Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘نقد’


پیش از تحریر:کمی این پست طولانی شده است اما توقع نباید داشت که شبهات و ناراستی های اندیشه را در یک بند و پاراگراف جمع کرد البته به شرطی که به دنبال این باشیم که مشکلات را برای همیشه حل کنیم و فقط احساس حل شدن مسائل را القا نکنیم. بهر حال من در این پست به بهترین روشی که بنظرم می رسید ابتدا مشکلات را ریشه یابی و سپس حل کرده ام. بابت تاخیر در این مدت از یکایک شما پوزش می طلبم. باید بگویم فعلا مشکلات به قوت خود باقیست اما بنده پر رو تر از آنم که به این زودی ها کاملا بی خیال دغدغه هایم شوم.

در این مدت بحث های دینی در این وب بسیار داغ شده است از این بابت سعی میکنم بیشتر به دین بپردازم. البته دوستان به طور موازی در این راه و برای رفع شبهه ها اقداماتی کردند که از آنها تشکر میکنم اما بنده قصد ندارم همان کار آنها را انجام بدهم و سعی دارم به نحوی دیگر مسائل را بشکافم و زاویه جدیدی را که متاسفانه در حال حاضر اندیشمند برجسته ای که نماینده این نگاه باشد، نمی یابم، مطرح کنم. بهمین خاطر از دوستان درخواست دارم با دقت ویژه مطالب را خوانده و با نظر و نقد خود راهی برای ادراک بهتر و کاملتر باز کنند. از این به بعد سلسله مقالاتی را منتشر می کنم که نگاهی دگربار و متفاوت نسبت به مسائل دینی خواهد داشت.

متاسفانه در فرهنگ دین داری ما رایج آن است که مصداق ها به شدت خودنمایی می کنند و روح و فرهنگ ها فرسوده می شوند و این بدان معناست که همیشه فرد دین دار باید برای دینش حتی جزئی ترین مسائل غیر دینی یک قیّم داشته باشد زیرا که قدرت تجزیه و تحلیل را از دست می دهد. البته این سخن در نفی مشاورت و آموختن نیست. در حالیکه من دین داری را یک پیمایش می دانم که باید هر فردی خود در این مسیر گام به گام پیش رود. ( انشالله در نگاهی جدید که از تشیع دارم این بحث را باز خواهم کرد.)

من می توانم یک به یک به شبهات بپردازم اما این راه باعث نمی شود روح جدیدی در اندیشه فرد دمیده شود از همین بابت سعی میکنم به پیش فرض هایی بپردازم که این شبهات بر آنها بنا شده و اگر ما بتوانیم آن سنگ بنا را اصلاح کنیم آن بنای باطل خود به خود واژگون می شود و دگربار محکم تر و با فنداسیون قوی تر ( که همان پیش فرض های صحیح تر است ) سر می افرازد که این بار در برابر بسیاری از زلزله ها مستحکم تر است. البته برای ادراکی جامع، سعی می کنم برخی از آن شبهات را نیز در برابر پیش فرض های صحیح تر به چالش بکشم. باز هم تاکید می کنم که تمامی اینها فقط و فقط نگاه یک فرد به نام پدرام بارانی است و چون یادداشتی بیش نیست قابل تغییر و تکامل است و چه بسا روزی خودم هم در آن تغییری ایجاد کنم.

از نظر من اولین سنگ بنا برای ساختن یک اندیشه نو، شناختن حقیقت و رسم حقیقت جویی است. وقتی با برخی شبهات برخورد کردم ناخودآگاه یاد مقدمه کتاب دو قرن سکوت افتادم. همان طور که احتمالا خود نیز میدانید زرین کوب یک بار این کتاب را نگاشت و چون هنوز در دوران ناپختگی بود و به شدت تحت تاثیر تبلیغات ایرانی پرستی بود، برخی روایات نا مطمئن را بواسطه اینکه در تایید شکوه و عظمت ایران باستان و خفت و ذلت تازیان بود، در کتاب گرد آورد و شرح داد. دکتر بعد از پختگی نسبی، متوجه شد بسیار تندروی کرده و بسیاری نقدهای منصفانه را پذیرفت و در چاپ جدید بر آن شد تا حقیقت را نشان دهد.

