب                               گفت الصدق طمانين القلوب

باز هم معاويه بر حرف خود اصرار می ورزد تا اينکه شيطان به اقرار می آيد که تو را بيدار نمودم تا به نماز جماعت برسی و آنرا به جاي آوری و حسرت فوت نماز جماعت را نخوری که اين حسرت فوت، ثوابش از اصل نماز بيشتر است.

Read Full Post »