Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مکتب’


برای سهولت در امر مطالعه و احترام به بازدیدکنندگانی که حوصله مطالعات طولانی ندارند، این پست در دونسخه خلاصه و مفصّل تنظیم شده است. لطفا بعد از اینکه این مطلب را خواندید، خاطر نشان کنید کدام نسخه را مطالعه فرموده اید.

به بهانه ی اخراج اساتید سکولار از دانشگاه ها! ( لینک مرتبط):

نسخه خلاصه:

یکی از اساتیدم به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنان بیهوده ای بر زبان می رانند. دو نمونه از این اساتید:

یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد.

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این بشر مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند.

اما استادی که اخراج شد، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام، مهمتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در واقع  لال هم نبود. اما چون سکولار بود، اخراج شد.

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون و چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

نسخه مفصّل:

اصلا دوست نداشتم در این باره بنویسم اما ناگزیرم تا از جفاهایی که امروز به اساتید می شود، بنگارم. زیرا که فردایی جز امروز آنان در انتظار ما نیست. یکی از اساتید عزیزم که بنده با ایشان بشدت دوست صمیمی و هنوز در ارتباطم هستم. به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنانی و نکاتی از دین می گفتند که جز خوابیدن و مخ زدن بغل دستی ( با عرض معذرت! ) برای دانشجوها هیچ بهره ی دیگری نداشت.

من بسیاری از این نوع اساتید را  تجربه کرده ام. یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این عمل یعنی جان کلام را کشته بود و به جایش تنوین و زیر و زبر حروف را چسبیده بود. بنده عربی ام خوب بود و با این قضیه مشکلی نداشتم اما کسی که یکبار با حکمتهای نهج البلاغه آشنا شده باشد، می داند این ملّا چقدر بی شعور و کوته فکر بوده است. این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد و با سطح ضعیف تری تحویل ما می داد. برای فهمیدن عمق فاجعه بد نیست این خاطره را از وی تعریف کنم:

«بنده جلسه اولش را نرفتم  و جلسه دوم هم دیر رسیدم. از آنجاییکه این اساتید بسیار صاحب فضل هستند، دانشجویان از آخر کلاس، صندلی ها را پر میکنند تا کمتر مورد توجه و یا نگاه استاد باشند. بنده هم به خاطر تاخیر مجبور بودم روی صندلی های باقی مانده ی جلوی کلاس بنشینم. در حال گوش دادن به حرفهایش ( که خیلی هم سطح پایین بود ) بودم، که ناگاه به صندلی های عقب نگاه کردم. دیدم همه دانشجویان بلا استثنا در حال نگارش بودند. از یکی از بچه ها که نزدیکم بود، پرسیدم قضیه چیست؟ گفت:  این اسگول جلسه اول گفته هر چی سر کلاس میگم جزء امتحانه.»

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این استاد مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند. هر چه ما استدلال می کردیم، انگار در گوش یکی از حیوانات خدا، یاسین می خواندیم. هر جا هم که کم می آورد، سریعا اسلحه ی سفسطه و مغالطه را آماده به شلیک می کرد. کلا چهره منفور نزد همگی دانشجویان بود. و خاطره ای از او:

» یاد دارم که یک بار بعد از کلاس با او بحث را ادامه دادیم. وی که از ما به شدت شکار بود، دست آخر جزوه ای به ما نشان داد که داشت سرم به سقف می خورد. یک فلوچارت ( نمودار ) به ما نشان داد که بر اساس آن راه سعادت و بهشت رفتن را تعیین کرده بود. این نمودار که کاملا شبیه به فلوچارت های کامپیوتری بود، به این صورت بود که مثلا می گفت خد را قبول داری؟ اگر نه جهنمی هستی! اگر قبول داری وارد مرحله بعد می شدی. مرحله بعدی سوال بود که آیا به فلان چیز اعتقاد داری؟… به همین ترتیب تا اینکه آیا ولایت فقیه و فلانی را قبول داری؟ و اگر نه برو به جهنم! «

اما استادی که اخراج شد و بنده به ایشان به شدت ارادت دارم، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام مهتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در یک کلام لال نبود.

ایشان به شدت به دین اسلام گرایش داشت و همیشه در دفاع از این دین تلاش می کرد اما اندکی گرایشات سکولار داشت که آن هم امثال من که او را مدت زیادی می شناختیم، فهمیده بودیم. هرگز سعی نمی کرد گرایشات و یا افکارش را تحمیل کند، اما از شانس بد ما، سر یکی از کلاس ها چند دختر و پسر بسیجی حضور داشتند و علیرغم اینکه اصلا وی مستقیما از سیاست نمی گفت و فقط از دین می گفت، مغضوب آنان و به تبع آن روسای دانشگاه واقع شد. و شد آنچه باید می شد. ایشان دو ترم است که از آن دانشگاه اخراج شده است!