نکته اساسی همین است که متاسفانه اکثر روشن فکر نماهایی که غالبا فرنگ نشین هستند بدان دچارند. آیا ما از تحقیقات خود به دنبال اعتلای ایران و ایرانی هستیم و یا نمایاندن حقیقت؟ من معتقدم بیشتر کسانی که اسلام را به چالش کشیده اند بیشتر از آنکه حقیقت جو باشند، ایران پرست و متعصب به ملیّت هستند. من نیز وطنم را دوست دارم اما بیشتر از آن حقیقت را دوست دارم.

اکثر حقیقت جویان، روش و رسم حقیقت جویی شان به صورت زیر است که البته این روش ناصحیح، لقب حقیقت جویی را از آنان سلب می کند:

ابتدا حقیقتی را فرض می کنند، بر اساس آن پیش فرض هایی را سنگ بنای اندیشه خود می کنند و با آن بنیان، بنای اندیشه را هر روز رفیع تر می کنند و هر چه استدلال و اندیشه از پنجره های آن بنا به چشماشان می رسد تمامی متاثر از همان بن و پایه کار است. به عنوان مثال فردی حقیقت را بر این می گذارد که دین عامل بدبختی است و این چنین پیش فرض هایی را برای خود می سازد. چند مثال از آن پیش فرض ها: یک) تمامی پیغمبران دروغ گو و به دنبال منافع شخصی هستند. دو) هر کسی دین دار است یا منافع شخصی اش ایجاب می کند و بهره ای می برد و یا اینکه احمق است و از آن بهره می کشند. سه) هر کسی دین ندارد فرد مدرن و آگاهی است که به دنبال پیشرفت است. و بسیاری پیش فرض های دیگر! با همین پیش فرض ها تمامی جهان را ترجمه و تفسیر می کند و چون پیش فرض ها اینگونه بنا شده هرگز نمی تواند خدمت دین برای اعتلای اخلاقیات را یک فضیلت پندارد و برای آن فضیلت به دنبال علتی چون بهره کشی از توده ها می گردد. چنین فردی همیشه در کتب آسمانی به دنبال کاستی ها می گردد و یا اینکه در کجای آن جملات با علم امروز، که فقط چند قرن قدمت دارد، هماهنگی ندارد و همیشه در صدد منکوب کردن آن است. هرگز حکمتی را در آن کتب نمی بیند و همگی را اوهام و بهره برداری و نیّاتی پلید می داند. از نظر او دین داران نمی توانند اهل دانش باشند و همه احمقانی هستند که از حقیقت فرسنگ ها فاصله دارند.

حال برای آنکه کمی به شبهات نیز پرداخته باشم یکی از آنان را با این نگاه به چالش می کشیم:

فردی بی مقدمه و هیچ استدلالی محمد را هوس باز خواند. آیا کسی که حقیقت جو باشد با انتساب فردی به یک صفت سعی می کند تا حقیقت را عیان کند و یا با استدلال و برشماری سلسله ای از حقایق تاریخی؟ آیا مرام یک حقیقت جو بر منطق استوار است و یا تعصب؟ باز هم تاکید می کنم که روشنفکرهایی که به شدت به یک سنت می تازند در واقع همان متحجرین هستند که با استناد به سنت ها خون مخالف را مباح می دانند و این دو دسته فقط ظاهر اندیشه شان متفاوت است اما روش تفکرشان کاملا مشترک است. جزم اندیشانی که احساس می کنند حقیقت همان است که او می گوید و لاغیر. در واقع هر دو گروه همان طور که بارها و بارها تاکید کرده ام، شاخه های درخت تعصب و کوردلی هستند که هر کدام با مفروض کردن «یک حقیقت» فقط در پی تاختن بر دگر اندیشان هستند. دگر اندیشی که شاید فقط اندکی از آن حقیقت عدول کرده باشد. نتیجه وجود چنین افرادی چیزی جز استبداد نیست. حالا چه از نوع دینی و یا علمی ( نوع دوم استبداد بسیار در نظامهای کمونیستی رخ می دهد و در آن می گویند که فلان نظر به نفع دشمن است و یا علمی نیست و بنابراین دگر اندیش باید ساکت شود و از اوامر علمی تبعیت کند و در صورت کوچکترین مخالفت گفتاری و رفتاری مستوجب مجازات است. نمونه دیگر در برخی حکومت های لائیک یا سکولار می باشد که در آنها نیز تا حدودی استبداد وجود دارد. تصور کنید به اسم آزادی، استبداد صورت می گیرد. هرچند بدلیل آزادی در برخی از حوزه ها مثل آزادی فردی و خصوصی نمونه ای چون آزادی همجنس گرایی، موجبات فرو نشاندن احساسات آزادی طلبانه انسانها را فراهم می کنند. انشالله در پستی مشخصا به این موضوع خواهم پرداخت. )

