Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘نماز’


امیدوارم که این متن را به دقت بخوانید! لازمست یادآوری کنم این فقط یک یادداشت است و شاید بعدا تکمیل شود و هنوز جای کار دارد.

به شدت از شرایط کنونی احساس نارضایتی می کنم. این احساس نارضایتی بسیار با نارضایتی اکثریت جامعه تفاوت دارد. امروز افرادی که ادعای دینداری دارند از بی دینان و بی بند و باران ناراحت هستند و افرادی که ادعای روشنفکری دارند از افراد متحجر و سنتی! اما من از همه نوع از این افراد بیزارم! شاید این اظهار نظر من، باعث شود این دو گروه که اکثریت جامعه را تشکیل داده اند، از بنده خشمگین شوند. اما به قول دکتر شریعتی در ابتدای کتاب «تشیع صفوی، تشیع علوی»، اگر کسی حرفی بزند که به هیچکس برنخورد آن وقت باید به گوینده شک کرد که هیچ کس از نظرات وی ناراحت نمی شود و موضعی منفی علیه او گرفته نمی شود. امروز مشکل ما نه بسیج هست نه جنبش سبز! اینها تمامی شاخه هایی از یک درخت هستند که با مجموعه ای از نارسایی و عدم تدبیرها رشد یافته اند. چون ما فقط تا نوک بینی مان را می بینیم، مشکل را فقط در همین مسائل سطحی می پنداریم! حال که این دو شاخه که در ظاهر با هم متعرضند، هر دو دارای یک ریشه مشترک هستند. (بیشتر…)

Advertisements

Read Full Post »


برایتان لینک یک ساز و آواز بسیار زیبا درج گردیده و همچنین اشعار آن ساز و آواز، در زیر آمده است. فرمت این ساز و آواز، ام پی تری نیست. در صورتی که قادر به تبدیل فرمت نبودید، بفرمایید تا این کار برایتان صورت گیرد و با فرمت جدید درج گردد.
امیدوارم شما نیز حال مرا دریابید.

ساز و آواز

یاران

ابروی تو قبله ی نمازم باشد

یاد تو گره گشای رازم باشد

از هر دو جهان برفکنم روی نیاز

گر گوشه ی چشمت به نیازم باشد

یاران دل دردمند ما را نگرید

طوفان کشنده ی بلا را نگرید

از ما دل بی قرار و پر شور و نوا

فارغ دل یار بی وفا را نگرید

فرهادم و سوز عشق شيرين دارم

اميد لقا يار ديرين دارم

طاقت زكفم رفت و ندانم چكنم

يادش همه شب در دل غمگين دارم

Read Full Post »


این شعر را بارها شنیده و خوانده اید، اما این بار، هوشیارانه بخوانید:


چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد

خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

در سرای نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست

من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند یکیست

به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت

اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید

کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی

چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید

که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده «سعدی»

که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود

در این سخن که بخواهند برد دست به دست

Read Full Post »


در ادامه داستانی از اثر گرانبهای مولانا، مثنوی معنوی، نقل میشود. این پست به مدد و اهتمام دوست گرامی، مهدی آماده گردیده است. امید است انگیزه ای برای مطالعه این کتاب نفیس، نزد بازدیدکنندگان ایجاد شود.

شبی معاويه، در حاليکه در قصر خود که خالی از خدم و حشم بود و درها را قفل کرده بود خوابيده بود، مردی ناگاه او را از خواب بيدار مي کند

در خبر آمد که آن معاویه              خفته بود در قصر در یک زاویه

قصر را از اندرون در بسته بود            کز زیارت های مردم خسته بود

ناگهان مردی ورا بیدار کرد               چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد

معاويه خشمگين از حضور وی، نامش را طلب می کند، مرد نيز خود را ابليس معرفی می نمايد. معاويه دليل بيدار کردن خود را جوبا می شود و ابليس به او می گويد که هنگام نماز است،‏برخيز!

گفت هنگام نماز آخر رسيد                          سوی مسجد زود می‌بايد دويد

مصطفی چون در معنی می‌بسفت                    عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت

معاويه اين دليل را نمي پذيرد و مي گويد موجود پليدی همچون تو کار ثوابی انجام نمی دهد.

گفت نی نی اين غرض نبود ترا                        که بخيری ره‌نما باشی مرا

دزد آيد از نهان در مسکنم                              گويدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را                                دزد کی داند ثواب و مزد را

شيطان براي اينکه صداقت خود را اثبات کند به شرح زندگی خود می پردازد و می گويد: من فرشته ای بودم که شيرينی مهر الهی را به جان چشيده و طعم رحمت او را دريافت کرده ام و اين شيريني اکنون در وجودم قليان می کند

بر سر ما دست رحمت می نهاد                             چشمه های لطف از ما می گشاد

شيطان اظهار می دارد که هنوز چشم اميدش به درگاه الهی است

گر عتابی کرد دريای کرم                            بسته کی گردند دريای کرم
اصل نقدش داد و لطف و بخشش است                قهر بر وی چون قباری از غِش است.

سپس می گويد اگر من چند صباحی از خدا دور افتادم به خاطر اين است که قدر او را بيشتر بدانم

فرقت از قهرش اگر آبستن است                بهر قدر وصل او دانستن است

تا دهد جان را فراقش گوشمال                جان بداند قدر ايام وصال

سپس شيطان توجيهات خود را براي کوچک نشان دادن گناهش عرضه می دارد.