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

بنظر بنده باید روش و منش و اندیشه افراد اصلاح شود تا ساختارهای سیاسی – اجتماعی کارآمد و پویا شوند. من فکر نمی کنم حتی اگر همین الان اعلام کنند که سکولار برپا شد و جمهوری اسلامی پایان یافت، فردا ما با استبداد و بدبختی روبرو نشویم. زیرا انسان ها پازل این جامعه را می سازند و ساختارها به مثابه ی چارچوب و قاب این پازل هستند. نقش ها و نگاره ها هستند که یک پازل را هویت می بخشند. پس باید در ابتدا روش، منش و اندیشه مردم اصلاح شود تا فرهنگی داشته باشیم که قابل سرمایه گذاری باشد. در آن موقع می توانیم در مورد بازدهی و کارآمدی یک مکتب عادلانه به قضاوت نشست.

Read Full Post »


پیش از تحریر: این پست شاید برای برخی از دوستان عزیز، غیر قابل قبول باشد اما از نظر من نقدی منصفانه پیرامون نگرش انقلابی موجود در نظام جمهوری اسلامی است ( از ابتدا تاکنون ). در صورتی که آن را تایید نمی کنید و منافی عقاید خود می پندارید، حتما با  ارائه ی نظرتان نکاتی که باعث اشتباه حقیر شده است را گوشزد کنید. اما واقعا چیزی بفرمایید که قابل بحث باشد نه پرداختن به حواشی!

با تشکر از همگن نیک،13881389، بابت ارسال عکس.

حتما این جمله را شنیده اید: » انقلاب را باید صادر کنیم». این جمله بیش از هر چیزی، در ظاهر، این نکته را در ذهن شنونده مجسم می کند که باید انقلاب چیزی مثل کالا باشد که با  «صادر کردن» قابل انتقال به سایر ممالک است. زیرا وقتی ما  از یک نگاه جدید یا گفتمان نو و گسترش آن صحبت می کنیم، از کلماتی چون ترویج، تبلیغ، گسترش و امثالهم استفاده می شود نه صادرات و واردات. اما وقتی قرار است «کالا»یی را به سرزمین های دیگر ارسال کنیم، از لفظ صادر کردن استفاده می کنیم. برای بهتر فهمیدن این مطلب، به لغت نامه دهخدا مراجعه می کنیم:

صادر کردن: در اصطلاح بازرگانان ، محصول کشوری را به کشورهای ديگر فرستادن .

البته به طور کلی معنای صادر کردن آن است که چیزی را از جایی خارج کرده و به جای دیگر فرستاده شود. اما با توجه به اینکه کاربرد مصطلح این لفظ بین مردم همان معنای بازرگانی اش است و این سخن برای مردم گفته شده است، لاجرم همان اصطلاح بازرگانی به منظور گوینده نزدیک است.

حال که قرار است کالای انقلاب را به کشورهای دیگر صادر کنیم، باید طبق رسوم مرسوم در میان بازرگانان بالاخص از نوع مدرنش، در ابتدا ببینیم در کدامین سرزمین ها نیازش وجود دارد و اگر نیازی نیست، امر نیازسازی را به نحو احسن انجام داد. تبلیغات در انجام این امر بسیار حائز اهمیت است. اگر به انقلاب نگاهی از نوع اندیشایی و مکتبی باشد، ایجاب می کند که همیشه از جنس کلام و کتاب افراد را تحت تبلیغ خود قرار داد اما وقتی که انقلاب کالا شد (مثل جوراب زنانه!) باید روی بیلبورد ها  و کنار خیابان ها و در تیزرهای تبلیغاتی آن را ترویج و تبلیغ کرد. همچنین پیام بازرگانی هایی طولانی، چند ساعته و مستمر نه چند ثانیه ای و مقطعی! زیرا این کالا با توجه به تبعاتش نیاز به این دارد که کاملا ذائقه افراد را عوض کند. این نگرش کالا پنداری به انقلاب که از ابتدا تاکنون پایاست، برآیندش عکس فوق است که کاملا حاکی همین نگرش است. شاید پاسخ داده شود که این تبلیغات از سوی نظام نیست و خودجوش و مردمی است که در این صورت باید پرسید مردم اگر تحت تاثیر یک نگرش باشند، همان کنند که مقتدای شان امر کرد. یعنی نگاه کالانگری به انقلاب از سوی مردم نتیجه همان نگاه آنان است که لفظ «صادر کردن» را افتتاح کردند. اگر هم آن مردم تحت تاثیر نیستند پس باید پرسید این خوش خدمتی ها به چه معناست؟