وقتی برخی از روشنفکران به نقد باورهای مردم جهان سومی می پردازند بر روی جزم اندیشی دینی و خرافات بسیار تاکید می کنند اما بنده اعتقاد دارم باید در مقابل جزم اندیشی یک نگاه جامع تری ارائه داد و باید دانست که جزم اندیشی در تمامی ابعاد است و نه فقط دین. در اینجا به یکی از مقالات عبدالعلی بازرگان که در دفاع از نظام فکری قرآنی- اسلامی می باشد و در کوشش برای رفع اتهام از مخالفت اسلام به خردورزی است، اشاره می کنم. قسمتی از آن متن را بدلیل روشن بودن، عینا همینجا درج میکنم:

»»

مسئله « خشك انديشی » و تعصب و عدم تساهل و تسامح با دگر انديشان منحصر به دينداران نيست ، امری مربوط به طبيعت انسانی ماست، هم در جامعه دولت شهری يونان باستان كه خاستگاه جامعه مدرن مدنی محسوب می شود و دنيای غرب افتخار و تجديد حيات ( رونسانس ) خود را وابسته به آن می داند، غير يونانيان « بربر » محسوب می شدند و در ميان خود نه تنها مخالفين سياسی و امنيتی، بلكه حتی امثال سقراط ها را در زمينه علمی بر نمی تافتند و جام شوكرانش می دادند، و هم اروپائيان مدعی دموكراسی و حكومت اكثريت چنين آزادی هائی را از مردم تركيه يا الجزاير و به قول خودشان دنيای سوم دريغ می دارند.

««

هدفم از درج این تکه از آن مقاله این بود که یادآور شوم هر نظام فکری، سیاسی و اجتماعی برای هر تمدن و جامعه ای نیز تجویز کنیم نمی تواند ضامن به آزادی رسیدن باشد. در واقع ما باید ابتدا جزم اندیشی را از نگاه انسانها بزدائیم و آنگاه پی خواهیم برد که بدون تغییر در ساختارهای سیاسی و یا فکری، آزادی دست یافتنی می نماید.

وقتی یک فرد بی دین با یک اکتشاف و یا یک نظریه علمی ( که همه عالم و آدم نیز می دانند که هر نظریه علمی –  تجربی ابطال پذیر است )، این چنین اعتقادات دین داران را بدون آنکه به نکات مثبت آن اعتقادات اشراف داشته باشد، مورد هجمه هایی ناجوانمردانه قرار می دهد، باید ریشه آن دگم اندیشی ِعلمی را در کجا پیدا کنیم؟ او که بی دین است پس چرا اینقدر دگم می اندیشد؟ او که مدعی است دین سبب بدبختی انسانها و تمامی نا به سامانی های بشری است، پس چرا خود به گونه ای دیگر اسیر خرافه شده است؟ خرافه ای که این بار به جای برخاسته شدن از دین، از یک علم ابطال پذیر جان گرفته است.