1. ترک سجده،‏از حسد گيرم که بود                         آن حسد از عشق خيزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خيزد يقين                        که شود با دوست غيری همنشين

2. چونکه بر نَطعش جز اين بازی نبود                             گفت بازی کن چه دانم در فزود

شيطان می گويد که خداوند خواسته بود که من مسببی شوم تا آدم عصيان کند و به زمين برود و بازی اينچنين پيش رود،‏من کاره ای نبودم

آن يکی بازی که بد من باختم                             خويشتن را در بلا انداختم

من به عنوان کارگزار وفادار خداوند چاره ای جز باختن نداشتم.

شيطان می افزايد:
در بلا هم می چشم لذات او                     مات اويم مات اويم مات او

در اينجا شيطان اشاره می کند که همه کارگزار خداي باری تعالی هستند و از اين ديد بر کسی برتری وجود ندارد که به آن خود را خشنود سازد،‏در واقع می گويد که خوب بر بد هيچ برتری ندارد، چون همه آنها خواسته خداست.

خود اگر کفر است و گر ايمان او                  دستباف حضرت است و آن او

شيطان می گويد نظام عالم ايجاب می کند که در کنار ايمان، کفر هم باشد و هر دو مخلوق خالق يکتا هستند.

معاويه در پاسخ می گويد:

گفت امير او را که اينها راست است                    ليک بخش تو از اينها کاست است

معاويه می گويد: هر چند که اين استدلالات به صورت، درست است، اما تو بسياری را با همين حرفها فريفته ای، خداوند ترا لعنت نموده و اين یعنی تو رانده شده ای، لعنت خداوند است که تو را سوزان نموده است. پس من حرف تو را نمی پذيرم

شيطان در مقابل معاويه سومين توجيه خود را ارايه می نمايد:

گفت ابليسش گشای اين عقده ها                       من مِحُکُم قلب را و نقد را

شيطان پس از ارايه توجيهات قبلی مبنی بر اينکه کارگزار به حق از سوی خداوند است، در مقابل معاويه که گفت تو کارگزار هستی ولی کارگزار رانده شده و سوزاننده جواب مي دهد که نه! من فقط به عنوان محک افعال و افکار شما هست، سپس اتهامات را از خود مي شويد.

قلب را من کی سيه رو کرده ام                      صيرفيم، قيمت او کرده ام

نيکوان را رهنمايی ميکنم                          شاخه های خشک را بر می کنم

اين علف ها می نهم از بهر چيست                      تا پديد آيد که حيوان جنس کيست

شيطان سپس می افزايد که من هم مثل انبیا عمل می کنم، با اين تفاوت که آنان به سوی خير رهنمون می کنند و من به سوی شر

گرچه ايندو مختلف خير و شرند                ليک اين هر دو به کار اندرند

انبياء طاعات عرضه می کنند                        دشمنان شهوات عرضه می کنند

شيطان می افزايد که من تنها چون آينه ای هستم که چهره زشت و زيبا را چنانکه هست نشان می دهم

گفت آيينه گناه از من نبود                    جرم او را نه که روی من زدود

او مرا غماز کرد و راستگو                  تا بگويم زشت کو و خوب کو

شيطان خود را در مقام باغبان توصيف می کند و می گويد که خشک ها(انسانهای بدکار) از دست من ناراضی هستند

خشگ گويد باغبان را کی فتی                     مر مرا چون مي بری سر بی خطا

و من در مقام باغبان مي گويم:

باغبان گويد خمش از زشت خو                       بس نباشد خشکی تو جرم تو؟

شيطان سپس معاويه را دعوت می کند تا خودش را بر شيطان آينه صفت عرضه کند تا خودش را بهتر بشناسد. اما معاويه کماکان از اين کار خودداري می نمايد و از خداوند ياری مي جويد، با او به راز و نياز پرداخته از شر شيطان به او پناه می برد. سپس مجددا از شيطان سر بيدار کردنش را می پرسد. اما شيطان در عوض پاسخ معاويه را مورد نکوهش قرار می دهد

گفت هر مردی که باشد بدگمان                    نشنود او راست را با صد نشان

هر درونی که خيال انديش شد                     چون دليل آری، خيالش بيش شد

شيطان رو به معاويه می گويد که تو آنچنان راجع به من موضع گرفته ای که هر چه حرف حق هم بگويم، در تو اثری نمی کند، پس بايد در برابر تو سکوت کرد

پس جواب او سکوت است و سکون                  هست با ابله سخن گفتن جنون

در اينجا شيطان جهت محاکمه رو عوض کرده و به معاويه حمله می برد که تو هر چه می کشی از دست نفس لئيم خود توست و بی جهت مرا مقصر کرده ای!

تو زمن با حق چه نالی ای سليم                       تو بنال از شر آن نفس لئيم
بي گنه لعنت کنی ابليس را                         چون نبينی از خود آن تلبيس را
نيست از ابليس از توست ای غوی                       که چو روبه سوی دنبه مي روی

اما معاويه کماکان اصرار می ورزد که شيطان در حال فريب اوست. شيطان از او می پرسد که حرف راست را چگونه از دروغ تشخيص می دهد؟ معاويه می گويد:

گفت پيغامبر نشانی داده است                          قلب نيکو را محک بنهاده است
گفته است الکذب ريب في القلوب                               گفت الصدق طمانين القلوب

باز هم معاويه بر حرف خود اصرار می ورزد تا اينکه شيطان به اقرار می آيد که تو را بيدار نمودم تا به نماز جماعت برسی و آنرا به جاي آوری و حسرت فوت نماز جماعت را نخوری که اين حسرت فوت، ثوابش از اصل نماز بيشتر است.

Read Full Post »