البته این پایان کار صادر کردن نیست. بعد از آنکه این کالا در اذهان جای افتاد و همه احساس کردند فقط با این کالا می توانند سعادت را دریابند، موقع آن است تا نماینده شرکت ( نظام ) به عنوان بازاریاب به سوی کشورهایی که احساس نیاز در آنها جاری است، گسیل داده شود. کاتالوگی از محصولات و کالاهای عرضه شده را با خود به کشور هدف ببرد و بگوید: » ما بهترین تولید کننده هستیم. بقیه ی تولیدکنندگان فکر استثمار و کلاه برداری هستند! به آنها اعتماد نکنید! » وقتی مردم به آنها اعتماد نکنند، بی هیچ مقاومت و سوء ظنی به سوی تو که دست آن شیاطین را رو کردی، گرایش می یابند. شاید برخی مشتریان هنوز متقاعد نشده باشند پس بهتر است برای این کالا جوایزی و حمایاتی را هم در نظر گرفت. خدمات پس از فروش و ضمانت نامه هم خوبست!

برای داشتن بهره ای مستمر و همیشه صادر کننده بودن، لازمست گهگاه معضلات جدید در بازار ( جهان ) ایجاد کرد تا همیشه مشتری را به خود وابسته کنی و به او تلقین کنی بدون این کارخانه و شرکت راهی جز زوال و شکست در پیش نیست.

این موضوع جای بسط بسیاری دارد اما در حال حاضر به همین مقدار اکتفا می کنم.

 

Read Full Post »


کتاب حاضر که نگارنده اش دکتر شریعتی می باشد، از کتابخانه گرداب برگرفته شده است. ( لینک این سایت در قسمت پیوندها وجود دارد ). در این کتاب، معلم شهید، درباره مفهوم انتظار سخن میگوید و شاید برای خیلی از شما همگنان، دارای نکات بسیار جدیدی باشد. توصیه میشود حتما این کتاب را دانلود کنید. ( مخصوصا که حجم کمی هم دارد )

entezar

دیباچه این کتاب بدین شرح است:

این اصل کلی را عرض کنم، نه به عنوان فردی مذهبی که به دین و مذهب خودش تعصب می‌ورزد و از پایگاه اعتقادات خویش مسائل علمی و تاریخی را تحلیل می نماید، بلکه به عنوان یک معلم بی‌طرف تاریخ ادیان، که هر کس و با هر مذهبی ـ اگر فقط با چشم منطق علمی به مذاهب بنگرد ـ به این نتیجه خواهد رسید، که هیچ مذهبی در تاریخ بشر، به اندازه‌ی اسلام میان واقعیت موجود و حقیقت نخستینش فاصله پیدا نکرده است.
درمذاهب دیگر می‌توان اصطلاح «انحراف» را به کاربرد و گفت که بسیاری عناصر دخیل در آن وجود دارد و بسیاری از عناصر اساسی‌اش فراموش شده است. اما در اسلام، این تعبیر، تعبیر دقیقی نیست و تعبیر دقیقش سخن حضرت امیر است که فرمود: لبس الاسلام لبس الفر و مقلوبا. «جامه‌ی اسلام به مانند پوستین وارونه پوشیده شده است.»
در مذاهب دیگر می‌شود گفت که بعد از دوره‌ی نبوت پیغمبرشان، جامه‌ی دینشان را وارونه تنشان کرده‌اند. اما در اسلام، به جای عبا و قبا و پوستین ردا، پوستین به کاررفته است. به خاطر این که پوستین تنها جامه‌ای‌ست که میان رویه و آسترش نهایت زیبایی و نهایت زشتی است. و باز در اسلام، از میان مذاهب مختلف ـ یعنی تلقی‌های گوناگونی که ازآن شده است، درتشیع بیش از همه، میان «آن‌چه بوده» و «آن‌چه هست» فاصله است؛ فاصله‌ای در حد دو طرف متضاد، به صورتی که تشیع نخستین ـ و همچنین تشیع تاریخ اسلام پیش از این سه چهار قرن اخیر ـ از نظر برداشت فکری و عقلی، جبهه‌ی مترقی اسلام، و از نظر مبارزه‌ی اجتماعی و نقش و رسالت تاریخی، عمیق‌ترین، متعهدترین، قاطع‌ترین و انقلابی‌ترین جناح‌های اسلامی بوده است. و از میان همه‌ی عقاید شیعی و اصولی که این مذهب را مشخص می‌کند، اعتقاد به «آخر الزمان» و «غیبت» و «منجی موعود»، دریک کلمه می توان گفت «اصل انتظار»، بیش ازهمه‌ی عقاید دیگر، میان آن‌چه که بوده (و حقیقت این فکر است) و آن‌چه که هست، تضاد و تناقض وجود دارد. به طوری که برای خیلی از هم‌فکران من که روشنند و مترقی و آگاه، تعجب‌آور بود که چگونه من، با طرز فکری که از نظر اجتماعی دارم، مسأله‌ی «انتظار را مطرح کردم و درباره‌اش صحبت می‌کنم….

Read Full Post »