کمی به آن شبهه مصداقی تر اشاره می کنم. ما فرض می کنیم محمد هوس باز بوده است. طبق طبیعت انسانی، هوس بازی در سنین شباب حادث می شود ولی وقتی به ازدواج های محمد نگاه می کنیم متوجه می شویم غالب وصلتهای وی در دوران پایانی عمر وی است. حال شاید این طور استدلال شود که وی غیر طبیعی بوده است. سوال دیگر مطرح می کنم. آیا یک هوس باز برای اینکه بیشتر و بیشتر به هوس خود برسد غیر از آن است که تا می تواند برای خود قیود و وابستگی های موجود در کامجویی را از میان بردارد؟ پس در این صورت وجود قیودی چون عدل در بین زنان و یا تامین نفقه و مخارج زنان، برای چه وضع گردیده است؟  ای خردورز! آیا این خود موید این مطلب نیست که محمد هوس باز نبوده و هچنین محل صدور قرآن جایی غیر از اندیشه های خود محمد بوده است؟ من سعی کردم در رفع این شبهه اصلا به تاریخ و روایات استناد نکنم و دلایل را فقط به خرد و عقل مبتنی کنم. کسی که حقیقت جو باشد در کنار واقعیتی چون تعداد زیاد ازدواج های رسول، این مسائل را هم قرار می دهد و سپس نتیجه می گیرد که باید بر شخصیت ها و باورها بتازد یا خیر. اما در مورد تاریخ و روایات بحثی را باز می کنم که بسیار رهگشاست و می تواند تا حدودی ما را در مرام خرد ورزی یاری رسان باشد:

رابطه تاریخ با حقیقت به چه صورت است؟ آیا تاریخ عین حقیقت است؟ بهتر است ابتدا روشن کنیم تاریخ چیست تا سپس متوجه شویم با حقیقت چه نسبتهایی را می تواند داشته باشد. تاریخ مجموعه ای از اظهارات افرادی است که در مورد برخی وقایع سخن رانده اند. پس لطفا برای تاریخ نیز یک جایگاه قدسی ایجاد نکنید و با استناد به آن چیزی را جلیل و یا خفیف نکنید. زیرا که وقتی عده ای انسان از واقعه ای سخن گفته اند، بواسطه انسان بودن شان، ممکن الخطا هستند و نمی توان با اطمینان گفت که آنان حقیقت را عینا نقل کرده اند. به عنوان مثال اگر در محل سکونت شما دعوایی شود هر فردی به گونه ای آن را تعریف می کند که با توجه به اینکه طرفدار کدام طرف دعوا باشد و یا حتی بی طرف باشد، می بایست روایتی مختلف را به انتظار نشست. به قول دکتر زرین کوب، بی طرفی و حقیقت جویی در تاریخ ادعایی بیش نیست زیرا از همان موقع که یک فرد بر آن می شود در مورد یک واقعه سخن بگوید به دنبال میل و هوس خود رفته است زیرا می توانست در مورد یک واقعه دیگر سخن بگوید و این خود نشان می دهد که او از بازگویی آن تاریخ و دوره در درون به دنبال هدفی است. این نقدی بود که به مورخان معاصر هر واقعه، که در مورد عصر خود سخن می گویند، وارد می شود. امکان دارد با توجه به باور و نگاه آن مورخ، برخی چیزها کمرنگ و پر رنگ و یا هست و نیست شوند. شاید گاهی اوقات تمامی این اتفاقات ناخودآگاه رخ می دهد و نه از سر غرض ورزی! اما بهر حال برای آنکه مکتوب وی را می خواند فرجامی جز از حقیقت دور گشتن را مقرر نکرده است.

حال نقدی به مورخین حاضر که از گذشته ها سخن می گویند و خود به چشم هیچ ندیده اند که بخواهند نقل کنند وارد می کنم. فرض کنید امروز قصد دارید در مورد واقعه ای در سه قرن پیش تحقیق و کتابی را تقریر کنید. مطمئنا برای انجام این کار ماشین زمان ندارید تا به چشمان خود، نظاره گر باشید پس به سوی منابعی می روید که پیش از شما به آنها پرداخته اند. برای مثال به آن شبهه می پردازم که در مورد واقعه عاشورا بود. خیل عظیمی از منابع و مکتوبات، همگی برای واقعه عاشورا دلایل سیاسی و دینی را مطرح کرده اند. این در حالیست که بیشتر این منابع در زمانی نگاشته شده اند که جانشینان و خانواده های حسین از هیچ قدرت اجرایی یا حکومتی برخوردار نبودند و در واقع با اعمال نیرو از سوی آنان، مورخین تاریخی غیر واقعی ننوشته اند. چه بسا غالب این مورخین مذهبی غیر از تشیع داشته اند. این خود استدلالی است که نگاشته های آنان خالی از تعصب است و نیتی جز بیان حقیقت ندارند. جالبست آن شبهه که شکست عشقی یزید را عامل اصلی آن اتفاقات می پندارد از زیر یک سری از وقایع تاریخی استخراج شده است که در واقع در تلاش برای بیان عقده های حقارت یزید نسبت به حسین بن علی بوده است و نه به عنوان یک دلیل اصلی برای جنگ.

