Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘چوپان’


امیدوارم که این متن را به دقت بخوانید! لازمست یادآوری کنم این فقط یک یادداشت است و شاید بعدا تکمیل شود و هنوز جای کار دارد.

به شدت از شرایط کنونی احساس نارضایتی می کنم. این احساس نارضایتی بسیار با نارضایتی اکثریت جامعه تفاوت دارد. امروز افرادی که ادعای دینداری دارند از بی دینان و بی بند و باران ناراحت هستند و افرادی که ادعای روشنفکری دارند از افراد متحجر و سنتی! اما من از همه نوع از این افراد بیزارم! شاید این اظهار نظر من، باعث شود این دو گروه که اکثریت جامعه را تشکیل داده اند، از بنده خشمگین شوند. اما به قول دکتر شریعتی در ابتدای کتاب «تشیع صفوی، تشیع علوی»، اگر کسی حرفی بزند که به هیچکس برنخورد آن وقت باید به گوینده شک کرد که هیچ کس از نظرات وی ناراحت نمی شود و موضعی منفی علیه او گرفته نمی شود. امروز مشکل ما نه بسیج هست نه جنبش سبز! اینها تمامی شاخه هایی از یک درخت هستند که با مجموعه ای از نارسایی و عدم تدبیرها رشد یافته اند. چون ما فقط تا نوک بینی مان را می بینیم، مشکل را فقط در همین مسائل سطحی می پنداریم! حال که این دو شاخه که در ظاهر با هم متعرضند، هر دو دارای یک ریشه مشترک هستند. (بیشتر…)

Advertisements

Read Full Post »


نمیدانم از کجا بگویم، حتی نمی خواهم فکرکنم از کجا بگویم! فقط می گویم از حماقت ها، گوسفندی هایمان ! آری برادر جان ! امروز نیت کرده ام بدون اندکی تعارف و هندوانه زیر بغل گذاشتن و هر گونه لفاظی، فقط و فقط به بیان گوسفندانه زندگی کردن های مان بپردازم ! به همه اثبات می کنم  که قومی گوسفند ( در واقع گله ای گوسفند )  هستیم ! مدتهای مدید است که همه به شما گفته اند که بهترین قوم بر روی زمین هستید و بسیار با شعور و فهیم هستید! اما امروز بدون اینکه بخواهم اندکی ملاحظه کنم، میگویم که ما جزء احمق ترین اقوام و ملل بر روی کره زمین هستیم ! ثابت می کنم که ما هیچ بویی از شعور نبردیم ! در یک کلام، برادر جان ما گوسفندانی بیش نیستیم ! (بیشتر…)

Read Full Post »


خدا جون خسته شدم…تا به کی این همه ظلم؟…تا به کی ما رو بکشن؟؟؟ تا به کی هر چی داریم از ما بگیرن بعد با منت یه کمشو بهمون پس بدن؟…خدایا مگه چه گناهی کردیم گوسفند شدیم؟ مگه گوسفند دل نداره؟ هر رفتاری که میخوان با ما میکنن…

بخدا ما گوسفندیم، خر که نیستیم! خدا جون دیگه نمیخوام گوسفند باشم…

خسته شدم از بس گفتم: خدا! یه چوپان خوب برامون بذار….

خدا جون ما رو از این گوسفندی نجات بده!…دیگه کلا چوپان نمیخوایم!…. میخوایم خودمون چوپون خودمون باشیم.

هر چوپونی که اومد یه سری سگ ریخت دور و برمون، به اسم اینکه مواظبمون باشن اما همه سگها به جای اینکه هوای ما رو داشته باشن، شدن اربابمون…یه بند پارس میکردن….زن و بره هامونو فراری میدادن……

آی خدا جون!…..هر کدومه مون که یه کم پروار می شدیم، یه کمی قوی و خوب میشدیم، میفرستادنمون یه جایی که میگن اسمش کشتارگاست…من که نرفتم.

چوپونه میگه من هیچکارم ولی کی باورش میشه! میگن اونم یه ارباب داره، باید اونو راضی نگه داره…..

چند روز پیش، من به گوسفند بزرگه گفتم که بیاین دیگه به حرف سگها و چوپونه گوش ندیم…..

میگفت: نه! خطر داره! حالا یه چند روزی زندگی میکنیم. عوضش اونا ما رو میبرن چراگاه…پشمهامونو میزنن…. آخرشم که ما میمیریم، چه بهتر که یه منفعتی هم به اونا، که این همه به ما رسیدگی کردن، برسونیم…بد میگم؟

بهش گفتم: آخه گوسفند بزرگ! مگه ما خودمون نمیتونیم بریم چراگاه؟ تازه پشمامونو هم که میزنن همش براشون منفعته وگرنه عاشق پشمو پیل ما که نیستن….چه خطری بالاتر از اینکه هم ما و هم گوسفندای بعد از ما، باید بدست این ظالما بمیرن….

Read Full Post »