یعنی کسی که این شبهه را افکنده است، در یکی از آن همه منابع با چنین موضوعی برخورد کرده و بر اساس افکار و احساسات خود به این نتیجه رسیده است که عامل اصلی جریانات عاشورا، یک داستان عاشقانه است. آیا رسم حقیقت جویی چنین است که بر اساس اندیشه ها و تعصبات خود نتیجه بگیریم؟ آیا اینکه تمامی وقایعی که پیش و پس از این حادثه رخ داده است را کنار بگذاریم و فقط به چند جمله از کل آن همه منابع استناد کنیم، از رسم حقیقت جویی دور نیست؟

این دقیقا همان چیزیست که پیش تر اشاره کردم، پیش فرض ها! پیش فرض من این است که باید دین را بکوبم، به همین خاطر واقعه ای چون عاشورا که بسیاری از غیر دین داران با تاثیرگیری از آن انقلاب ها کرده اند را به یک داستان عشقی سطح پایین مبدل می کنم تا همه احساس کنند که هیچ چیز با ارزشی در دین وجود ندارد. آیا رسم حقیقت جویی این نیست که حداقل به پیامدهای اجتماعی و سیاسی و نهضت های برخاسته از آن نیز نگاهی اجمالی داشته باشیم و چشمها را بر آنها نبندیم؟ آیا کسی که حقیقت جو باشد این روش باطل آن شبهه افکن را حقیقت ساختن می داند یا حقیقت جستن؟

پس بیایید عاری از تعصب حقیقت را بجوییم نه بسازیم. روش حقیقت جویی آن است که تمامی منابع را کنار هم قرار داد و همه آنان را با هم دید و سپس قوه خردورزی خود را نیز به کار انداخت و منابعی که به غیر حقیقت آغشته اند را با استدلال کنار نهاد و آنگاه به قضاوت نشست که چه چیز به حقیقت نزدیک است و چه چیز دور. هر چند حقیقت مفهوم مطلقیست که بنی بشر فقط به آن میل می کند و آن مطلق برای بشر محصور در نسبیت، به طور کامل قابل دریافتن نیست.

انشالله در پستهای بعدی که در همین فضای دین می باشد، مسائل بیشتر باز می شود.

Advertisements

Read Full Post »


در این چند وقت متوجه شدم که غالب بازدیدکنندگان این وب بیشتر علاقه به خواندن دست نوشته هایی دارند که در پوشش داستان و یا صنایع ادبی باشد تا متون مستقیم، بی پرده و صریح. بنابراین برای اینکه هم نظر بازدید کنندگان تامین شود و هم به موضوعات مورد علاقه ام بپردازم، تصمیم گرفتم داستانی ( که شاید رمان شود، خودم هم نمی دانم ) را شروع به نوشتن کنم که علاوه بر اینکه داستان است و می تواند سرگرم کننده باشد و نوشته اش روان و ساده باشد و سعی میکنم متنی داشته باشد که به دور از کلمات سنگین و یا جملات تامل برانگیز آن چنانی باشد.  و همین طور با داشتن تمامی صفات مذکور، این داستان حاوی افکار و دغدغه های امروزی ما خواهد بود بالاخص نسل جوان. و بیشتر به دغدغه های اعتقادی- اندیشایی خواهم پرداخت.

از همین حالا مطمئن هستم که از 90 درصد سریال های صدا سیما و فارسی وان دارای داستان پر کشش تر و پر مغز تری خواهد بود. این کار بسیار برای من وقت گیر و حتی شاید محنت انگیز باشد پس به این شرط خواهم نوشت که با دقت بخوانید و نظرات تان را حتما منعکس کنید. اگر روزی ببینم که انعکاس خوبی نداشته و به آنها دقت لازم نمی شود، نخواهم نوشت.

سعی می کنم یک روز در میان و یا اگر وقت کردم هر روز به صورت قسمت قسمت و کم کم داستان را بروی وب قرار دهم. حال اگر با این کار موافقید در قسمت نظرات موافقت خود را اعلام کنید و همان جا قول دهید که حتما این داستان یا رمان را می خوانید و در موردش نظر می دهید و یا نقدش می کنید. اگر در مورد این طرح در این پست نظر ندهید یعنی مورد اقبال واقع نشده و بنده این کار را نخواهم کرد.

در ضمن اگر پیشنهاد تکمیلی دارید حتما از حقیر دریغ نکنید!

Read Full Post »


برای خواندن این پست، حتما باید پست قبلی، که قسمت اول داستان است، خوانده شود.

قسمت دوم

مرد نقاد، با سخنان نافذ خود جمع را مسحور کلام خود کرده بود. گویی سخن از غیب میگفت، همگی مبهوت وی بودند. از حیله های رسانه ای ونیرنگ های غربی ها بسیار گفت. حرفهایش تا حدود زیادی به واقعیت نزدیک بود و ما نیز آنان را می پذیرفتیم. از بدعتها در فیلم مذکور و همچنین تحریفات موجود در دیگر فیلمها. از پشت پرده و نیات باطل فیلم سازان، لب به سخن گشود و اینکه آنان در پی چه مقاصد پلیدی هستند. آن چنان سخنانش بر دل مان نشست که حساب زمان از دستمان برفت. تا اینکه دوباره با سخنان تکان دهنده ای از وی مواجه شدیم و آن لحظه پی بردیم در تمامی عمرمان، زندگی مان را بر هیچ سوار کرده ایم. او کارتون مورد علاقه ام را هم نقد کرد! ای وای من! تمامی عمر در غفلت به سر برده بودم. پینوکیو! پینوکیو که دست آویزغربیها بود، تا نسل سالم ما را از کودکی به زوال بکشاند. او با چهره ی معصوم خود، ما را عمری فریفته بود و در پشت چهره ی ساده اش، دیوی دهشتناک وجود داشت. آن مرد نقاد، برای ما بازگو کرد که گربه نره، روباه مکار و حتی فرشته مهربون هر کدام نشانه ها و دسیسه هایی پنهانند برای نابودی ایمان خردسالان ما! نقطه عطف سخنان وی در مورد پینوکیو، برمیگردد به داستان در شکم ماهی فرو رفتن پینوکیو.(این قسمت متن کاملا جدی است) او یادآور شد که این داستان پینوکیو، در واقع به سخره گرفتن داستان یونس(ع) است و اینکه آنان بطورغیر مستقیم، قصد داشتند بدین وسیله نشان دهند، همان طور که پینوکیو یک فرد دروغگو بود، یونس(ع) نیز فردی دروغگو بوده است(پایان قسمت جدی متن). پس از آنکه از یکایک خدعه ی آمریکا و دوستانش آگاه شدیم، علیرغم اینکه توان و قوتی برای رفتن نداشتیم اما به یکباره یادآوری مطلبی، خروشی دوباره در ما ایجاد نمود. ساندیس! بله! برای لحظاتی از ساندیس غافل شدیم و وقتی به خودمان آمدیم که دیگر ساندیس در میان نبود. سریعا خود را به برادر مسئول ساندیس رسانیده و از ایشان، ساندیس خود را مطالبه کردیم اما دیگر دیر شده بود. دیگر دنیا در نظرم ارزشی نداشت و نالان خود را به سمت درب خروج میکشاندم که یکباره صدایی به گوش آمد که میگفت:»آقا بیا! بیا! یه دونه ساندیس هنوز مونده!». بدون درنگی رخ برگرداندم تا به فیضی رسیده و ساندیسی به کف آرم، اما آن موقع بود که دریافتم برادر مسئول ساندیس، روی سخنش با فردی دیگر بوده است. آه! چگونه باید این رنج را تحمل میکردم!؟ بعد از تعقل و اندیشه بسیار، به این نتیجه رسیدم تمامی این مشکلات، زیر سر آمریکا و مشخصا پینوکیو میباشد پس تصمیم گرفتم که چهره واقعی پینوکیو را برای نسل خود ترسیم کنم….

پایان قسمت دوم

Read Full Post »


مطالب این پست و پستهای بعدی که بزودی خواهد آمد بهم مرتبطند، که پست اول و دوم ، خاطره و بر اساس حقیقت است اما برای جذاب تر شدن مطلب، کمی در آن از صنعت اغراق استفاده شده است و بخش دیگر(پست دوم به بعد)، که کاملا زاییده ذهن نویسنده میباشد. در هر صورت مطالب این پست و همچنین مطالب پستهایی که با دسته بندی جالب هستند، را خیلی جدی نگیرید و دمی تبسمی کرده و از آن بگذرید:

قسمت اول

حدود دو سال پیش در یکی از دانشگاهها، که اینجانب در آن مشغول به تحصیل میباشم، بسیج دانشگاه اقدام به اکران و نقد بعضی از فیلمهایی کرد که در آنها غربی ها(بالاخص آمریکا) با استفاده از رسانه، سعی در گمراهی و تحریف حقایق داشتند. یکی از این فیلمها «کنستانتین» نام داشت و بنده قبلا آنرا در شبکه چهارم سیما دیده بودم و به نظرم فیلم بدی نبود و دوست داشتم که دوباره این فیلم را ببینم اما چون کلاسها برقرار بود باید یکی را انتخاب میکردیم. تا اینکه یک اتفاق افتاد و حجت را بر من تمام کرد. عده ای افراد ناشناس، با چهره ای کاملا پوشانده شده، در حال بالا بردن چند کارتن بودند، بعد از تحقیقات محلی و صحبت با برادران بسیج، فهمیدیم که این کارتن ها حاوی مقادیر زیادی ساندیس و کیک میباشد و این چنین دیگر جای هیچ گونه شکی برای حضور در این مراسم برای بنده باقی نماند. از آنجا که این حقیقت انکار نشدنی، در اقصی نقاط دانشکده پیچیده بود، خیل عظیم جمعیت بسوی آمفی تئاتر در حال حرکت بود و همه قصد داشتند که دست آمریکای خبیث را رو شده ببینند. آن چنان شور و هیجان در چشمان دانشجویان برق میزد که آدمی به یاد حضورهای حماسی شان میافتاد. ایشان پله ها نه یکان یکان، که دهگان دهگان طی مینمودند برای رسیدن به مقصد. وقتی به آمفی تئاتر رسیدیم با صحنه ی دلخراشی روبرو شدیم و آن صحنه چیزی جز پر شدن تمامی صندلی ها نبود. آنگاه انگشت خود را به نشانه حسرت گزیده و ناله ها سر دادیم، که دیگر ما نمی فهمیم که آمریکا چقدر کثیف است؟ در همین حال از یکی از برادران مخلص پرسیدیم «آیا ما در مراسم نباشیم به ساندیس خواهیم رسید؟» از آنجا که او فردی وظیفه شناس بود، چشم غره ای به ما رفته و ما حساب کار دستمان آمد، هر چند که آن موقع، خیلی هم اقتدار و جدیتشان، نسبت به حال، قابل ادراک نبود. لیکن ما با کوهی از آمال و آلام که توامان بر دوشمان بود به سوی درب خروج رهنمون شدیم، در همین اثنا دوباره با صحنه ای بس تامل برانگیز روبرو شدیم و آن این بود، که خواهری با حفظ حجاب کامل، فقط برای نوشیدن جرعه ای از حقیقت، بر زمین جلوس کرده. به یکباره گویی آب سردی که بر پیکرمان ریخته اند، از خود بی خود شده و به تبعیت آن شیر زن (البته گویا دوشیزه بودند) بر گوشه ای جهیده و حضور را بر غیوب ترجیح دادیم. اندکی به همین منوال گذر کرد تا شرایط، آماده ی پخش فیلم شد. همان طور که میدانید به هنگام اکران فیلم برای نیک دیده شدن تصویر، بر روی پرده، میباید که چراغ ها را خاموش نمود. عزیزان برگزار کننده هم چنین قصدی را داشتند که به ناگه مردی از جنس ایمان برخواست و گریبان خود را برای حق شرحه شرحه نمود و عربده ای از جانب حق سر داد که: «ای زنادیق! چطور میخواهید چراغها را خاموش کنید در حالیکه دختران و پسران در مجاور هم صندلی اختیار نمودند.» او براستیکه حق میگفت، چنین بود! من متوجه شدم که در دو سوی من، دو تن از پریچهران حضور دارند و آن چنان در آرایش خود مجرب بودند که من به مانند شتری رمیده از خود بی خود شدم. دیگر نفهمیدم که چگونه گذشت اما همگنان تعریف کردند که در آن احوال من به سان بیماری صرع زده، هر دمی به طرفی غش کرده و زاری ها کرده ام. بعد که کمی حالمان به جا آمد خود را بر روی صندلی یافتیم و آنگاه دست بسوی آسمان گرفته و شکر خدای عزوجل کردیم برای نعمت پیدا کردن جایی برای نشستن. بعد از این اتفاق بود که همگان به کلام پر مغز آن مرد از جنس ایمان رسیدند و طی حرکتی بس شتابان، مردان از زنان و زنان از مردان جدا شدند و هر ردیفی را فقط یک جنس تشکیل میداد. آنگاه با الهام از این حرکت ارزشی، این شعر بر زبانم جاری گشت:» پرنده با پرنده باز با باز—— نرهمواره در کف ماده بود دهن باز». سپس بعد از کشاکشی طولانی، نهایتا چراغ ها خاموش شد ولی نه همه شان. بهرحال، شیطان همیشه در کمین است و باید جانب احتیاط را داشت. حدود یک ساعتی از پخش فیلم گذشته بود و در اواخر فیلم بودیم که به یکباره صحنه ای دیگر رخ داد ولی این بار در فیلم!!! مردی با زنی دست داد و بعد با آن خداحافظی کرد. از آنجا که ما فیلم را در رسانه ملی یکبار دیده بودیم، مطمئن بودیم که این صحنه مشمول قانون سانسور شده بود ولی چگونه امکان داشت که در دانشگاه، آن هم در مراسم لشکر مخلص، این صحنه دیده شود. این صحنه گذشت و آن مرد و زن حیوان صفت خداحافظی کرده و هر یک به جهنمی واصل شدند. چندی از فیلم نگذشته بود که ناگهان صحنه ای بس دلخراش تر، بوقوع پیوست. آن دم بود که همگان عنان اختیار از دست داده و ولوله ها در سالن به پا گشت. دیگر هیچ کس سر از پا نمیشناخت، فرد فرد بیننده، دچار اضمحلال شده بودند. با آنکه روایت این صحنه، کراهتش کمتر از دیدنش نیست لیکن چه میشود کرد! آن مرد و زن شیطانی بار دیگر، در خلوتی حاضر شده بودند وبه هنگام وداع، زن بوسه ای هر چند با سطح تماس کم و مدت تماس کوتاه بر گونه مرد زد و گفت: » خداحافظ عزیزم» آتشی در سالن فراگیر شده بود که هیچ آتشنشانی نیز قادر به اطفای آن نبود. بنده نیز دامنم از دست برفته بود و در پی راهی برای اطفای این آتش خانمان سوز بودم که به اطرافم نگاه کردم لیکن در دم به شرایط عادی برگشتم. زیرا در دو سویم، دو فرد کریه المنظر و پشمینه روی بودند که هر فردی را قادر به خاموش کردن احساسات بودند. بعد از این حالت به یاد حضرت سعدی و آن شعر پر محتوایش افتادم که گوید:» تو مناره ز پای بنشانی—– چگونه شهوت من بجنبانی؟». بهر تقدیر، این غلیانات و جوششها فرو نشست وفیلم نیز به پایان رسید. حال موقع شنیدن نقد بود.

پایان قسمت اول

Read Full Post »